درد
.
.
گاهی اونقدر خسته میشویم که خستگیمون در نمیشه ، “درد” میشه !
حالا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!
سرنشین کنار راننده
1- کشیدن بقیه کمربند ایمنی راننده و نگهداشتن آن هنگام مشاهده افسر راهنمایی و رانندگی
2- دادن شماره تلفن راننده به سرنشینان خودروی بغلی
3- تعویض دنده هنگامی که راننده در حال مکالمه با تلفن است
4- تیکه انداختن به عابرین پیاده
5- جیغ زدن هنگام عبور از داخل تونلها
6- فحش دادن به دیگر رانندگان بخاطر رانندگی بد آنها
7- تشویق راننده برای لایی کشی
8- فحش و نفرین به راننده موقع عبور از روی دست اندازها
9- خوابیدن با صدای خروپف زیاد در جاده ها
10- ایجاد قوت قلب برای راننده هنگام دعوا
11- ... و در نهایت انجام مجلس کفن و دفن راننده ..
حالا
امام مهربانی ها
آقا
وقتی شبیه فاطمه لبخند می زنی
بر چینی شکسته ی دل، بند می زنی
حالا
او
من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا
افسوس
من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باورکن من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم کودکانه و ساده و روستایی من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم آن لحظه ای که تو را بنام می نامیدم من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک
اما افسوس
188
من ذهن متحجران را زنداني بي پنجره و دروني بي حنجره ديدم. نه هستي را آن گونه كه هست، مي توانند بنگرند و نه تفسير آفرينش را مي يارند كه بنگارند.
من زندگی زناشویی را چون صحنه تاتری دیدم ،که مردم صحنه زیبا و آراسته آن را می بینند، درحالی که زن و شوهر با پشت صحنه درهم ریخته و پرماجرای آن سر و کار دارند.
من برخي از ازدواج ها را چون شهر محاصره شده ديدم؛ کسانی که داخل شهرند، سعی دارند از آن خارج و آن ها که خارج هستند، کوشش دارند که داخل شوند!
من زهد را رغبت به تقوا و بى رغبتى به دنيا دیدم.
من نیروی یک باورمند به اندیشه ای را برابر دیدم با نیروی نود و نه نفر علاقه مند به آن .
دقت کردین
دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟
حالا
می گویند "زن" ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند ...
مسابقه
من در مسابقه بین شیرها و گوزن ها ، بيشتر گوزن ها را برنده ديدم؛ زيرا شیرها برای كسب غذا می دوند و گوزن ها برای زندگي؛ پس” هدف مهم تر از نیاز است".
مترسک
من مترسك را ديدم كه دست هايش را بسيار گشوده بود تا شايد كسي در آغوشش گيرد.....اما او نمي دانست كه ايستادگان هماره تنهايند و آزادگان همواره در تنگنايند.
خدایا
خدایا مرا چنان کن
که از تو بترسم
گویا ترا می بینم
187
من جاري زلال واژگان معصوم را ديدم كه از حلقوم قلم چاپلوسان مي تراويد و به جاي سكه و سنگ براي وزن كردنِ نان و فروش ايمان استخدام شده بوند. تا هركه بيشتر و غليظتر اين الفاظ را تكرار مي كرد، بيشتر بهره مند مي شد.
من «قیمتی
در دری » را دیدم که فرومایگان قلم به مزد سخاوتمندانه آن را به پای خوکان خودپرست
فرومی ریختند و شهد سخن را با زهر اهریمن به هم می آمیختند....و چه حراج شده بود
میراث آن حکیم قبادیانی:
من آنم که
در پای خوکان
نریزم
مر این قیمتی لفظ در دری را
من ملتی
را دیدم در سایه سار موزه ای پر افتخار، اما غرق در كوزه اي پر از شعار.
