197
من کسی را دیدم که گل را دوست داشت؛ چون همزنگ خون بود... و نیز کسی را دیدم که خون را هم که دوست داشت، به خاطر همرنگی با گل بود... و خیلی فرق است بین این دو!!
من روزگار را گران ترین آموزگار دیدم. او به هر دانش آموز که تجربه می آموخت ، عمرش را به بهاي حق التدريس از او مي گرفت!
من هر روز را در حالی می بینم و سپری می کنم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزم...
من زندگی را سعی بین صفای احساس و مروه خرد دیدم.
من بسیاری از همایش ها و گردهمایی ها را ، اجتماع افرادي ديدم كه چون به تنهايي نمي توانند كاري را انجام دهند، گرد هم مي آيند تا همه بدين نتيجه برسند كه نمي توان كاري كرد .
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 7:58 توسط محمد عطاری
|