حالا

از مترو بیرون اومدم طبق معمول همیشه ماشین‌های زرد رنگی به نام تاکسی یه طرف در مترو ایستاده بود.طرف دیگه در خروجی مترو صدای چه چه موتور سواران بود که با هم سرود موتور رو با همنوازی لوله اگزوز پیر ماشین یک جوان تمرین می نمودن آسمان هم مثل سایر نقاط کشور دودآلود بود.از خیابان اول با شگرد عجیبی رد شدم (سر تو عین گاو بنداز برو) از خیابان دوم هم به همون سبک عبور کردم به خیابون سوم که رسیدم مردم در حال عبور و مرور بودند که صدای عجیبی از میون جمع حواسم پرت کرد نا خودآگاه به پشت سرم نگاه کردم، که یه دفعه یه پسری رو دیدم که روی ویلچر نشسته و با پاش داره ویلچرشو جلو میبره! وسط خیابون بود ماشین بوق می‌زد آدم بزرگا اصلا بهش توجه نمیکردن  کسی پشتشو نگرفته بود اول فکر کردم ویلچرش جای دست نداره اما دقت کردم دیدم داره اما آدم بزرگا دست بردن اونو ندارن.سریع خودمو بهش رسوندم دستامو به کمر ویلچرش گره زدم ، بهش گفتم چطوری دوست عزیز سرشو بالا اورد نگاهی به من کرد گفت:خوخو خو خوبم دوست عزیز !!!بهش گفتم کجا میری با این عجله؟ممم مترو !میرسونمت داداش .خخخخخخ خودت اووووووووونجا م ممی میریی؟نه من تازه از اونجا اومدم اما اونجا کار دارمباهم همراه یک سفر ۵ دقیقه ای شدیم از روبروی مخابرات رد شدیم که اون پسر به من گفت : ساختمون محکمی ؟ من متوجه نشدم چی گفت دوباره حرفشو تکرار کرد باز من متوجه نشدم الکی گفتم آره.آخه حواسم بهش نبود که ببینم چی میگه.دستم به ویلچر بود نگاهم به جلو گوشم به پشت سری که یه آدم بزرگ تو خیابون به بغل دستیش میگفت بنده خدا این حتما داداشش عمه منم...برا همینم حواسم اصلا به اون نبود فقط داشتم میرسوندمش مترو که یه دفعه باز صحبت کرد و گفت کیفت پاره میشه منم چون باز متوجه نشده بودم الکی گفتم آره!رفیقم فهمید که من متوجه حرفاش نمیشم گفت گوشتو بیار جلو منم اوردم حرفشو باز تکرار کرد من این دفعه که متوجه شده بودم بهش گفتم فدای سرت اما جواب داد هرگز سلامتی موجودی رو نگیره حتی اگر جون نداشته باشه!!!اه خدای من این چی میگه بهش گفتم سنگین خسته میشی اونم با لبخند زیبایی که داشت به من گفت ما بب به چیزای سسس سنگین عادت داریم !!!کیفمو دادم دستش که یه دفعه باز با من شروع کرد صحبت کردن گفت: ززز زندگی چطوره ببب برات؟ منم نمیدونستم چی بگم اگه میخواستم بگم سخت در مقابل زندگی اون زندگی من بهشت و به من می گفت ناشکری نکن.من بچه هم چون بلد نیستم مثل آدم صحبت کنم گفتم خوب سلام میرسونه خندید و باز چند دقیقه ای بینمون سکوت افتاده بود که یه دفعه نمیدونم چرا این سئوال رو ازش پرسیدم : خدا رو دوست داری؟رفیقم حوصله جواب دادن به سئوالمو داشت گفت:نه ام ما هر ووووقت ببب باهاش بدتر صحبت می می میکنم بیش بیش بیشتر میآد طرفم.این جمله‌اش منو خیلی تو فکر برد داشتم به خودم میگفتم این پسر عقب مونده ذهنی نیست عقب مونده جسمی اما من برعکس!!!تو حین فکر کردن بودم که یه دفعه سئوال خودمو از خودم پرسید: تو چی؟؟کی من؟ من خدا رو دوست دارم! اما کاشکی بهش میگفتم خدا دوستیه واسۀ من که دیر دیر بهش سر میزنم.به مترو رسیدیم مترو شلوغ بود مترو اول رفت مترو دوم هم همینطور مترو سوم که شد رفتیم جلو در وقتی داشت مسابقه هل بازی تموم می شد یکی تو اون جمع آدم بزرگا گفت: مترو واسه پا داراست!!دنبالش گشتم پیداش نکردم سوار متروش کردم باز به من می خندید .میخواستم برم که به من گفت: دست تو جیجیجی جیبم کن، گفتم:چرا؟ گفت: یییی یه یادگاری ببب برا تو، دست کردم یه بلیط کهنه مترو بود که تا خرده بود گفت: این بببب برا تو تتتت تا حالا استفاده نکردم.من اول قبول نکردم بعد از اصراری که کرد ورش داشتم، این دوست ۵ دقیقه‌ای به من یادگاری داد در مترو بسته شد من بیرون مترو و دوستم داخل و لبخند بر روی لبهاش.
اونجا بود که به خودم باز گفتم:
زرتشت گفت: گفتار نیک، پندار نیک، رفتار نیک
اسلام بیان کرد: مساوات ، برادری، یگانگی
و ما گفتیم: خود مهمیم، دیگری بمیرد!

 

خلقت

هنگام غروب خورشید است و من در حیاط پشتی خانه ام در جایی که می توانم مه راچون دریا در میان دره جاری شده است و میان تپه ای که روی آن زندگی می کنم ودشت دست نخورده مقابل آن را پرکرده تماشا می کنم.آسمان به رنگ بنفش و برافروخته است.همه جا در سکوتی مطلق به سر می برد.من شیوه خارق العاده شب به خیر گفتن طبیعت را می نگرم وبعد با خود فکر می کنم:ایجا همه چیز حتی چهل یا پنجاه سال دیگر که من زنده نیستم تا شاهدش باشم به همین شکل خواهد بود.باز هم همین مه هنگام غروب خورشید در روزهای گرم تابستان ظاهر خواهد شد و شب را هم در خود فرو می برد .باز هم دریا به ارامی تا دور دست ها ادامه خواهد داشت.باز هم مین ماه از میان ابرها بیرون خواهد امد و نور نقره ای اش را به دره خواهد پاشید.همه این اتفاق ها می افتد اما من دیگر زنده نیستم.
تا چند دقیقه مفتون جاودانگی طبیعت می شوم.از بی مقداری خودم در مقابل آن احساس ترس،کوچکی وناگزیری می کنم.مفهوم زندگی چیست؟
چه کاری می توانم انجام دهم تا بر آن معنا بخشم ناگهان به خاطر می آورم تنها کاری که باید انجام دهم همان کاری است که در این لحظه انجام می دهم:فکر کردن،به پشت صندلی تکیه دادن و تماشا کردن جلوه شکوهمند خلقت...به خاطر دریافت کردن امتیاز و رحمتِ زنده بودن...به خاطر حضور داشتن در همین لحظه و همین جا...به خاطر عشق ورزیدن وسپاسگزار بودن...به خاطر گرمی داشتن لحظه به لحظه زندگی...

