چند سال دیگه

عشق

گابریل

انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین بنگرد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد. گابریل گارسیا مارکز

ادامه نوشته

مادر

واقعا

شکرت خدا

وقتی با خانواده هستی لبخند بزن...چون خیلی ها در آرزوی خانواده هستند
وقتی میری سرکار لبخند بزن....چون خیلی ها در آرزوی پیدا کردن کار هستند
وقتی سالم و تندرستی لبخند بزن...چون آدمهای مریض تاوان خیلی سختی برای سلامتی می پردازن
وقتی زنده هستی لبخند بزن...چون مردگان در آرزوی زندگی دوباره برای انجام کارهای نیک هستند
وقتی داری خدای خودت رو عبادت میکنی لبحند بزن...هستند کسانی که گاو را عبادت میکنن
لبخند بزن چون خودت هستی...و خیلی ها در آرزوی اینن که جای تو باشن

حالا

کمک

199

من مردی را دیدم که از دیار شب زدگان تاریک دل آمده بود.او با نور بازی می کرد و با شب، هم طرازي. او شعور را نمي شناخت و با نور نمي ساخت.

 من خودكامه خودبزرگ بيني را ديدم كه كرامت انسان و شخصيت شهروندان را نه در باور جان، كه در لقلقه زبان نشخوار مي كرد.

من هيچ عاملي را ندیدم که بتواند افرادي را كه داراي ذهنيت درست هستند، از رسيدن به هدف و مقصود باز دارد . نيز هيچ عاملي را نيافتم كه بتواند به كساني كه ذهنيت نادرست دارند، كمك كند

من هيچ انسان بزرگي را در بن بست نديدم؛ زيرا انسان هاي بزرگ يا راهي مي يابند، يا راهي مي سازند.

من شگرد شهریار شهر سرب و سراب را در این دیدم که برای تحکیم سلطه خودکامانه خود بر شهر  ، افراد نفهم و کم سواد را به کارهای بزرگ گماشت. بی سوادها و نفهم ها همیشه سپاسگزارش بودند و هیچ گاه توانایی طغیان نداشتند. در نتیجه فهمیده ها و باسوادها هم یا به سرزمین های دیگر کوچ کردند، یا خسته و سر خورده ، عمر خود را تا لحظه مرگ ،  در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا گذراندند

توبه

از حکیم دیگری پرسیدند : آیا نشانه خاصی برای قبولیت توبه نمودن وجود دارد؟

ادامه نوشته

واقعا

من براي ويراني خانه هاي چوبين ،سكوت موريانه هاي خاموش را وحشتناك تر از نعره گوشخراش و عربده پر ارتعاش شیرهای پرخروش ديدم.

حالا

عاشق

اگر روزی عاشق شدی..قصه ات را برای هیچ کس بازگو نکن ..اینروزها چشم حسودان به دود اسپند عادت کرده است .....!!!

 

دیوانه

199

من حركت دو دست را در حين چلاندن لباس خيس در جهت مخالف يكديگر ديدم ، در حالي كه هدفشان يكي بود.بنابراين دانستم كه چه بسيار مي توان راه هايي مخالف و متفاوت برگزيد و به يك هدف رسيد.


من آيين آيينه ها را به دو دليل بهتر و برتر ديدم ؛ نخست اين كه هر چه را مي بيند، همان گونه كه هست نشان مي دهد، بي كم و كاستن و بدون اراستن و پيراستن؛ و ديگر اين كه هر چه را مي بيند، فراموش مي كند و هيچ كينه اي را به دل راه نمي دهد.


من در مسابقه فوتبال زندگی، نه گل زدن را ، که گل شدن را هنر دیدم.


 من خداوندگاری را دیدم که گستره گسترده زمین و آسمان او را برنمی تایيد؛ اما در دل تنگ بنده مومني مي گنجيد.

من خورشید فروزان را در دست های روشنگر مردی دیدم که می کوشید نهری از نور را در رگ های سرد شب دیجور جاری سازد.

