چند سال دیگه
انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین بنگرد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد. گابریل گارسیا مارکز
من مردی را دیدم که از دیار شب زدگان تاریک دل آمده بود.او با نور بازی می کرد و با شب، هم طرازي. او شعور را نمي شناخت و با نور نمي ساخت.
من خودكامه خودبزرگ بيني را ديدم كه كرامت انسان و شخصيت شهروندان را نه در باور جان، كه در لقلقه زبان نشخوار مي كرد.
من هيچ عاملي را ندیدم که بتواند افرادي را كه داراي ذهنيت درست هستند، از رسيدن به هدف و مقصود باز دارد . نيز هيچ عاملي را نيافتم كه بتواند به كساني كه ذهنيت نادرست دارند، كمك كند
من هيچ انسان بزرگي را در بن بست نديدم؛ زيرا انسان هاي بزرگ يا راهي مي يابند، يا راهي مي سازند.
من شگرد شهریار شهر سرب و سراب را در این دیدم که برای تحکیم سلطه خودکامانه خود بر شهر ، افراد نفهم و کم سواد را به کارهای بزرگ گماشت. بی سوادها و نفهم ها همیشه سپاسگزارش بودند و هیچ گاه توانایی طغیان نداشتند. در نتیجه فهمیده ها و باسوادها هم یا به سرزمین های دیگر کوچ کردند، یا خسته و سر خورده ، عمر خود را تا لحظه مرگ ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا گذراندند
از حکیم دیگری پرسیدند : آیا نشانه خاصی برای قبولیت توبه نمودن وجود دارد؟
اگر روزی عاشق شدی..قصه ات را برای هیچ کس بازگو نکن ..اینروزها چشم حسودان به دود اسپند عادت کرده است .....!!!
من حركت دو دست را در حين چلاندن لباس خيس در جهت مخالف يكديگر ديدم ، در حالي كه هدفشان يكي بود.بنابراين دانستم كه چه بسيار مي توان راه هايي مخالف و متفاوت برگزيد و به يك هدف رسيد.
من آيين آيينه ها را به دو دليل بهتر و برتر ديدم ؛ نخست اين كه هر چه را مي بيند، همان گونه كه هست نشان مي دهد، بي كم و كاستن و بدون اراستن و پيراستن؛ و ديگر اين كه هر چه را مي بيند، فراموش مي كند و هيچ كينه اي را به دل راه نمي دهد.
من در مسابقه فوتبال زندگی، نه گل زدن را ، که گل شدن را هنر دیدم.
من خداوندگاری را دیدم که گستره گسترده زمین و آسمان او را برنمی تایيد؛ اما در دل تنگ بنده مومني مي گنجيد.
من خورشید فروزان را در دست های روشنگر مردی دیدم که می کوشید نهری از نور را در رگ های سرد شب دیجور جاری سازد.
دیگر به دنبال ِ همراه ِ "اوّل" نیستم !
این روزها اول ِ راه ، همه همراهند....
این روزها ، باید به دنبال ِ همراه ِ "آخر"گشت ...
همراهی تا آخرین قدمها....
الهـی العـفو !
بـوی ِ نـاب ِ بهشـت می دهـد همـۀ نام های ِ قشـنگ ِتـو
| شرح: | داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است |
می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت.
قانون2:
شما خودتان، سرنوشت خود را رقم میزنید.
شب که میشود حوصلهها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم.
پادشاهي دلقکي داشت که با همه درباريان مزاح مي کرد و آن ها را مسخره مي کرد جز يک نفر به نام اصيل الدين.
روزي پادشاه به دلقک گفت: تو چرا همه را مسخره مي کني جز اصيل الدين.
گفت: چون همه به من دو دينار مي دهند و او صددينار.
شاه اصيل الدين را احضار کرد و سبب پرسيد، اصيل الدين گفت: دينار به دو تن مي دهند، يکي آن که دستشان بگيرد و ديگر آن که پايشان نگيرد. امير بسيار خنديد و او را مرخص کرد
من کسی را دیدم که گل را دوست داشت؛ چون همزنگ خون بود... و نیز کسی را دیدم که خون را هم که دوست داشت، به خاطر همرنگی با گل بود... و خیلی فرق است بین این دو!!
من روزگار را گران ترین آموزگار دیدم. او به هر دانش آموز که تجربه می آموخت ، عمرش را به بهاي حق التدريس از او مي گرفت!
من هر روز را در حالی می بینم و سپری می کنم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزم...
من زندگی را سعی بین صفای احساس و مروه خرد دیدم.
من بسیاری از همایش ها و گردهمایی ها را ، اجتماع افرادي ديدم كه چون به تنهايي نمي توانند كاري را انجام دهند، گرد هم مي آيند تا همه بدين نتيجه برسند كه نمي توان كاري كرد .
من آن گاه معني و مفهوم بزرگواري را ديدم و دريافتم كه درختان بارور را ديدم كه هر چه بيشتر سنگبارانشان مي كنند،بيشتر ميوه به دامانشان فرومي ريزند!
داشتیم وسایل انباری رو مرتب می کردیممامانم یه مداد رنگی ۲۴ رنگِ قاب فلزی از تو یه کارتن در آورد.زد زیر خنده گفت: می دونی چیه؟گفتم: نه!گفت: این رو خریده بودم هر وقت معدلت ۲۰ شد، بهت بدم، ولی حیف که نشد
کاش می شد...آدم گاهی به اندازه ی نیاز،بمیـــرد عد بلند شود هسته آهسته خاکهایش را بتکاندگردهایش بماند گر دلش خواست،برگردد به زنـدگی.دلش نخواست، خوابد تا بــــــــد
تا قبل از اینکه پرواز کنی، هرچقدر خواستی بترس، فکر کن، دو دل شو، پشیمون شو...اما وقتی پریدی...اگه وسط راه پشیمون شدی، بازی رو باختی، یا... باید پرباز کرد و بی ترس و دغدغه پرید و اوج گرفت.و چه لذتی داره اگه هم پروازت، پر پروازت باشه...به بهونه های واهی تنهات نذاره ...و مادرم، چه زیبا گفت:رفتن کسی که لایق نیست، نعمت است...نه فاجعه!!
گردان پشت میدون مین زمین گیر شد.
چند نفر رفتن معبر باز کنن، ۱۵ ساله بود.
چند قدم که رفت، برگشت، گفتند ترسیده!
پوتین هاشو داد به یکی از بچه ها و گفت:
تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!
و پا برهنه رفت…
من دو قطره آب را ديدم كه به هم نزدیك شدند و قطره اي بزرگ تر تشكيل دادند...
اما دو تكه سنگ را ديدم كه هیچ گاه نتوانستند با هم يگانه و یكی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه امکان بزرگ تر شدنمان نیز كاهش می یابد...
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود لجوج تر و مصمم تر است.
سنگ، پشت نخستین مانع جدی می ایستد ؛ اما آب... به هر صورت راه خود را به سمت دریا می گشايد.
وقتي خدا را ديدم كه مشكلم را حل مي كرد، من به توانايي او ايمان مي آوردم و چون حل نمي كرد، مي فهميدم او به توانايي من ايمان دارد.
من اشخاص بزرگی را در دنیا موفق دیدم که همواره در روح خود برای وقایع و حوادث غیر منتظره، جای مخصوص باز میکنند
من مردان شجاع را فرصت آفرین دیدم و ترسوها را فرصت طلب .
من همسفری وفادارتر از خط سپید وسط جاده ندیدم. او تکه تکه می شد، ولي دست از همراهي برنمي داشت.