نجات یافته

يك كشتي در يك سفر دريايي درميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند.دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد بكنند اما هر دو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند.به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از انها نزد خدا محبوب ترند و دعاي كدام يك مستجاب ميشود انها تصميم گرفتند تا ان سرزمين را به دو قسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يگديگر بمانند .نخستين چيزي كه انها از خدا خواستند غذا بود .صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در ان قسمتي كه او اقامت ميكرد ديد و مرد ميتوانست اونو بخوره ،اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.هفته ي بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر بكند .روز بعد كشتي ديگري شكست ،و غرق شد و تنها نجات يافته ي ان يك زن بود كه به بخشي كه ان مرد قرار داشت شنا كرد ،در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا خانه ،لباس ،و غذاي بيشتر كرد ،و در روز بعد در حالي كه گويي جادو شده بود همه ي چيزهايي كه در خواست كرده بود برايش فراهم گشت ،اگرچه مرد دوم هنوز هچ چيز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او وهمسرش ان جزيره را ترك كنند ،صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كنار جزيره لنگر انداخته بود را يافت،مرد همراه همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند. او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته ي دريافت نعمتها ي الهي نيست،از انجا كه هيچ كدام از خواسته هاي او مستجاب نگشته ،و از جانب خدا هيچ چيزي دريافت نكرده، هنگامي كه كشتي اماده ي ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از اسمانها شنيد:"چرا همراه خود را در جزيره ترك ميكني؟"مرد اول پاسخ داد"نعمتهاي الهي تنها شايسته ي من است زيرا كه تنها كسي بودم كه براي انها دعا و طلب كردم دعاهاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ يك نيست"
ان صدا مرد را سرزنش كرد :"تو اشتباه ميكني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچ يك از نعمتهاي مرا دريافت نميكردي"مرد از ان صدا پرسيد"به من بگو كه او چه دعايي كرده كه من بايد بدهكارش باشم ؟"صدا گفت:"او دعا كرد كه همه ي دعاهاي تو مستجاب شود"ما هممون ميدونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه يي نيست كه برايش دعا ميكنيم بلكه اونها دعاهاي ديگران هست براي ما"

اللهم عجل

در جوار کوچه های انتظار دعايم کن، در تنگنای سرودن غزل هايم نمی دانم از چه غريبم که ديدگانم به غروب عشق می مانند و به فکر کدامين لاله هستم که اشک در خاکريز چشمانم موج می زند. نمی دانم در ساحل شب به جستجوی کدامين مهتابم و کرانه ی آسمان را به ديدار چه کسی نظاره گر شده ام!!! فقط می دانم که باران در کنج نگاه تو آمدنی است!!!يوسف فاطمه! ای زمزمه واپسين حياتم، بدان که ابهام اشک من تنديس حضور توست و غروب شعرهايم در سرا پرده انتظار،عبور غريبانه تو را گريه می کند .......
گيرند همه روزه و من گيسويت
جويند همـه هلال و من ابرويت
از جـمله ايـن دوازده مـاه تــــمام
يک ماه مبارک است آن هم رويت

بشریت

بشریت به ظاهر نیست به باطن است

پیامبر خدا

خداوند سلطنت بى نظیر به سلیمان بخشید، جنیان را تحت فرمان او قرار داد که خدمتگزار او باشند، باد را به فرمان او در آورد، تا تشکیلات عظیم او را هر کجا خواست ببرد، زبان جانوران را به وى آموخت ، سخنان آنها را مى فهمید و براى مردم بازگو مى کرد.در یکى از مسافرتهاى تاریخى ، سلیمان که با سپاهیان ، از جن و انس و پرندگان با او همراه بودند، گذرشان از هوا به وادى مورچگان افتاد.یکى از مورچه ها که سمت فرماندهى آنها را داشت چون تشکیلات عظیم سلیمان را دید، احساس خطر کرد: فریاد زد گفت :اى مورچگان داخل لانه هاى خود بروید! تا سلیمان و لشگرش شما را پایمال نکنند آنان نمى فهمند!باد سخن مورچه را به گوش سلیمان رسانید، همچنان که از هوا مى گذشتند، ایستاد و دستور داد مورچه را بیاورید. وقتى مورچه را آوردند. سلیمان گفت :مگر نمى دانى که من پیامبر خدا هستم ، هرگز به کسى ظلم و ستم نمى کنم ؟مورچه گفت :بلى مى دانم .سلیمان : پس چرا و براى چه مورچه ها را از ما ترساندى و فرمان دادى به لانه هایشان داخل شوند.مورچه : من احساس کردم مورچه ها تشکیلات عظیم و سلطنت بى نظیر شما را ببینند و فریفته آرایش و زینتهاى دنیا شوند، از خدا فاصله گرفته ، به غیر او را پرستش کنند.مورچه گفت :اى سلیمان ! چرا از میان تمام قدرت ها نیروى باد را مسخر تو نمود و چرا تشکیلات عظیم تو بر روى باد حرکت مى کند؟سلیمان گفت :براى آن است که به تو اعلام کند اگر تمام قدرتهاى دنیا مانند باد مسخر تو باشند دوام و بقایى ندارند و همه بر بادند.

جایی که نمی خواهد

زنبوری در حال پرواز، مورچه ای را روی زمین دید. مورچه دانه گندم بزرگی را به سختی به لانه اش می برد. زنبور، کنار او روی زمین نشست و مسخره کنان گفت: « ای مورچه بیچاره! این چه کار سختی است که می کنی؟ من پرواز می کنم و به آسانی به هر جا که می خواهم می روم و می توانم آدمها و حیوانات را نیش بزنم و هر غذائی هم که دلم بخواهد می خورم. » مورچه جوابی به زنبور نداد و با زحمت و عرق ریزان، دانه را به لانه اش رساند. روز بعد، مورچه از جلوی یک دکان قصابی می گذشت. ناگهان همان زنبور را دید که وزوزکنان روی تکه ای گوشت نشست و شروع به خوردن گوشت کرد و در همان حال به مورچه نیم نگاهی کرد و گفت: « ای مورچه بدبخت! ببین من چه آسان غذای لذیذ می خورم. » در همین هنگام مرد قصاب متوجه زنبور شد و با لبه کارد، بر کمر زنبور زد و زنبور، زخمی و نیمه جان بر زمین افتاد. مورچه فورا جلو رفت و پای زنبور را گرفت تا او را به لانه اش ببرد و بخورد. زنبور با آه و ناله از مورچه پرسید: « مرا به کجا می بری؟ ». مورچه با خونسردی پاسخ داد: « هر طمعکار مغرور و خودخواهی که هر کار می خواهد می کند و هر جا می خواهد می رود و می نشیند، سرانجام به جائی می رود که نمی خواهد. »

عشق مادر

وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند

همه جوره!

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.

خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن 

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است . 

وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما 

سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني از آن است که انسان را از بين مي برد .  

اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد .  

افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند.  

پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه تصميم بگيري با چند نفر. 

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطي که آن را به کارهاي کوچکتر تقسيم کنيم .  

کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد .

انسان همان مي شود که اغلب به آن فکر مي کند .  

همواره بياد داشته باشيد آخرين کليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد.  

تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است .  

دشوارترين قدم، همان قدم اول است . 

عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد .  

آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد .

وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است که شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد .

رنگ خدا

مامان !یه سوال بپرسم؟
زن کتابچه ی سفید را بست،آن را روی میز گذاشت:بپرس عزیزم .
-مامان خدا زرده؟
زن سر جلو برد :چطور؟
-آخه امروز نسرین سر کلاس می گفت خدا زرده،
-خب تو بهش چه گفتی؟
خوب ،من بهش گفتم خدا زرد نیست،سفیده.
مکثی کرد:مامان ،خدا سفید ه؟مگه نه؟
زن ،چشم بست و سعی کرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم کند .ام هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد.
چشم باز کرد :نمی دونم دخترم .تو چطور فهمیدی سفیده؟
دخترک چشم روی هم گذاشت .دستانش در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت:آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فکر می کنم ،یه نقطه ی سفید پیدا میشه.
زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد
ودوباره چشم بر هم نهاد.