دانش آموزان سوم ریاضی 301

سلام

کلاس سوم ریاضی 302

سلام

خدا

دیگر به دنبال ِ همراه ِ "اوّل" نیستم !

این روزها اول ِ راه ، همه همراهند....

این روزها ، باید به دنبال ِ همراه ِ "آخر"گشت ...

همراهی تا آخرین قدمها....

محبوب من

الهـی العـفو !

بـوی ِ نـاب ِ بهشـت می دهـد همـۀ نام های ِ قشـنگ ِتـو 

ادامه نوشته

نامه جادویی

شرح: داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است
ادامه نوشته

آنچه داریم

می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت.

ادامه نوشته

افکارمان

دو مرد در کنار دریاچه‌ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر باتجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی‌دانست. هر بار که مرد باتجربه یک ماهی بزرگ می‌گرفت، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی‌ها تازه بمانند اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد. ماهیگیر باتجربه از اینکه می‌دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود.
بنابراین ماهیگیر باتجربه پس از مدتی از او پرسید: 
  «چرا ماهی‌های به این بزرگی را به دریا پرت می‌کنی؟»
مرد جواب داد: «آخر تابه‌ی من کوچک است!»
گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس‌های بزرگ، شغل‌های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت‌های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می‌دارد را قبول نمی‌کنیم چون دلمان / مغزمان/ فکرمان و................کوچک است

قوانین زندگی موفق

قانون1: یا موفق می‌شوید یا نمی‌شوید، یا به‌دست می‌آورید یا از دست می‌دهید.

استراتژی شما: جزء آن دسته افرادی باشید که موفق‌اند، آن‌هایی که به‌دست می‌آورند.
کسانی که موفق‌اند، دقیقاً می‌دانند چه عواملی موجب موفقیت‌شان بوده است و برای خلق این موقعیت‌ها هشیار و آماده‌اند. آن‌ها همواره بهترین‌ها را از هر موقعیتی به‌دست می‌آورند. برای آن‌که بتوانید در زمره‌ی ‌افراد موفق قرار بگیرید، لازم است افراد موفق و ناموفق افراد از نظر بگذرانید، تفاوت‌های آن‌ها را بازشناسید و بررسی کنید. سپس تصمیم بگیرید، علت رفتارهای خود را شناسایی کرده و دانش خود را در مورد شیوه‌ی عملکرد خودتان بالا ببرید.

قانون2:
شما خودتان، سرنوشت خود را رقم می‌زنید.

ادامه نوشته

آرایش

حالا

دلیل رشوه دادن به دلقک دربار!

شب که می‌شود حوصله‌ها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم.

پادشاهي دلقکي داشت که با همه درباريان مزاح مي کرد و آن ها را مسخره مي کرد جز يک نفر به نام اصيل الدين.

روزي پادشاه به دلقک گفت: تو چرا همه را مسخره مي کني جز اصيل الدين.

گفت: چون همه به من دو دينار مي دهند و او صددينار.

شاه اصيل الدين را احضار کرد و سبب پرسيد، اصيل الدين گفت: دينار به دو تن مي دهند، يکي آن که دستشان بگيرد و ديگر آن که پايشان نگيرد. امير بسيار خنديد و او را مرخص کرد

197

من کسی را دیدم که گل را دوست داشت؛ چون همزنگ خون بود...  و نیز کسی را دیدم که خون را هم که دوست داشت، به خاطر همرنگی با گل بود...  و خیلی فرق است بین این دو!!

 من روزگار را گران ترین آموزگار دیدم. او به هر دانش آموز که تجربه می آموخت ، عمرش را به بهاي حق التدريس از او مي گرفت!

من هر روز را در حالی می بینم و سپری می کنم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزم...

من زندگی را سعی بین صفای احساس و مروه خرد دیدم.

من بسیاری از همایش ها و گردهمایی ها را ، اجتماع افرادي ديدم كه چون به تنهايي نمي توانند كاري را انجام دهند، گرد هم مي آيند تا همه بدين نتيجه برسند كه نمي توان كاري كرد .

