من « تلاش و تکاپو » و « پدیده گفت وگو » را دیدم

که در « راه روشنگری » و « همراه با حق باوری » ،

  دل هاي « تاريك » را به هم « نزديك » مي كرد 

و اذهان « دشمنان » را « سامان »

و پيوندهاي « پريشان » را « سازمان » می بخشید.

....و « متعصّبی تيره دل » و  « متحجّری غافل » را ديدم 

كه « همنوايان را بينوا » و « بلازدگان را مبتلا »مي كرد.  

 آن که از گفت و گو « می گریزد » 

و با هر اندیشه جز فکر بیمار خود « می ستیزد »،

بر این پندار است که همه حقیقت نزد « اوست » 

و همه باورهای دیگر « های و هوست »!

او خود « کامل » است و « سرچشمه فضایل »

و دیگران همه « عاطل » اند و « باطل »! 

 اینان عمری اسیر « کابوس اند » 

و سرانجام در « پیله تنهایی » 

و « حیله هیولایی » خود « می پوسند »!