ناخدا

یک کشتی بود که در آن یک ناخدای جوان و باسواد و یک خدمه پیر و بی سواد مشغول به کار بودند...
پیرمرد هر شب بعد از کار به کابین ناخدا می?رفت و به سخنان مرد جوان گوش می داد.
یک شب ناخدای جوان رو به پیرمرد کرد و گفت: آیا زمین شناسی خوانده ای؟!
پیرمرد پاسخ داد: نه ناخدا من هیچ وقت به مدرسه و دانشگاه نرفته ام.
ناخدا: پیرمرد، تو یک چهارم عمرت را از دست داده ای...
پیرمرد ناراحت و غمگین به اتاق خود بازگشت و با خود در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست می گفته و او یک چهارم عمر خود را از دست داده است...
شب بعد باز پیرمرد به اتاق ناخدا رفت.
ناخدا امشب پرسید:
- ای پیرمرد آیا اقیانوس شناسی خوانده ای؟
- ای ناخدا اقیانوس شناسی چیست؟ من که درسی نخوانده ام.
- ای پیرمرد، پس تو نیمی از عمرت را از دست داده ای...
پیرمرد باز هم غمگین و ناراحت به اتاق خود برگشت و بار در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست می گفته و او نیمی از عمر خود را از دست داده است.
در شب سوم پیرمرد به کابین ناخدا رفت و این بار ناخدا پرسید:
- آیا از علم هوا شناسی آگاهی داری؟
- ناخدا، هوا شناسی چیست؟ من که گفتم که هرگز به مدرسه نرفته ام.
- تو دانش زمینی را که روی آن زندگی می کنی نمی دانی، دانش دریایی را که از آن امرار معاش می کنی نخوانده ای! دانش هوایی که هر روز با آن سر و کار داری نخوانده ای! پیرمرد تو سه چهارم عمرت را بر باد داده ای...
پیرمرد با خود گفت: این مرد دانشمند می گوید که من سه چهارم عمرم را از دست داده ام. پس حتماً همینطور است.
باز هم پیرمرد ناراحت و نگران که تنها یک چهارم از عمر او باقی مانده شب را در اتاق خود غصه خورد.
اما صبح
ناخدا صدای کوبیدن در اتاق خود را شنید.
در را باز کرد و پیرمرد در مقابل در نفس زنان پرسید:
- ناخدا. آیا از علم شنا  چیزی می دانید؟
- شنا  منظورت چیست؟
- می توانید شنا کنید؟
- نه! من شنا بلد نیستم.
- جناب استاد ناخدا !!! شما همه عمرتان را بر باد داده اید! کشتی به یک صخره برخورد کرده و در حال غرق شدن است. آنهایی که می توانند شنا کنند، به ساحل نزدیک می رسند، اما آنانی که بلد نیستند غرق می شوند. خیلی متأسفم استاد ناخدا! شما حتماً جان خود را از دست خواهید داد

 

خدا

منو تو اغوشت بگیر خدا می خوام بخوابم
اخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
منو تو اغوشت بگیر می خوام برات بخونم
روی زمین چقدر بده می خوام پیشت بمونم
کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری
خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری
تا لحظه ای وقت شریفت روواسم بذاری
توی اغوش تو ارامش محضه
منو با خودت ببر حتی یه لحظه
بغلم کن منو بردار و ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و نا جور
وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود
واسه ارامش نسبی گاهی حرف های دروغ گفت
توی دنیا هرچیزی قیمتی داره
حتی وجدان اینارو هیچ جا ندیدم
نه تو انجیل نه تو قران
وقتی دنیا همه حرف پوج و مفته
صدای هق هقت رو از کی شنفته
تو که میگی پیشمی تا لحظه ی مرگ
این که میگن میشکنی رنج و بگو کی گفته
توی اغوش تو دیگه تنها نیستم
هرنفس اسیر دست غمها نیستم
دیگه عاشقانه تر از عاشقانم
واسه موندن دیگه با بها بهانم
توی اغوش تو از درد خبری نیست
از دروغ و حرف های بد اثری نیست
نمی بینی کسی از هراس نونش جلو حرف نا ثواب ورد زبونش
توی اغوش تو ارامش محضه
منو با خودت ببر حتی یه لحظه
بغلم کن منو بردار و ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و نا جور

همه جوره!

خدايا حكمت قدم هايي را كه برايم بر مي داري بر من آشكار كن تا در هايي را كه به سويم مي گشايي ندانسته نبندم و در هايي را كه مي بندي به اصرار نگشايم.

خدایا مهارت مراقبت از آن چه به ما بخشیده ای را در قلبمان بکار...زیرا ما در از دست دادن استاد شده ایم.

گفت: فرق رویا با آرزو چیست؟
گفتم: آرزو یک حقیقت نزدیک است ولی رویا یک آرزوی شیرین دست نیافتنیُ
گفت: من رویا هستم یا آرزو؟
گفتم: رویایی که به حقیقت پیوستن آن یک آرزوی شیرین است.

فراموش مکن تا باران نباشدرنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند

حج زیباترین روح پرستنده

اكنون هنگام حج در رسيده است، لحظه ی ديدار است.ذیحجه است، ماه حج، ماه حرمت، شمشيرها آرام گرفته اند و شيهه ی اسبان جنگی و نعره جنگجويان و قداره بندان در صحرا خاموش شده است. جنگيدن، كينه ورزی و ترس، زمين را،مهلت صلح، پرستش وامنيت داده اند، خلق با خدا وعده ی ديداردارند، بايد درموسم رفت به سراغ خداو بايد با خلق رفت..حج ، بودنِ تورا که چون کلافی ردرخویش گم کرده است ، باز می کند.این بسته، با یک نیت انقلابی، بازمی شود،افقی می شود،راه می افتد،دریک خط سیرمستقیم،هجرت به سوی ابدیت. به سوی دیگری ، به سوی او، !هجرت از خانه خویش به خانه خدا ، خانه مردم ! و تو ، هر که هستی ، که ای؟ انسان بوده ای ، فرزند آدم بوده ای ، اما تاریخ ، زندگی ، نظام ضد انسانی اجتماع ، تو را مسخ کرده است و تو ، جاده تاریخ را پیش گرفتی ، به راه افتادی ،کوله بار امانت خدا بر دوشت ، پیمان خدا در دستت ، نام ها که خدا به تو آموخت و در دلت و روح خدا در کا لبدِ بودنت وعصر ، تمامی سرمایه ات و تو ، کارت ؟ همه از سرمایه خوردن ! پیشه زندگی ات؟ زیانکاری ، نه زیان در سود ، زیان در سرمایه: خسران! و به عصر سوگند که انسان هر آینه در زیانکاری است !و تو، تا حال چه کرده ای؟ زندگی کرده ای! چه دردست داری؟ سال ها که از دست داده ام! ؟ ای بر سیمای خداوند ! ای مسئول امانت او ؟ ای مسجود ملائک او ؟ ای جانشین الله در زمین ! در جهان شده ای پول ، شده ای شهوت ، شده ای شکم ، شده ای دروغ ، شده ای درنده ، شده ای پوک ، پوچ ، خالی ! یا نه ، پر از لجن و دگر هیچ !اکنون ، هنگام در رسیده است ، لحظه دیدار است. ذی حجه است ، ماه حج ، ماه حرمت.و تو ، روح خدا را بجوی ، باز گرد و سراغش را از او بگیر ، از خانه خویش ، آهنگ خانه او کن ، او در خانه اش تو را منتظر است ، تو را به فریاد می خواند ، دعوتش را لبیک گوی !.....

اللهم عجل

از چه بگویم؟ ......از فروبردن بغضی در گلو ...از جاری شدن اشک سوزان مادری، با ناامیدی، در حسرت فردای بهتر فرزندانش از امید های بر باد رفته جوان سرخوش دیروز،ودر بند اسارت دیو سفید امروز از خواب رفتن کودکی معصوم در کنار سفره خالی ،به انتظار دیدن چهره روشن پدر ازغم ، از درد، از درماندگی ،....
از چه بگویم؟ چرا جملات به یاریم نمی آیند ؟ چراهیچ کلامی بر زبانم جاری نمی گردد ؟چرا جاری شدن بی امان اشک مجالی برای بیان احساساتم نمی بخشد؟ چرا دوست دارم باتمام وجود فریاد بکشم ،فریادی به بلندای تمام خواسته های دختررنگ پریده همسایه درآغوش سرد مادرش .چرا قلبم اینچنین درهم فشرده می شود وامکان راحت نفس کشیدن رااز من می گیرد ؟چرا دوست دارم تنها باشم، تنهای تنها ؟آی آدمها قدری تامل !!!!!اینجا، در این گوشه شهرهم زندگی جریان دارد. ومردم در زیر سقف خانه هایشان هرروز با هزاران آرزو چشم بر سپیده می گشایند.ودررویا، دیوارخانه هایشان را با روشنائی وامید به زیبائی رنگ آمیزی نموده وبر پرچین حیاطشان گلشن وگل می کارند. وهر روز به امید فردائی بهتر سربربالین می نهند .اما شما چه بی اعتنا !!!!از کوچه آرزوهایشان گذرکرده وچراغ روشنائی و نورزندگیشان را در مسیر خواهشهای نامحدودتان بی فروغ می سازید....آی دنیا پرستان بی درد!!!!
در کدامین مرحله ازخود پرستیِ بی انتهایتان، دسترنج مردمان را به یغما برده .و ره صد ساله را یک شبه طی کرده و با قربانی کردن عدالت و پایمال نمودن حقوق دیگران به جشن و سرور پرداخته اید و صدای ضجه درماندگان وفریاد انسانهای که در زیرفشار زندگی استخوانهایشان خرد می شود رادیگرنمی شنوید؟؟آری با شمایم !!!!بدانید عاقبت روزی منجی عالم ازشرق طلوع خواهد کرد و درخشش ظهورش را برجهان تجلی خواهد بخشید و داد تمام بیدادگری هایتان را خواهد سِتاند. و وعده الهی که مستضعفان وارثان زمین خواهند شد را تحقق خواهد بخشید.آری او می آید، روزی که چندان دور نیست ......

