5 نکته
۱ - فعال باشید
ویکتور فرانکل می گوید بین محرک و پاسخ خلاء وجود دارد و در حدفاصل این خلاء، تمامی آزادی ما نهفته است. با اینکه وی از محرومیت های شدید در اردوگاه های کار اجباری نازی رنج می برد، اما به این باور رسید که خود مسوول اندیشه ها و اعمال خود است و فقط برخی واکنش های شرطی نیست.
راز زندگی آرام
فقط یک گناه
205
من شیطان را به هنگام رمی جمرات دیدم که می خندید و می گفت: بسياري از اینان که امروز به من سنگ می زنند، فردا چون بازگردند ،به من زنگ مي زنند!!
من فانوس دریایی را دیدم که یکه و تنها در برابر قیامت شب، قامت افراخته و از یورش توفان ها خود را نباخته است.
من ماه را دیدم که تنها و یک تنه بر فراز سینه سپهر می درخشید و پرتو سیمینه اش را بی دریغ بر پیکر سرد و سیاه شب می پاشید.
من کاربرد شیوه های سرهنگی را در عرصه های فرهنگی ناکارآمد دیدم. قدرت نمی تواند حقیقت را بیافریند، اما حقيقت مي تواند قدرت خلق كند.
من چوپان را دیدم که تا وقتی نی لبک محبت را بر لب نهاده و در آن آهنگ صداقت می دمد، گله از يورش گرگ در آمان است.
204
من لحظه لحظه عمرم را پيچك وار پيچيده بر پر و پاي ثانيه ها ديدم ؛ اما دريغ از لختي درنگ يا يا دمي ايستايي اين ضرباهنگ!
من آيه هاي آرامش را در سوره قناعت ديدم و سوره قناعت را در كتاب رضايت.
من انسان هزار چهره ای را دیدم که از قاب تاریخ بیرون آمد با نقاب. او رویدادهای تلخ تاریخ را بار ديگر براي مردمی که تاریخشان را از یاد می بردند، به تكرار مي نشست.
من مرگ را ديدم كه هر لحظه دهان مي گشود و بي رحمانه حيات را مي ربود....
و زندگان را ديدم كه غافلانه در چمنزار لحظه ها مي چريدند و گردوهاي پوك و پوچ آرزو را مي خريدند!
من قدرتمداري را ديدم كه همه نظام هاي هماهنگ را در قدرت تفنگ مي ديد. او نمي دانست كه براي ايستادن مي توان بر سرنيزه دل بست ؛ اما نمي توان بر آن نشست!
حالا
خدایا
الهی!ذرات وجودم را از میان جاده های سردویخ زده زندگی به سوی تو آورده ام تادرقافله قرب تو جام عشق رابنوشد.
صفات ژاپنی
انسان عقلانی
۲. کمتر از کسی تقاضایی داشته باشد و عمدتا به همت، فکر، برنامهریزی و زحمات خود اتکا کند.
حالا
دلم میخواهد عاشق باشد عقلم میخواهد عاقل باشد
این میگوید زود باش آن میگوید دور باش
احساسم این روزها دوشیفت کار میکند حقوقش را از من میگیرد...!
203
من دانش زده ای را دیدم که سهم او از « اقیانوسی از فهم» تنها« فانوسی از وهم » بود. محفوظاتی چون غل و زنجیر دست و پای فکرش را بسته و شخصیتش را درهم شکسته بود.
من نفت را نه تنها خام که سرچشمه آلام دیدم. پرسشی در ذهنم رویید که : آیا او شکم ها را سیر یا ملت ها را اسیر می کند؟نفت موهبت است نه بدهيبت؛ اين مديران جوامع اند كه مي توانند از آن سرمايه جاودانه بسازند يا دايه يارانه؟!
من نوزادی را دیدم از الست رمیده و بر روی دست آرمیده بود. او می خندید؛ اما نمي دانم بر باورهاي ديروز يا پندارهاي فردا.
من یک سیگاری را دیدم که وقتی زیان های سیگار را در روزنامه خواند، از ترس سيگار، از آن پس به جاي ترك سيگار،روزنامه خواندن را ترك كرد.
من رشته هاي گسسته پيكره نور را ديدم كه در قلب تاريك شب ديجور نيز عاشقانه مي تپيد و درد تيرگي را عارفانه مي فهميد.