من ناله ني و ناي ني نواز را بسي جانگداز ديدم و بسيار دل نواز؛ من علت آن سوز و گداز را در نيش تيغ تيزي ديدم كه دلش را شكافته و اندرونش را تافته بود
رانندگی در کشور های مختلف
شیکاگو: یک دست روی فرمان، یک دست بیرون پنجره
نیویورک: یک دست روی فرمان، یک دست روی بوق
بوستون: یک دست روی فرمان، روزنامه در دست دیگر، پا محکم بر روی پدال گاز
اوهیو: هر دو دست بر روی فرمان، هر دو پا روی پدال ترمز، قرار گرفتن در تیر رس تروریست ها
کالیفورنیا: هر دو دست روی هوا، قیافه گرفتن، هر دو پا روی پدال گاز، صورت چرخیده و مشغول صحبت با کسی که روی صندلی عقب نشسته
به ایران خوش آمدید: یک دست روی بوق، با دست دیگر مشغول دست دادن، یک گوش به موبایل، گوش دیگر مشغول شنیدن موزیک با صدای بلند، پا بر روی پدال گاز، چشمها به خانمهای کنار خیابان دوخته شده، صحبت با شخص دیگری که در ماشین بغل او در حرکت است.
آواره
ره خوابم زد و ماندم بیدار ،
ریخت از پرتوی لرزنده ی شمع ،
سایه ی دسته گلی بر دیوار .
کلاس
اللهم عجل
آرزويــم شـده بـــي رنــگ شــود فـاصـلـه هـا
در
مسـلـمـانـي مـا نـنـگ شـود فـاصـلـه هـا
بــا رالـهــا بـرســان آن مــه
در پــرده غــيـــب
فرجي کن که کمي تـنـگ شـود فـاصـلـه هـا
186
من در عرصه فرهنگ، سنت و مدرنیته را دیدم که هر یک به سمت و سویی می رفتند؛ در حالي كه هر دو گروه با درك يكديگر مي توانستند همراه و همپاي هم ،راه بپيمايند. ژ
من متحجري را ديدم ؛ در حالي كه در برابر بيگانه مرعوب بود ، تاريخ هويت خود را لگدكوب مي كرد.
من در بشر هيچ نيرويي را قوي تر از ميل به آزادي ندیدم.
من عقل و خرد را مترسکی بر فراز کشنزار عشق دیدم.
من جامعه آرمانی خود را نه در رویا ،که در رویت دیدم و كوشيدم در ديار درايت آن را روايت كنم؛ اما براي بناي آن جز واژه هاي مظلوم و سخنان معصوم ابزاري در اختيار نداشتم.
نخند
فـک کـنـم مـوقـع عـروسـیـشـون عـروس بـا مـاشـیـن مـیـاد،
ایـنـارو از آرایـشـگـاه ور مـیـداره مـیـرن تــالار !
مصاحبه برای استخدام
مصاحبه کننده :
در هواپیمائی 500 عدد آجر داریم، 1 عدد آنها را از هواپیما به بیرون پرتاب میکنیم.
آروغ
185
من سختي ها و چالش هاي دنيا را نه تنها مشكل جامعه خود ، كه مسئله مبتلابه همه كشورهاي توسعه نيافته ديدم، مشكل ما نا آگاهي است. بايد نور آگاهي بر تيرگي ها بتابانيم تا خود را رها كنيم
من داشته های دیدنی را دیدم و با انباشته های نادیدنی سنجیدم. آن، چشم غافل را می انبارد و این، چشم دل را.
من از بین همه پدیده هاي دست ساز بشر را که دیدم، هیچ ساخته ای برتر و بهتر از جاده ندیدم. جاده ها رود زلال اند و سرود وصال می خوانند. مهاجران را به کمال می رسانند و مهجوران را به وصال.
من عادت را دیدم که دستان ما را هوشمندتر مي سازد و هوش ما را بي دست و پاتر
من آزادی قلم و مطبوعات را برترین و بهترین شیوه پیکار با هرگونه فسادی دیدم. در يك جامعه آزاد همه مسئولان و قدرتمداران خود را در اتاقی شیشه ای می بینند که هر گونه اقدام آنان زیر نظارت هزاران جفت چشم های کنجکاو قرار دارد.وای
خدا خر را آفرید و به او گفت:
تو بار خواهی برد،
از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود
تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد.