در عید جمعه به کامم لحظه ها تلخ گشت چون تو ای خورشید عالم تاب ای چشمه ی نور هنوز هجران عشق را به وصال عشق متصل نکرده ای در بین مریدانت من برای تو سرورم گمنام گشته ام ولی زندگی با دیدن روزهای وصال دلخوش کرده تا کی شراب دوری ات را بنوشم و گمگشته ی بیابان های مستی رهسپار شوم تا کی چشمم را به سوی راه های جمکران بدوزم آیا زلیخا چشمان خود را هدیه در راه عشق یوسف نکرد و بعد از عمری زندگی چشمانش را مسئلت جست آیا چشمان ما لیاقت دیدن گل یوسف زهرا را ندارد آیا عطر نرگس را به مشام بویایی خود نمی نشاند تا همیشه گمراه خیابان های انتظار در پس پرده ی عشق با هزاران آمال در پرتو انوار غروب و طلوع زرد و سفید باشد

داستان های ملا نصر الدین...

( خویشاوند الاغ )

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد. شخصی که از آنجا عبور می کرد

اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟

ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم

به او اسائه ادب نمی کردم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


( دم خروس )

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت. ملا که دزد را

دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت: خروسم را بده ! دزد گفت: من خروس

ترا ندیده ام. ملا دفعـتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت

به دزد گفت: درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه

بیرون آمده است ، چیز دیگری می گوید.

حالا

او به من آموخت كه مكان را با واژه هاي " اينجا" و "آنجا" محدود نكنم ،و پيش از آنكه خويشتن به من پند دهد ،در هر جايي از زمين مي بودمخود را از جا هاي ديگر آن بسيار دور مي يافتم اما اكنون دانستم كه بودن در يك مكان يعني بودن در همه ي مكان ها
×××××××××××××
×××××××××××××
ظاهر هر كس نمي تواند حقيقت واقعي او باشد ،هر سخن و كرداري نشان دهنده باطن انسان ها نيست ،شايد در وراي لكنت زبان يك مرد خاموش ، دروني لبريز از حكمت ها و هوشمندي وقلبي باشد كه تجلي گاه وحي و الهام آسماني است
فراموش نكنيد كه روح الهي در درون همه ي مردم است!

خدایا

خدایا! دلتنگم و آزرده. سرگشته تر از آنم که درمیان این همه خاکستری و سیاه، راه را از بیراه، تمیز دهم.دل گرفته تر از آنم که خورشید را در پس بغض های شکسته ام دیدار کنم.با من بگو این همه فاصله را با کدام دست نیایشگر می توان پر کرد؟روحم را که می نگرم، جز اتاقی لبریز تارها و گرد و غبارها، چیزی نمی یابم. اشک هایم دیگر کفاف این همه گناه را نمی دهند.پروردگارا! پرنده ها کم کم از آسمان جانم پر می گیرند و ترکم می کنند؛ تو گویی من پرواز را بر بلندای قله ها به فراموشی سپرده ام! کسی دستم را گرفته و به پرتگاهم می کشاند.ای بزرگ! می دانم که تو نمی گذاری این گونه سرافکنده و درمانده به سویت باز گردم؛ ایمان دارم که بر این دو راهی مخوف، تنهایم نمی گذاری.ای خدای آینه ها و آب ها! روح عصیانگر و زنگارآلوده ام را به تو می سپارم که جز آغوش مهربانی تو پناهی برایم نیست.تو تکیه گاه شانه های لرزان و ناامید منی؛ آرامش بخش ثانیه هایی هستی که جانم را به هزار خنجر مجروح می کنند. تو کومه دلم را روشن می کنی؛ آنگاه که برف و توفان ناامیدی، سراسر وجودم را احاطه کرده است.تویی که دردهای ناگفته ام را می شناسی و مرثیه های بی طاقتم را به ترانه های آرامش بدل می کنی.تویی که پشیمانی ام را به استهزا نمی گیری و اگر هزار بار با چشمان گناه آلود به درگاهت بیایم، دست خالی ام بر نمی گردانی.خدایا!ابلیس را از زاویه های قلبم بتاران تا رویای غرفه های بهشت، خواب های همیشه ام را بیاراید.قدم هایم را با جاده های روشن کبریایی ات مأنوس کن. نگاهم را از این همه تیرگی و ظلمت برهان تا نور لایزالت را دریابم.ای آشنا!خسته ام از این همه سرگردانی، از این همه غریبگی کشیدن، از این همه صدای بیگانه؛ صدایم کن تا با سبدهای سپید ایمان، از پله های رستگاری بالا روم.

کاش

کاش می دانستیم زندگی کوتاه است
کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم
کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم
کاش همه را دوست داشتیم
کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم
کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید
کاش دلهایمان دریایی می شد
کاش می فهمیدیم زندگی زیـبـاست و لذت می بردیم تا نهـــــــایت
کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد
کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود
کاش ...
کاش ...
و به یاد سهراب که فریاد می زد : " کاش انسان ها دانه ی دلشان پـــیدا بود."

سخت و راحت

به راحتی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی می شه در قلب او جایی پیدا کرد*
- به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی می شه زبان را کنترل کرد
- به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم برنجانیم ولی به سختی میشه از خود این رنجش را جبران کنیم
- به راحتی میشه کسی را بخشید ولی به سختی می شه از کسی تقاضای بخشش کرد
- به راحتی میشه قانون را تصویب کرد ولی به سختی می شه به آن ها عمل کرد
- به راحتی میشه به برای بدست آوردن یک رویا جنگید ولی به سختی میشه به رویاها فکر کرد
- به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی می شه به زندگی ارزش واقعی داد
- به راحتی میشه به کسی قول داد ولی به سختی می شه به آن قول عمل کرد
- به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولی به سختی می شه آنرا نشان داد
- به راحتی میشه اشتباه کرد ولی به سختی می شه از ان اشتباه درس گرفت
- به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی می شه به آن معنا بخشید
- و در آخر:
به راحتی میشه این متن را خوند ولی به سختی می شه به آن عمل کرد

صلوات

هماناخداوند وفرشتگانش برپیامبردرود می فرستند ای کسانیکه ایمان آورده اید براودرود وسلام فرستید (احزاب 56)
درود خدا رحمت اوست ودرود فرشتگان برکت و مدح پیامبر ،ودرود مومنین دعا برای ترفیع درجات وجود مقدس آن حضرت .امام معصوم می فرماید: سنگینترین چیزی که روز قیامت در میزان اعمال گذارده می شود درود برمحمد(ص) واهلبیت اوست . ذکر صلوات راموجب محو گناهان ، پاکی اعمال ،اجابت دعا ،عافیت ، رضایت پروردگار ،صیانت از آتش ، رفع حاجات دنیوی واخروی و پاداشهای خاص بهشتی دانسته اند ،وذکر مستحبی صلوات را در قبل و بعداز دعا ،پایان سخن ،ذکر خدا،هنگام فراموشی ، بین نماز صبح وظهر،بین دو نماز روز جمعه وبعدازذکر مقدس آن حضرت تاکید نموده اند. پس ای عزیز ! نهال عشق محمد(ص) رادر مزرعه جانت بنشان تا شکوفه های ولایت از آن سر زند ونیک بدان محمد(ص) معشوق عالم است ومُهر عشقش بر هر قلبی زده شد برگ سبز سعادت ا ز آن او شد پس همواره صلوات راکه ذکر مشعوق است بر قلمت و زبانت جاری ساز تا زوایای قلب و قبر و قیامتت را روشن سازد که رسول امین (ص)فرمود :صلوات بر من را زیاد گردانید که درود برمن نور در قبر ،نور در صراط ،نور در بهشت است.

