حالا
من وقتي وفای سگی را دیدم که پس از دو روز گذشتن از مرگ صاحبش هنوز حاضر به ترک خاک او نیست، چقدر تاسف خوردم از بی وفایی برخی دوستان و تنگ نظری بعضی از دنیاپرستان!
من سیاوش هایی قلابی را دیدم که نه در آتش افروخته افراسیاب، که در ناراستی های اندوخته اصحاب سوختند.
...و كيكاووس هايي را ديدم كه دست در دست افراسياب ها عمري است كه بساط«سووشون» مي افكنند و بر مزار سياوش ها دست مي افشانند و پاي مي كوبند!!
من تکدرختی را دیدم که در دل سرد و سپید زمستان ، رویای سبز بهاران را مي ديد.در دل دريايي او هر لحظه امواج اميد،معراج نويد مي آفريد.نه از سموم خزان مي افسرد و نه از سرماي زمستان مي پژمرد.
من سایه ای سرگردان و همسایه ای همسان را دیدم که عمری است نه رهایم می کند و نه تنهایم می گذارد. من با همه تلاش در راه شناخت، هنوز نه او را می شناسم و نه از او می هراسم.
من زنانی را که آرزوی مرد بودن دارند،ساده انديشاني ديدم كه نمي دانستند زن هستند!
من خودفريفته اي را ديدم كه از عطرهاي دل انگيز و گل هاي مشكبيز متنفر بود؛ بنابراين گلبرگ هاي گل هاي معطر را از هم مي گسست و شيشه هاي عطر را مي شكست. در نتيجه فضاي جامعه عطرآگين و صحن و سراي هستي مشكين مي شد.
من ساده انديشي را ديدم كه مي كوشيد «مه های غلیظ شبگیر» را با « بادبزن حصیر» بزداید.
من در هر دوره تاریخی سرگذشت هر ملتی را بررسی کردم ، این حقیقت نهفته را شکفته دیدم که همواره «قداست زدگی » به « قداست زدودگی » می انجامد.
من ملت هایی را شایسته رفاه و رستگاری و بایسته جهانداری دیدم که مغزهای فکور را پاس می دارند و مولدان شعور را سپاس می گزارند.
من هیچ فرد یا ملتی را ندیدم که روی پای دیگری بایستد؛ بنابراين بايد بر پاهاي پايدار تكيه كرد، نه بر دست هاي دستيار.
من دزد واقعي را نه آن كسي ديدم كه طلا و مرواريد را مي ربايد، بل كسي است كه نور خورشيد را مي آلايد
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟گفت: میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله پرسيدم: اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند، چه ؟گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خودمان بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانی
من مردمی را دیدم از جنس سنگ و به رنگ نیرنگ؛ مغزها همه سنگواره و عواطف بر اساس انگاره؛ نه احساسي تا به يكديگر مهر ورزند و نه ايثاري تا بر سر همديگر سايه اي از سپهر افرازند.
من
ویرانی و شکستن سدی کهن را دیدم که نه سال ها ،بل قرن ها هزاران دردآشنای دل آگاه،
نه قطره های آب که شطره های آبرو را در آن انباشتند و به ميراث گذاشتند؛ اما در
اين عصر بي رحمانه سد را شكستند و خون رشته هاي قرن ها را از هم گسستند
من تهی مغزهایی را دیدم که «قاب شخصیت» خود را در ورای« نقاب موقعیت» خود پنهان می داشتند.
من كساني را بدبخت ابدي ديدم كه چشم به راه بودند تا ديگري آنان را خوشبخت كند.
من حقيقت هستي را در «شواهد عینی » دیدم ، نه در « گمانه زنی های غیبی».
من در اين شهر ،صداقت و درستکاری را دیدم که نه با حسن تدبیر که با قفل و زنجیر آن را بسته بودند!!
من چون سيماي
فرهنگ را در آيينه درنگ دیدم ، دریافتم که اگر نخبگان،فرهنگ توده ها را هدايت
نكنند، فرهنگ توده ها آنان را هدايت خواهد كرد.
من چون دل را به
سوی رب ودود نمودم و زبان به ستایش معبود گشودم ، همه آسمان ها و
زمین ها را دیدم که بر گرد من طواف می کردند و خلق از آن غافل
من مردمی را دیدم که درختان را مي بریدند و با چوب آن کاعذ مي ساختند و روی کاعذها مي نوشتند: درختان را قطع نکنید!
من آن گاه خود
را در تیه تنهایی و چاه چرایی دیدم که هر کس را ناکس و هر دیوار را قفس دیدم.
من نخستين طليعه عشق را واپسین تابش عقل دیدم