حالا

وفا

من وقتي وفای سگی را دیدم که پس از دو روز گذشتن از مرگ صاحبش هنوز حاضر به ترک خاک او نیست، چقدر تاسف خوردم از بی وفایی برخی دوستان و تنگ نظری بعضی از دنیاپرستان!

180

من سیاوش هایی قلابی را دیدم که نه در آتش افروخته افراسیاب، که در ناراستی های اندوخته اصحاب سوختند.

 ...و كيكاووس هايي را ديدم كه دست در دست افراسياب ها عمري است كه بساط«سووشون» مي افكنند و بر مزار سياوش ها دست مي افشانند و پاي مي كوبند!!

من تکدرختی را دیدم که در دل سرد و سپید زمستان ، رویای سبز بهاران را مي ديد.در دل دريايي او  هر لحظه امواج اميد،معراج نويد مي آفريد.نه از سموم خزان مي افسرد و نه از سرماي زمستان مي پژمرد.

 من سایه ای سرگردان و همسایه ای همسان را دیدم که عمری است نه رهایم می کند و نه تنهایم می گذارد. من با همه تلاش در راه شناخت، هنوز نه او را می شناسم و نه از او می هراسم.

 من زنانی را که آرزوی مرد بودن دارند،ساده انديشاني ديدم كه نمي دانستند زن هستند!

من خودفريفته اي را ديدم كه از عطرهاي دل انگيز و گل هاي مشكبيز متنفر بود؛ بنابراين گلبرگ هاي گل هاي معطر را از هم مي گسست و شيشه هاي عطر را مي شكست. در نتيجه فضاي جامعه عطرآگين و صحن و سراي هستي مشكين مي شد.

حالا

179

من ساده انديشي را ديدم كه مي كوشيد «مه های غلیظ شبگیر» را  با « بادبزن حصیر» بزداید.

من در هر دوره تاریخی سرگذشت هر ملتی را بررسی کردم ، این حقیقت نهفته را شکفته دیدم که همواره «قداست زدگی » به « قداست زدودگی » می انجامد.

من ملت هایی را شایسته رفاه و رستگاری و بایسته جهانداری دیدم که مغزهای فکور را پاس می دارند و مولدان شعور را سپاس می گزارند.

من هیچ فرد یا ملتی را ندیدم که روی پای دیگری بایستد؛ بنابراين بايد بر پاهاي پايدار تكيه كرد، نه بر دست هاي دستيار.

  من دزد واقعي را نه آن كسي ديدم كه طلا و مرواريد را مي ربايد، بل كسي است كه نور خورشيد را مي آلايد

 

حکایتی از عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟گفت: می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله پرسيدم: اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند، چه ؟گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خودمان بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانی

 

حالا

من توپ فوتبال را دیدم که سایه هیولایی و لایه تماشایی خود را بر سر نسل جوان افکنده و باطل السحر همه مطالبات اجتماعی و نیازهای اقناعی آنان شده بود. 

حالا

صداقت اینترنتی

178

 من مردمی را دیدم از جنس سنگ و به رنگ نیرنگ؛ مغزها همه سنگواره و عواطف بر اساس انگاره؛ نه احساسي تا به يكديگر مهر ورزند و نه ايثاري تا بر سر همديگر سايه اي از سپهر افرازند.  

من ویرانی و شکستن سدی کهن را دیدم که نه سال ها ،بل قرن ها هزاران دردآشنای دل آگاه، نه قطره های آب که شطره های آبرو را در آن انباشتند و به ميراث گذاشتند؛ اما در اين عصر بي رحمانه سد را شكستند و خون رشته هاي قرن ها را از هم گسستند

من تهی مغزهایی را دیدم که «قاب شخصیت» خود را در ورای« نقاب موقعیت» خود پنهان می داشتند. 

من كساني را بدبخت ابدي ديدم كه چشم به راه بودند تا ديگري آنان را خوشبخت كند. 

من حقيقت هستي را در «شواهد عینی » دیدم ، نه در « گمانه زنی های غیبی». 

خودت

حجاب

سیاست

من در اين شهر ،صداقت و درستکاری را دیدم که نه با حسن تدبیر که با قفل و زنجیر آن را بسته بودند!!

177

من چون سيماي فرهنگ را در آيينه درنگ دیدم ، دریافتم که اگر نخبگان،فرهنگ توده ها را هدايت نكنند، فرهنگ توده ها آنان را هدايت خواهد كرد.

من چون دل را به سوی رب ودود نمودم و  زبان به ستایش معبود گشودم ، همه آسمان ها و زمین ها را دیدم که بر گرد من طواف می کردند و خلق از آن غافل

من مردمی را دیدم که درختان را مي بریدند و با چوب آن کاعذ مي ساختند و روی کاعذها مي نوشتند: درختان را قطع نکنید!


 من آن گاه خود را در تیه تنهایی و چاه چرایی دیدم که هر کس را ناکس و هر دیوار را قفس دیدم.

من نخستين طليعه عشق را واپسین  تابش عقل دیدم

حالا

غصه

غصه هم خواهد رفت ، به حباب لب یک رود قسم وبه کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت / غصه هم خواهد رفت ،آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ، لحظه را در یابیم ، باور روز برای گذر از شب کافیست -- یار تنهایی من با من گفت: هر کجا لرزیدی، از سفرترسیدی، تو بگو از ته دل، من خدا را دارم... من خدا رادارم-- -- آری، آری، زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست

حالا

حالا

حالا

من تخم مرغ هایی را در آغوش مرغ دیدم . چون نیرویی از بیرون آن ها را بشکند ، يك زندگي به پايان مي رسد؛ اما اگر از درون بشكند، يك زندگي آغاز مي شود؛ بنابراين دانستم كه تغییرات بزرگ همیشه از نیروی داخلی آغاز می شود.