آقا بیا بخاطر باران ظهور کن،مارا از این هوای سراسیمه دور کن ،وقتی برای بدرقه عشق می روی ،از کوچه های خسته ما هم عبور کن .اللهم عجل لولیک الفرج”“چه انتظار عجیبی،تو بین منتظران هم عزیز من ، چه غریبی ،عجیب تر ، که چه آسان نبودنت شده عادت ،چه بیخیال نشستیم ، نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم ؛ خدا کند که بیایی…”“چه جمعه ها که غروب شد نیامدی،چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی،خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن،خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی،تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام …،دوباره صبح ٫ ظهر ٫ نه ! غروب شد نیامدی. اللهم عجل لولیک الفرج ” به امید آن روز زیبایی که تمام پیامک ها این باشد: “مهدی (عج) آمد…”ان شاءا… هممون موقع نماز صبح دعای فرج رو از ته دل و با تمام وجود می خونیم. بر چهره ی پر ز نور مهدی (عج) صلوات،بر جان و دل صبور مهدی (عج) صلوات. شما خیلی خوبین واسه منم دعا کنید…آمین. سپاس

حالا

تازه غصه ی اسیری را داشت فرا موش می کرد از اینکه زیر آوار بمونه و کسی جا شو پیدا نکنه سخت به خود می پیچید هر چه صدا می کرد بیشتر احساس خفگی می کرد از اینکه تو ظلمت اسیره ناراحت نبود از اینکه در روشنایی مردمی را ببینه که چشم دیدنش را ندارند می سوخت اول تصمیم گرفت دچار مرگ تدریجی بشه و روشنایی را فراموش کنه اما بعد تصمیم تازه ای گرفت که مبارزه کنه چون مرگش را بیهوده و بی ثمر می دید هنوز به هدفش نرسیده بود پس نباید می مرد. نوری قریب در دلش سو زد تمام قوای خود را جمع کرد در دل محبوب را صدا زد ظلمت را شکست سراسر نور را دیدو...

دیشب رویایی دیدم؛ خواب دیدم بر روی شن ها راه می روم، همراه با خود خداوند و بر پرده شب تمام روزهای زندگی ام را، مانند نیلی همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم، از روز به روز زندگی دو رد پا بر پرده ظاهر شد، یکی مال من و یکی از آن خداوندراه دوام یافت تا تمام روزها خاتمه یافت آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم، سخت ترین روزهای زندگی ام را ، روزهایی با رنج ها و دردها وسختی ها خداوندا ! تو به من گفته بودی که در تمام ایام زندگی با من خواهی بود و من خواهش می کنم بگو چرا در آن لحظه های درد آور مرا تنها گذاشتی؟خداوند پاسخ داد«تو را دوست دارم و به تو گفته بودم که در تمام سفر با تو خواهم بود، حتی برای لحظه ای و تو را تنها نگذاشتم» «در آن روزها که یک رد پا بر روی شن دیدی ، من بودم که تو را به همراه می بردم»

حالا

تازه هجده ساله بود
آن جوان ماهروی عشق خاک
وقتی دل می کند...
خنده بر لب ها داشت
مادرش دل خون بود
اشک بر چشم برادر می نشست
و پدر ساکت بود...
یک لباس خاکی و یک ساک رخت
که همه بوی ستاره می دهند...
همه اش خاطره است
وقت رفتن چشم به دنبال گلش در پی داشت
دختر همسایه را می گویم
پشت آن پنجره چشمش خیس بود
و پسر هم مجنون...
بوی عشق را می شنید
اما ندید اورا و رفت...
پشت سر یک کاسه آبش ریختند...
ودر آن کاسه گلی پرپر بود !
رفت و جنگید و نوشت
آن وصیت نامه ی بی رحم را....
یک روز، خبر از مرگ علی آوردند
روز دیگر چند تکه استخوان آوردند
و همینطور روزها از هم گذشت او نبود
مادرش پژمرده بود
دختر همسایه حالا، شب ها دلتنگ بود
و پدر ساکت بود...
روز ها ازهم گذشت
صبح یک روز بهاری خبری آوردند
تکه ای کاغذ با جوهر خودکاری خشک
بوی عطر لاله داش
روی کاغذ هم نگارنده نگارش کرده بود...
«اگر

وصیت نامه یک شهید

چه کسی می داند جنگ چیست؟
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هرجا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند .
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟
چه کسی در هویزه جنگیده؟کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟
چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:
نبرد تن و تانک؟!
اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟
چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟
آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده وگذر می کند، حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟
کدام گریبان پاره می شود؟

کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟
و کدام کدام ....
توانستید ؟؟؟
اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید؛
هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری
سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت می نماید ، مورد اصابت موشک قرار می دهد اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود معلوم کنید کدام تن می سوزد؟
کدام سر می پرد؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
چگونه باید آنها را غسل داد؟
چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟
به چه امید نفس می كشی؟ كیف و كلاسورت را از چه پر می كنی؟
از خیال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر یا از آدامسی كه هر روز مادرت دركیفت می گذارد؟
كدام اضطراب جانت را می خورد؟
دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر كلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چیز بسته ای؟ به مدرك، به ماشین؟
به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟؟
صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشیدن، پرستو شدن
آی پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاك افتاده است؟
آی دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند؟
هیچ می دانستی؟ حتما نه...!!!
هیچ آیا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندكی زبان خشكیده كودكی را تر كنی؟ و آنگاه كه قطره ای نم یافتی، با امیدهای فراوان به بالین آن كودك رفتی تا سیرابش كنی
اما دیدی كه كودك دیگر آب نمی خورد......

1.        اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اكبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی،

2.        لااقل حرمله مباش

3.        كه خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اكبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.

4.        من نمی دانم كه فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد كرد....

5.        پس بیاید حرمله مباشیم...

کنکور زندگی

۱-هرگز امید کسی را سلب نکن .شاید این تنها چیزی باشد که دارد.

2-دعا کن /اما نه برای رسیدن به مال و ثروت بلکه برای بدست اوردن عقل و شجاعت.

3-وقتت را تلف ماتم گرفتن برای اشتباهات گذشته نکن/از انها درس بگیر و بگذر.

4-خودت را به راحتی زیر دست و پا نینداز/یاد بگیر که کوتاه و مودبانه" نه" بگویی.

5-جسور و شجاع باش/وقتی به گذشته نگاه کنی نسبت به آن چیزهایی که نکرده ای بیشتر از ان چیزهایی که کرده ای تاسف خواهی خورد.

6-به دنبال فرصت باش نه امنیت/جای قایق در بندرگاه امن است اما به مرور زمان کفه اش خواهد پوسید.

7-هر از گاهی اماده ی باختن باش.

8-از زمان و کلمات با بی توجهی استفاده نکن/چون هیچکدام قابل بازگشت نیستند.

9-در مبارزه ضربه ی اول را بزن و محکم هم بزن.

10-شریک زندگیت رابا دقت انتخاب کن/نودو پنج درصد خوشبختی ها و بد بختی های زندگیت ناشی از همین یک تصمیم خواهد بود.

11-همیشه به افکار بزرگ فکر کن و از شادیهای کوچک لذت ببر.

12-گوش کردن را یاد بگیر چون گاها فرصتها بسیار اهسته در میزنند.

13-به همه سیاستمداران مشکوک باش...

14-طوری زندگی کن که بتوانند روی سنگ قبرت بنویسند"متاسف نبود"

15-مراقب کسانی باش که ادعا میکنند بسیار صادقند.

