حالا
من معلم را مهر فرازنده فرهنگ ،فروزنده بر سپهر آذرنگ دیدم.
او با خوشه های زرین حکمت، آبی بلند آسمان معرفت را آراست.
انديشه، نوري تابان است و انسان بدون آن كوري ناتوان است.
...و معلم اندیشیدن را می آموزد نه اندیشه را.
من معلم را مهر فرازنده فرهنگ ،فروزنده بر سپهر آذرنگ دیدم.
او با خوشه های زرین حکمت، آبی بلند آسمان معرفت را آراست.
انديشه، نوري تابان است و انسان بدون آن كوري ناتوان است.
...و معلم اندیشیدن را می آموزد نه اندیشه را.
او دوست دارد چون پرندگان در اوج سپهر به پرواز درآید و بر سینه صحرا تاخت و تاز کند ؛
در دل زمین چون خزندگان لانه بسازد و بر بلندای درختان چون پرندگان آشیانه برافرازد....
اما نه پرواز بر اوج و نه شنا بر میانه موج ،هیچ کدام نمی تواند روح پژوهنده و روان توفنده او را رام کند و آرام سازد؛
زیرا روح و روان تشنه او تنها در بهشت کمال و در جوار جمال ابدیت می آرامد و در سایه سار رضون الهی می آساید.
«چرا پس از تو باید از تو یاد کنند؟»
برای زنده ماندن نام در بین انام چه گامی برداشتی و برای رفاه و رستگاری بشریت چه بذری کاشتی؟!
برای انسان ها چه دردی را درمان و چه مشکلی را آسان کردی؟
اثري نيک ببايد به جهان ورنه چه سود
به جهان آمدن و رفتن و از ياد شدن
....و به او می گفتند: « معلم »!