حالا
(این تصویر، برگزیده ششمین جشنواره دو سالانه عکس مستند ونکور کانادا است که منجر به سکوت یک دقیقه ای هیات داوری شد!)
کلید اسرار
دو ساعتي ميشد كه توي آسانسور گير كرده بوديم...
.
ديگه هوامون داشت تموم ميشد...
.
.
داشتيم نفسهاي آخر رو ميكشيديم كه يهو يه نفر دست كرد توي
.
..
.
كيفش و يه پاكت چيپس در آورد و سريع درش رو باز كرد...
با هوايي كه توي پاكت چيپسه بود تونستيم دو ساعت ديگه دوم بياريم؛ تا تيم امداد برسه و نجاتمون بده!!!
حسین آقا
سبب گريهاش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه ميكنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.
حالا
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﻃﻼﻓﺮﻭﺷﻲ ﺷﺪ ﻭ ﺣﻠﻘﻪﺍﻱ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩ. ﻃﻼﻓﺮﻭﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﺁﻳﺎ ﻣﻲﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻠﻘﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪﺍﻱ ﺣﮏ ﺷﻮﺩ؟
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ، ﻟﻄﻔﺎً ﺣﮏ ﺷﻮﺩ: ﺗﻘﺪﻳﻢ ﺑﻪ ﻋﺰﻳﺰﺗﺮﻳﻨﻢ، ﺁﻟﻴﺲ
ﻃﻼﻓﺮﻭﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﺁﻟﻴﺲ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺷﻤﺎﺳﺖ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ﺍﻭ ﺩﺧﺘﺮﻱ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺎﻣﺰﺩﺷﻮﻳﻢ .
ﻃﻼﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﺟﺎﻱ ﺷﻤﺎ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻠﻘﻪ ﻧﻤﻲﻧﻮﺷﺘﻢ. ﺍﮔﺮ ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﻳﺎ ﺍﻭ ﻋﻮﺽ ﺷﻮﺩ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻧﻴﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﻴﺪ .
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﺷﻤﺎ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﻃﻼﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ : ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺗﻘﺪﻳﻢ ﻣﻲﮐﻨﻢ : ﺑﻪ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﻭ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻋﺸﻘﻢ.
ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﻣﻲﺗﻮﺍﻧﻴﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﻴﺪ. ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﮐﺮﺩم
بی ادب
حالا
بازگرد اي خاطرات كودكي بر سوار اسب هاي چوبكي
خاطرات كودكي زيباترند يادگاران كهن مانا ترند
درس هاي سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس روبه مكار و دزد و چاپلوس
روز مهماني كوكب خانم است سفره پر از بوي نان و گندم است
كاكلي گنجشككي باهوش بود فيل ناداني برايش موش بود
با وجود سوز و سرماي شديد ريز علي پيراهنش را ميدريد
تادرون نيمكت جا مي شديم ما پر از تصميم كبري مي شديم
پاك كن هایي ز پاكي داشتيم يك تراش سرخ لاكي داشتيم
كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هايش درد داشت
گرمي دستانمان از آه بود رنگ دفتر ها به رنگ كاه بود
مانده در گوشم صدايي چون تگرگ خش خش جاروي بابا روي برگ
هم كلاسي هاي من يادم كنيد باز هم در گوشه فريادم كنيد
كاش هرگز زنگ تفريحي نبود جمع بودن بود و تفريقي نبود
كاش ميشد باز كوچك مي شديم لا اقل يك روز كودك ميشديم
ياد آن آموزگار ساده پوش ياد آن گچ ها كه بودش روي دوش
اي معلم نام و هم يادت بخير ياد درس آب و بابايت بخير
اي دبستاني ترين احساس من باز گرد اين مشق ها را خط بزن