16-یادت باشد ازدواج به دو چیز وابسته است:همسر خوب بودن و همسر خوب داشتن.

17-از رفتن به مسجدي که تو را یاد خدا نمی اندازد جدا" بپرهیز.

18-خورشید صفت با همه کس یک رو باش.

19-یادت باشد انهایی که به سنگسار اسمان رفتند/سرشکسته برگشتند.

20-خواننده ی عزیز اخرین نکته رو شما کامل کنید.......؟

اگه یکی بتونه به همه چیزهایی که یاد گرفته و میدونه عمل کنه .زندگیش بهشت میشه.دنیا عالی میشه خلاصه خیلی خوب میشه حیف که حرفای خوبی میزنیم اما اصلآ معلوم نمیشه کی خوبه و مرد عمله جز به مرور زمان!

همه جوره!

اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد

-زندگی قصه مرد یخ فروشیست که گفتن فروختی گفت نخریدند تمام شد

-خوشبخت ترین فرد كسی است كه بیش از همه سعی كند دیگران را خوشبخت سازد

-بهترین عكس ها در اتاق های تاریك ظاهر می شن پس وقتی خدا تورو در تاریك ترین صحنه زندگی قرار داد بدون كه می خواد از تو تصویر زیبایی بسازه

-خاطرات چوبهای خیسی هستند که اتش زندگی هرگز انها را نمیسوزاند

-ابرها به اسمان تکیه میکند درختها به زمین وانسانها به مهربانیه همدیگر

-ارزش و سرمایه حقیقی هر انسان به اندازه حرفهایی است كه برای نگفتن دارد .(دكتر علی شریعتی)

-گفت کدام راه نزدیکتر است؟ گفتم به کجا؟ گفت به خلوتگه دوست گفتم تو مگر فاصله ای میبینی بین دل و آن کس که دلت منزل اوست .

-برای کسی که قوه تشخیص ندارد شیشه و الماس یکی ست.خودت را بخاطر ناسپاسی کسی که قدر تو را نمی داند ناراحت نکن.

-گر سنگ در مسیر رود نباشد صدای آب زیبا نیست پس از سنگهای سر راهت غمگین نباش..

-زندگی آنقدر ابدی نیست كه خوبتر بودن را برای فردا بگذاریم

-در زمین عشقی نیست که زمینت نزند،آسمان را دریاب

-پاداش کسانی که تا آخر زیر باران میمانند رنگین کمان است .

-عشق فریبی است بس بزرگ اما دوست داشتن صداقتی است بی انتها .(شریعتی)

-همه کس را صدا زدم الا خدا؛ هیچ کس جوابم را نداد الا خدا

-كسی كه دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می كند !!!

-مهربانی را از پسر بچه ای یاد بگیر که به امید شیرین شدن دریا آبنبتش را تو ی اون می ندازه.

-وقتی به در بزرگی برخورد کردی که قفل بزرگی به آن زده شده بود نا امید نشو چون اگر قرار بود باز نشود به جای در دیوار می ساختن.

-چنان باش که بتوانی به هرکس بگوئی مثل من رفتار کن...

-من به آمار زمین مشکوکم اگر این شهر پر از آدمها ست پس چرا این همه دلها تنهاست؟!...

-زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید( انیشتین)

-بسیاری از مردان بزرگ هستند که هر روز بیش از یکبار کودک میشوند (ناپلئون بناپارت)

-هنر انسانهای بزرگ ان است که به دشواری کار نمی اندیشند . بلکه به عظمت انچه خواهند یافت فکر میکنند.

-میزی برای کار..... کاری برای تخت ........تختی برای خواب .......خوابی برای جان .........جانی برای مرگ ........مرگی برای یاد....... یادی برای سنگ........ این بود زندگی!؟

با تشکر از امیر علی

عشق

دلشوره و تپش شدید قلب از نشانه‌هایی هستند كه در داستان‌ها، افسانه‌ها یا زندگی روزمره از آن به عنوان نشانه‌های عاشق شدن یاد شده است و اكنون علم در زمینه این مفهوم و ایده عشق در نگاه اول توضیحات قابل توجهی ارائه كرده است.از دید علم عاشق شدن چندان ساده نیست اما بسیار سریع رخ می‌دهد. به گفته دانشمندان دانشگاه‌های ویرجینیای غربی و ژنو، احساسات شدید، قوی، واقعی و عمیق نسبت به فردی یا پدیده‌ای در واقع تنها نتیجه فعالیت‌های بسیار پیچیده و متوالی مغز است. قرار گرفتن در حالات احساسی شدید یا به بیان دیگر عاشق شدن از عناصر شیمیایی، شناختی و رفتارهای هدفگرا تركیب شده و ساختاری كاملا پیچیده و درهم را به وجود آورده است. بر اساس مطالعات جدید این پدیده بر خلاف تصور بسیاری از افراد، تنها یك احساس اولیه نیست بلكه فرآیندی به‌شدت پیچیده و در عین حال منظم است كه 12 بخش از مغز به صورت همزمان برای ایجاد و حفظ لحظه جادویی ایجاد چنین احساسی با هم به شدت فعالیت می‌كنند و محققان دریافته‌اند اولین فعالیت‌های مغزی ویژه چنین احساسی تنها در یك پنجم ثانیه پس از اینكه فرد در معرض موقعیت زمینه ساز قرار می‌گیرد، آغاز می‌شود.بر اساس مطالعات جدید در پروژه‌ای به نام تصویربرداری نورونی عشق، بخشهایی خاص از مغز با نام‌هایی كاملا غیر رمانتیك مانند غشای كمربندی قدامی‌در كنار عوامل شیمیایی مانند عامل‌های رشد اعصاب شامل دوپامین و اكسیتوسین در هماهنگ و ایجاد كردن احساس علاقه شدید به شخص یا پدیده‌ای نقش دارند.برخی از این مناطق بخش‌هایی از مغز هستند كه در افرادی كه از داروهای مخدر استفاده می‌كنند به شدت فعالیت دارند از این رو می‌توان نتیجه گرفت به وجود آمدن احساسات شدید نسبت به فرد یا پدیده‌ای، تاثیری مشابه تاثیر داروهای مخدر بر ذهن انسان دارند.

اگربتوانی

اگربتوانی سرت رابالانگه داری وقتی که همه ی اطرافیان سر به زیرافکنده اندوتقصیررابه گردن تو می اندازند اگربتوانی به خودت اعتماد داشته باشی وقتی همه به توشک دارنداما به آنهااجازه بدهی که شک داشته باشنداگربتوانی منتظربمانی اماازانتظارخسته نشوی یاوقتی درباره ات دروغ میگویندتودرمقابل دروغ نگویی یاوقتی به توابرازتنفرمی کنند نفرت رابه وجودت راه ندهی وبااین حال خیلی خوب به نظرنیایی وخیلی عاقلانه حرف نزنی اگر بتوانی آرزوداشته باشی وآرزویت رابرخود مسلط نکنی اگربتوانی بیندیشی واندیشه هایت راهدف قرار ندهی اگربتوانی باپیروزی وشکست روبه روشوی وبااین دونیرنگباز یکسان برخوردکنی اگربتوانی تاب بیاوری که شیادان حقیقتی راکه گفته ای تحریف کنندوآن رادامی برای نادانان بسازندیاببینی چیزهایی که زندگی خودرابه پایشان گذاشته ای ازبین رفته اندوسرفرودآری وباابزارفرسوده آنهاراازنوبسازی اگر بتوانی همه ی آنچه رابه دست آوردهای یک جاجمع کنی وآن رادریک نوبت درمعرض خطرقراربدهی وببازی وبازهم ازنوآغازکنی وهرگزکلمه ای درباره ی آنچه ازدست داده ای برزبان نیاوری اگربتوانی قلب واعصاب وعضلاتت راوقتی که تحلیل رفته اند مجبور کنی به خدمتت درایندوازکوشش بازنایستندوقتی چیزی درون تو باقی نمانده به جز اراده ای که به آنهامی گوید(طاقت بیاورید)اگربتوانی بامردمان معاشرت کنی اماشرافت خودراحفظکنی اگرنه دشمنان ونه دوستان عزیزت نتوانند آزارت دهنداگرهمه برایت ارزش داشته باشند اما به میزانی منطقی اگربتوانی دقیقه ای غیرقابل بخشایش راباشصت ثانیه بسیارپرارزش پرکنی زمین وهرآنچه درآن است از آن توست وازهمه مهمتر یک انسان خواهی بود یک انسان موفق!