حالا

من آن گاه معني و مفهوم بزرگواري را ديدم و دريافتم كه درختان بارور را ديدم كه هر چه بيشتر سنگبارانشان مي كنند،بيشتر ميوه به دامانشان فرومي ريزند!

فن پاسخ گویی به آزمونهای چهار جوابی

مسئله گزینش و انتخاب در دانشگاه ها از زمانی آغاز شد
ادامه نوشته

حالا

داشتیم وسایل انباری رو مرتب می کردیممامانم یه مداد رنگی ۲۴ رنگِ قاب فلزی از تو یه کارتن در آورد.زد زیر خنده گفت: می دونی چیه؟گفتم: نه!گفت: این رو خریده بودم هر وقت معدلت ۲۰ شد، بهت بدم، ولی حیف که نشد

کاش می شد...آدم گاهی به اندازه ی نیاز،بمیـــرد عد بلند شود هسته آهسته خاکهایش را بتکاندگردهایش بماند گر دلش خواست،برگردد به زنـدگی.دلش نخواست، خوابد تا بــــــــد

 

 

 

مادر

دکتری برای خواستگاری دختری رفت ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مامانت به عروسی نیاید آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت: در سن یک سالگی پدرم مرد ومادرم برا اینکه خرج زندگیمان را تامین کند در خونه های مردم رخت و لباس میشست حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است نه فقط این بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است به نظرتان چکار کنم استاد به او گفت:از تو خواسته ای دارم به منزل برو و دست مامانت را بشور، فردا به نزد من بیا و بهت میگم چکار کنی و جوان به منزل رفت و اینکار را کرد ولی با حوصله دستای مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد زیرا اولین بار بود که دستان مامانش درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده وتماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید ، طوری که وقتی آب را روی دستانش میریخت از درد به لرز میفتاد. پس از شستن دستان مادرش نتونست تا فردا صبر کند و همون موقع به استاد خود زنگ زد و گفت: ممنونم که راه درست را بهم نشون دادی من مادرم را به امروزم نمیفروشم چون اون زندگی را برای آینده من تباه کرد هر کس مادرش دوست داره اینو کپی کنه

فاجعه

تا قبل از اینکه پرواز کنی، هرچقدر خواستی بترس، فکر کن، دو دل شو، پشیمون شو...اما وقتی پریدی...اگه وسط راه پشیمون شدی، بازی رو باختی، یا... باید پرباز کرد و بی ترس و دغدغه پرید و اوج گرفت.و چه لذتی داره اگه هم پروازت، پر پروازت باشه...به بهونه های واهی تنهات نذاره ...و مادرم، چه زیبا گفت:رفتن کسی که لایق نیست، نعمت است...نه فاجعه!!

 

حالا

گردان پشت میدون مین زمین گیر شد.

چند نفر رفتن معبر باز کنن، ۱۵ ساله بود.

چند قدم که رفت، برگشت، گفتند ترسیده!

پوتین هاشو داد به یکی از بچه ها و گفت:

تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!

و پا برهنه رفت…

اللهم

196

من دو قطره آب را ديدم كه به هم نزدیك شدند و قطره اي بزرگ تر تشكيل دادند...

اما دو تكه سنگ را ديدم كه هیچ گاه نتوانستند با هم يگانه و یكی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه امکان بزرگ تر شدنمان نیز كاهش می یابد...

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود لجوج تر و مصمم تر است.

سنگ، پشت نخستین مانع جدی می ایستد ؛ اما آب... به هر صورت راه خود را به سمت دریا می گشايد.

وقتي خدا را ديدم كه مشكلم را حل مي كرد، من به توانايي او ايمان مي آوردم و چون حل نمي كرد، مي فهميدم او به توانايي من ايمان دارد.

من اشخاص بزرگی را در دنیا موفق دیدم که همواره در روح خود برای وقایع و حوادث غیر منتظره، جای مخصوص باز می‌کنند 

من مردان شجاع را فرصت آفرین دیدم و ترسوها را فرصت طلب . 

من همسفری وفادارتر از خط سپید وسط جاده ندیدم. او تکه تکه می شد، ولي دست از همراهي برنمي داشت.