حالا
پیامبر فرمودند: خانمی که شوهرش را آزار میدهد خدا نماز او را قبول نمیکند.
پیامبر فرمودند: خانمی که شوهرش را آزار میدهد خدا نماز او را قبول نمیکند.
فرزندان با نظری احترام آمیز به خود ودیگران می نگرند .
احساس ارزش شخصی در فرزندان رشدوتوسعه می یابد.
همکاران محترم آدرس ایمیل - وبلاگ و انتقادات و پیشنهادات خود را در قالب نظر ثبت نمایید
من داد و استبداد را دو سر يك الاكلنگ ديدم.اوج هر يك از آن ها ،افول ديگري را در پي دارد.بنابراین آموختم که نهال«داد» هرگز در شوره زار «استبداد» نمی روید.باید نخست رنگ استبداد را می راند؛سپس نهال فرهنگ داد را نشاند.
من خدا را در زمان، قريب ترين و در زمين غريب ترين ديدم.همه از خدا مي گوييم ؛اما راه خود را مي پوييم.
من قفسه سینه و این قفس خالی از کرکس کینه را انباشته از رازهای نگفته و لبریز از سوز و گدازهای نهفته دیدم. اما احساس کردم این صندوقچه هر چه پربارتر و سنگین تر باشد، بهتر است.
من شاهین تیزپروازی را در قفس اسير دیدم. او می نالید؛ اما نمي دانم از داشتن بال دراز يا نداشتن مجال پرواز؟ زيرا هر دو دردناك اند و عامل هلاك!
من شهري را ديدم كه در آن از الفباي كاه،ماجراي كوه مي سازند؛دانستم كه از خط نگاه هم مي توانند حظ گناه بسازند.
من نظم را نخستین قانون طبیعت و واپسین کانون فطرت دیدم.
من چون با دیدن خورشید خود را از همه چراغ ها بی نیاز می پنداشتم، همه چراغ ها را خاموش كردم. چون شب فرا رسيد فهميدم در شب ديجور و در قحطي و غربت نور، كورسوي شمعي افروخته مي تواند دل هاي سوخته را نور بخشد و در دل تاريكي ها بدرخشد ؛ پس در حضور خورشيد درخشان نيز بايد شمع هاي فروزان را پاس داشت و روشنگريشان را سپاس گذاشت.
من خود عمري بيانم را گويا و بنانم را نويسا ديدم؛ اما يقين دارم كه به گاه مرگ سرانجام آنچه حتي براي فرزندانم به ميراث خواهم گذاشت، ناگفته هايم خواهد بود.
من راه رفتن را بسی دشوار دیدم برای کسی که به پرواز عادت کرده بود.
من در شهر سرب و سراب آدم ها را هم چون ماشینی می بینم که در سر و سینه شان به جای کغز و قلب، باتري دارند. دست گاه هاي تبليغاتي آن را كوك مي كنند و به هر سويي مي كشانند.
من طول عمر انسان را به کوتاهی فاصله بین اذان و اقامه تا نماز دیدم. اذان و اقامه در گوش نوزاد به گاه زادن و نماز میت به وقت مردن!
من نسلي را ديدم كه روزگاري تباه و آسماني سياه را براي فرزندان خود به ميراث مي نهادند؛ نسلي كه نه تنها ريشه هاي گياهان كه انديشه هاي تابان را نيز سترون مي كرد.
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
من آن چيزي را وحشتناک دیدم كه نه ارتفاعش بلند، بلكه سقوطش دردمند باشد.
من هیچ گاه خودکامه مقتدری را متکی بر اوج قدرت و نشسته بر موج شوکت ندیدم مگر این که حباب لرزان و سراب نهان را با آن دیدم.
من محبت را سکه ای دیدم که چون در قلک دل می افتد، نمي توان آن را به درآورد مگر با شكستن دل .
من هيچ قاب را خالي از تصوير يا جملات ناب نديدم؛ بنابراين دانستم كه براي ماندگاري بايد حرفي براي گفتن يا استعدادي براي شكفتن داشت.
من واژه« محال » و اندیشه « انفعال » را تنها در فرهنگ دیوانگان و قاموس ابلهان دیدم.