مادر

سلام  به مادر عزیزم مامان جان می دونم که سواد خواندن ونوشتن را نداری ولی

 سواد عشق ومحبت داری. ومن حرفهای قلبم را همراه با باران چشمام ورعد وبرق

 ناگهانی قلبم را به صورت جز یی از اقیانوس حر ف های تمام نشدنی لایق بر روی

صفحه می نگارم تا کمی سبک شوم مامان عزیزم در دوران خرد سالی دست

 نوازش پدر مهربانم از سرم کوتاه گشته ولی با وجود دستان پر محبت تو که نمیگذاری

 من این احساس غریبی و این کمبود بزرگ را بکنم برای من جای شکر را باقی

 گذاشته مادر جان حتی باوجود هستی ات نمی توانم لحظه ای حتی فکرت را در

 زمان نیستی به ذهنم بیاورم چون خدا می داند و تو هم می دانی که من در غربال

 غم و غصه همیشه شکر گزار بودم ولی امیدوارم خداوند از بی وجودی تو نخواهد

مرا محک بزند آیا پیش گو گفت غم انگیز بودن من در آینده به خاطر از دست دادن

 زنی است وفقط دختر پر شور و هیجانی تو باران غم را به چشمانش پذیرا شده

 که نکند پیشگو خدایی نکرده بانویی همچون تو را گفته . مامان جان تو زندگی

را با نا همواری هایش  و مصائب و بیماریهایش را پشت سر گذاشته اکنون موقع

 فرح و شادی تو از جهت فرزند به روشنایی می انجامد ولی با فکر کردن نبودن

 تو این شادی هنوز از راه نرسیده را غم پیشواز آن رفته من همیشه در زندگیم

در همه پیچ و خم هایش به کسی متوسل می شوم که عالم همه دیوانه ی

 اوست وهمیشه قربونش بشم مرا بی فیض و بهره نگذاشته ولی از همان

سرور زیبا تمنا دارم که موقعی اقیانوس وجود مادرم را در برابر منه مرداب جدا

نکند و همیشه فانوس وجود مادرم روشن باشد تا شمع وجود من که قطره

قطره آب میشود ولی با شوق وجود آب می شود که موقعی از دوری تو نابود نشود

مادر جان من بی تو هیچم

با تشکر از میکده دریا

اللهم عجل

گفتم شبی به مهدی بردی دلم ز دستم

من منتظر به راهم شب تا سحر نشستم

گفتا چه کار بهتر از انتظار جانان؟

من راه وصل خود را بر روی تو نبستم

گفتم دلم ندارد بی تو قرار و آرام

من عقده ی دلم را امشب دگر گسستم

گفتا حجاب وصلت باشد هوای نفست

گر نفس را شکستی دستت رسد به دستم

گفتم ببخش جرمم ای رحمت الهی

شرمنده  تو بودم شرمنده تو هستم

گفتا هزار نوبت از جرم تو گذشتم

اعمال تو بدیدم چشمان خود ببستم

اما مباش نومید از خانه امیدم

من کی دل محب شرمنده را شکستم؟

آسمان؟

با عرض سلام
اگر بدون دعوت ومقدمه قدم در دنیای مجازیتان گذاشته وشما چند صباحی اجازه ارائه افکار و اندیشه هایم را در وبلاگتان میسر نموددید . کمال تشکر را دارم
اما گویی به نظر می رسد دیگر آن فضا و امکانات وجود ندارد وشاید حجم بالای کارهای اداری یا دل مشغولی ها و فعالیتهای مهمتری دیگری برای شما ایجاب می کند که حتی گاهی روزها به وبلاگتان سر نزنید.
وهر بار پس باز کردن صفحه وبلاگتان دیگر نشانی ازارتباط با مخاطبین از طریق ارائه مطالب و نوشته های جدیدو تازه که هر کدام تاثیر گذار بوده وجود ندارد. مطالبی که باتوجه به محتوایشان مخاطبینی خاص را به خود جلب کرده بودند. لذا بهتر است ماهم شیوه شما پیشه ساخته ودیگر وقت خود را تلف ننموده وزحمت باز کردن این صفحات رابه خود ندهیم .!!!!!!اما قبل از خداحافظی لازم دیدم با اجازه شما مطالبی رادر خصوص وبلاگتان وخوانندگان آن بعنوان یک خواننده ارائه نمایم .هرچند که به نظر می رسد اظهار نظرهای خوانندگانتان چندان یا اصلا برایتان اهمیتی ندارد!!!! بنابر این برای بیان مطالبم ازشما کسب اجازه می نمایم ودر صورت اعلام علاقمندیتان برای خواندن این مطالب آنها را ارائه می نمایم .اما اعلام نظر مثبت شما در وبلاگ با صلاحدید خودتان می باشد البته اگر در آینده نه چندان دور فرصت مطالعه این مطلب را بدست آورید!!!!
با تشکر مجدد و آرزوی موفقیت برای شما در تمام مراحل زندگی

****************************************************

اين نظر به صورت خصوصي توسط آسمان مطرح شده

اولا بايد بگم كه شما نسبت به بنده لطف داريدو امیدوارم ناراحت نشی که نظر خصوصیت را نمایش دادم

دوما من الانم روزي يكبار وبلاگم را چك ميكنم اما اينكه چرا مطلب كمتر آپ مي كنم دليل ديگه اي داره !

سوما معتقدم هر چيزي ارزش خودش را داره پس اينكه فكر كنيد كارهاي اداري و..... باعث شده كمتر به وبم سر بزنم اشتباهه اما واقعيت اينه كه در هر زمان اولويت ها براي هر كس با زمان هاي ديگه فرق ميكنه برا منم يه مدتيه اولويت اول وبلاگ نيست همين!

چهارما بايد بگم نظرات خوانندگان برام خيلي مهم بوده و هست بهترين دليلشم همين پسته!

پنجما خوشحال ميشم اين مطالبي را كه ميگيد برام بفرستيد

در آخر هم بايد بگم اينكه مخاطب خوبي مثل شما را از دست ميدم ناراحتم اما منطق ميگه بايد به شما هم حق بدم شايد الانم براي شما بازديد از اين وبلاگ اولويت اول ديگه نباشه!به هر حال انشاالله هر جا هستيد موفق باشيد و منتظر مطالبتون هستم

