من کسی را دیدم که گل را دوست داشت؛ چون همزنگ خون بود...  و نیز کسی را دیدم که خون را هم که دوست داشت، به خاطر همرنگی با گل بود...  و خیلی فرق است بین این دو!!

 من روزگار را گران ترین آموزگار دیدم. او به هر دانش آموز که تجربه می آموخت ، عمرش را به بهاي حق التدريس از او مي گرفت!

من هر روز را در حالی می بینم و سپری می کنم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزم...

من زندگی را سعی بین صفای احساس و مروه خرد دیدم.

من بسیاری از همایش ها و گردهمایی ها را ، اجتماع افرادي ديدم كه چون به تنهايي نمي توانند كاري را انجام دهند، گرد هم مي آيند تا همه بدين نتيجه برسند كه نمي توان كاري كرد .