معلم
من فانوسی کور که
نه،بل اقیانوسی نور را دیدم؛
فانوسی که پس از عمری جانسوزی و نور افروزی ،دامن مهر گسترده و دل به سینه سپهر سپرده ،
عمری در دل تاریکی ها درخشیده و اینک جوجکان بی پناه را پناه بخشیده است!
من همه کتاب زندگی را در سیمای زنگارگون و آرامش و سکون او خواندم!
فانوسی که پس از عمری جانسوزی و نور افروزی ،دامن مهر گسترده و دل به سینه سپهر سپرده ،
عمری در دل تاریکی ها درخشیده و اینک جوجکان بی پناه را پناه بخشیده است!
من همه کتاب زندگی را در سیمای زنگارگون و آرامش و سکون او خواندم!
....و به او می گفتند: « معلم »!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 10:15 توسط محمد عطاری
|