عطاري

امیر علی

می دونم وقتی زمین می خوری میخوای به کسی تکیه کنی و بلند شی، ولی وقتی اون شخص خسته بشه تو دوباره زمین می خوری...باید بخاطر خودت بلند شی و برای خودت زندگی کنی نه برای دیگران!، به کسی تکیه کن که هیچوقت شونه هاش خسته نمیشه و همیشه و در هر شرایطی پشت و پناهته، به خدای مهربون تکیه کن، به معبود حقیقی! و از او بخواه که راه درست رو نشانت بده .... خودش گفته:« بگو چه میخواهی تا اجابت کنم». و این رو بدون، همیشه رحمت خدا در حاجت روایی ما نیست، گاهی رحمت خدا در نداشته های ماست...و همیشه چیزهایی هست که ما از اون بی خبریم و چه حکمتش رو بفهمیم چه نفهمیم باید اونو بپذیریم!!می دونم سخته وقتی از هر طرف داره سرت میاد! بخوای شادی کنی و ...ولی بخاطر خودت سعی کن جور دیگه ای به قضیه نگاه کنی، فکر کن این مشکل نیست بلکه درسیه که باید گذرانده بشه برای رشد و تعالی تو، و یادت نره تا زمانیکه این اشتباه رو تکرار کنی و این درسو بیفتی!! مجبور به گذروندن دوباره اونی!!به قول پائولو کوئیلو: « نبردهای زندگی برای ان است که به ما چیزی یاد بدهند حتی نبردهایی که در آن شکست می خوریم »می دونم گاهی بیان کردن احساسات راحت نیست، ولی بخاطر خودت شهامت گفتن داشته باش، از احساساتت شرم نداشته باش و هیچوقت به نفع دیگری از احساساتت کناره گیری نکن، خیلی راحت از احساسات واقعی ات بگو و هیچوقتِ هیچوقت منتظر نباش که دیگران تاییدت کنن! این تویی که باید از خودت راضی باشی!!می دونم وقتی محبت می کنی، نگاه پر محبت و پر عاطفه رو انتظار داری ولی باید یاد بگیریم تا مهر بورزیم و محبت کنیم بدون هیچ توقعی، بدون هیچ قید و شرطی و این محبت واقعی و سالم هست...این متن رو از کتاب ِ خلوت خلود می نویسم: « زمانی فکر می کردم از دست دادن انسانهایی که دوستشان می داشتم آزاردهنده ترین درد ممکن است...اما حالا...متقاعد شده ام که هیچ کس به واقع کسی را از دست نمی دهد، زیرا هیچکس مالک کسی نیست...و این معنی واقعی دوست داشتن است...داشتن مهمترین چیزهای عالم و دل بستن به آنها بی آنکه صاحبشان باشی.»پائولو کوئیلو: «خدا در جاهایی زندگی می کند که به او اجازه ورود دهند، آیا در درون خود چنین جایی را احساس می کنی؟!»دعا می کنم همیشه آسمون دلت آبی باشه و خدا رو در جزء جزء ذرات وجودت حس کنی.لبخند بزن  تا شادی و خوشحالی تو رو فراموش نکنه!!

اللهم عجل

تو را در کدامین جمعه با فانوسم پیدا کنم کدام جمعه چشمهایم به نگاهت گره می خورد کدامین جمعه با تو به مشاعره بر می خیزم کدامین جمعه سر سجده بر می دارم و روی ماهت را می بینم غروب غم انگیزی است در این روزهای عید کدامین جمعه تشنگی ام در وجودت سیراب میشود روز های هفته که دلم میشکند پیش خود زمزمه حضور تو آرامم می کند کدامین سجاده را به امامت تو گلباران می کنم ای همدم راز هایم خسته دلم و پریشان ای سرا پا وجودم فرشته ی رقعه هایم اکنون در محضر من حاضر است تا که نامه های ذلتنگی را به تو برساند از دست زمانه آه دلم سرد ,قلبم خونی چشمانم به رنگ ابر های از هم گسسته اما نوری امید درون دلم نجوا می کند که تو میایی همین روزها

ای پناه دهنده (یا مجیر )

ناگهان حسی غریب و نا آشنا دروجودتان رخنه می کند.آشیانه می سازد، وبر تمامی بناهای درونتان نقش می بندد،اورا احساس می کنید. در روشنائیهای روز، در تاریکیهای شب،در امیدهای امروز در آروزهای فردا،در هر لحظه ، هر ثانیه ،در خواب، در بیداری ...او همیشه با شماست ، به هرکجا که می نگرید.به هر چه می اندیشید.به هر کجا که می روید ، یک لحظه شما را به حال خود وا نمی گذارد !!!
بند بند وجودتان را تسخیر کرده است .او همیشه حضور دارد ، احساس می شود می آید ،می گذرد، اما هرگز نمی رود !!!سنگینی احساسش روحتان را به اسارت کشانده است.افکارتان را در هم می پیچد ، ودر تلاشی بی ثمر هر چه با او به مبارزه وجدال می پردازید ، دورش می کنید،سرزنشش می نمائید ، پند واندرزش می دهید ، التماسش می کنید ، قوی تر ونیرومندتر بر وجودتان غالب می گردد.گویی نقطه ضعفتان را پیدا کرده است ، با قهقه مستانه اش شما را به عجز ولابه وا می دارد و همچون سایبانی قدرتمند برتمامی خیالات شماچتر می گشاید ودر ذره ذره وجودتان محو می گردد .نمی دانید چگونه از بند اسارتش رهایی یابید ؟پس از جدالی طولانی وکشمکش درونی، حال این شمائید در میدان مبارزۀ جهاد اکبر بی هیچ سلاحی یک تنه به مقابله ایستاده اید !!!!!وهر آنچه در توان دارید باید عرضه بدارید.
راستی ، چه ضعیف است انسان وچه حقیر می گردد که اینگونه در بند اسارت احساساتش به آزمایش گذاشته شود ، وچه سخت آزمونی در پیش رو دارد ...وبه چه پناهگاهی جز خدای باریتعالی پناه آورد که شیطان همه جا را ناامن ساخته است .

روز پاداش

نمی دانی یوم الدین چه روز بزرگی است !باز هم نمی دانی « یوم الد ین » چه روز بزرگی است (انفطار -19-17)
روزی که بدون شک خواهد آمد (مومن: 59)
روزی که مقدار آن پنجاه هزار سال خواهد بود (معارج :4)
روزی که در صور دمیده خواهد شد وانسانها گروهی به محشر آیند (نساء:18)
روزی که به سرعت سر از قبرها بر آورند (معارج:43)
روزی که خدا انسانها را بر انگیزد تا به آنچه کرده اند آگاه سازد (مجادله :6)
روزی که هر کس عمل خیری را انجام داده است حاضر می بیند ( آل عمران :30)
روزی که درآن روز به هیچ کس ظلم نشود و جر آنچه کرده اید جزا نگیرید .(یس :54)
روزی که مال و فرزندان سودی نبخشد (شعراء :88)
روزی که هیچ یاوری کسی را نجات نبخشد (دخان : 42)
روزی که معذرت خواهی ظالمین آنها را سود نبخشد (مومن :52)
روزی که مکر وحیله آنها به کارشان نیاید (طور :46)
روزی که فرشتگان را ببینند که در آن روز بشارتی برای مستکبرین ندارند بلکه گویند محروم وممنوع باشید .(فرقان :22 )
روزی که مومنین ومومنات را ببینی که نورشان از پیش رو و سمت راست آنها در حرکت است و در این روز آنها را به بهشتی که نهرها از زیر درختانش جاری است بشارت دهند که در آن بهشت جاودان خواهید بود .و این همان رستگاری بزرگ است(حدید : 12)
(روزی که در آن دلها ودیده ها در دگرگونی وا ضطراب است(نور: 37)
( روزی که خدا خطاب کند ) ای بندگان صالح من امروز ترسی بر شما نیست و غمگین نباشید (زخرف :698)
روزی که مرد از برادر و مادر و پدر و همسر و فرزندانش می گریزد .(عبس :35-34)
روزی که شر و سختی ا ش صحنه محشر را فرا گیرد ( دهر :106)
روزی که ظالم پشت دستهای خود را به دندان می گیرد و می گوید ای کاش با رسول خدا راه دوستی پیش گرفته بودم (فرقان :28-27)
روزی که چهره های سفید وچهره های سیاه گردند (آل عمران :106)
( روزی که ) در آن روز چهره ها ئی فروزان و خندان و شادمان و چهره هائی گرد آلود است وبر آنها خاک ( مذلت وخجلت ) نشسته است آنها کفار بد کارند (عبس:42-38)
روزی که انچه انسان عمل کرده پیش رو ببیند و کافر آرزو کند که ای کاش خاک بودم (نباء:40)
روزی که دشمنان خدا را به سوی آتش کشانند (فصلت : 19)
روزی که انها را به عذاب سخت بگیریم ما از آنها انتقام می گیریم (( دخان : 16)
روزی که انها را برصورت در آتش کشند (وگویند) عذاب جهنم را بچشید (قمر :48)
روزی که عذاب از بالا و زیر آنها را فرا گیرد (عنکبوت :26)
ای عزیز ! یوم الدین روز دادگاه بزرگ آدمیان، روز حساب ،روزی که آبروی ظاهری بدکاران همانند برف ذوب می شود و چهره خاک زده حقیقیشان اشکار می گردد . روزی که خورشید حقیقت صالحین از پس پرده ابرها بدر آید . پس قبل از انکه علائم سفر آخرت ظاهر شود و حقیقت تورا نمایان سازد به اصلاح درون خود پرداز که از خود شرمنده نگردی .خدایت توفیق دهد