اللهم عجل(پست ثابت)
یا مهدی (عج)
هر گاه علت ندیدنت را جویا می شوم
به حجاب های معنوی خود بر می خورم
یا مهدی (عج)
هر گاه علت ندیدنت را جویا می شوم
به حجاب های معنوی خود بر می خورم
☘هر کس دنیا را
از زاویه دید خود قضاوت میکند.
گاهی بهتر است
جای خود را برای بهتر دیدن
عوض کنید.
هیچ وقت در زندگیتان
به خاطر احساس ترس عقب ننشینید.
همهٔ ما بارها
این جمله را شنیدهایم که
«بدترین اتفاقی که
ممکن است بیافتد چیست؟
مثلاً اینکه بمیرید؟»
اما مرگ بدترین اتفاقی که
ممکن است برایتان رخ دهد نیست!»
بدترین اتفاق در زندگی
این است که اجازه دهید
در عین زنده بودن،
از درون بمیرید....☘
آخرین برگ سفرنامه ی باران
این است که زمین چرکین است
من انسانی را دیدم که از «پگاه برگ» به «شامگاه مرگ» رسید؛
ولی هیچ «رنجی ژرف تر» و «شکنجی شگرف تر» از این
«جانش را نَخَست» و «دلش را نشکست» ،
که دوستانش او را «جاهلانه نشناختند» و «ناشیانه باختند»،
ولی دشمنانش او را «خصمانه شناختند» و بر او «بی رحمانه تاختند»!
خدایا! چه سخت است این «دردِ سنگین» حتّی برای یک «مرد پولادین»!
من «شهریاری» را دیدم که در «شهر،یاری»ندارد.
ولی همۀ «خیارات» و «اختیارات» را در وجودِ خود متمرکز کرده،
و در برابرِ هر «کس» و هر«حسابرس»،
خود را نه «پاسخگو»،که حتّی «اُلگو» می داند!
در این شهر آنان که در ادارۀ امور «نقش» دارند،«نقشه» ندارند
و آنان که «نقشه» دارند،در ادارۀ امور «نقشی» ندارند!
او بسیار «بیداد می ورزد»،بنابراین از هر «فریاد می لرزد».
«لَخت ترین اِعتراض به حُکّام» به «سخت ترین اِعراض از نظام» می انجامد
و کوچک ترین «انتقاد» به عنوان بزرگ ترین «عناد» تلقّی می شود.
او هر «زعیم» را «بیم» می دهد
که مبادا مردم «بپاخیزند» و بساط او را «درهم ریزند»،
زیرا هر «قیام به قیامت» می انجامد و هر «اقدام به ندامت».
او حتّی «بارشِ باران» و «ریزشِ بوران» را
تنها در سایه سارِ «نیّتِ پاک» و «امنیّتِ تابناک» خود می داند!
او می پندارد که از «رحمتِ جود» و «نعمتِ وجود» اوست،
که هر «رمیده،رامش» یافته و هر «رهیده،آرامش»!
بنابراین همه باید از خداوند، «بقای سلطنت» و «ابقای حکومت» او را بخواهند!
البته در هر جامعه که خلق به جای«پُرسشگری»،«پرستشگری» کنند،
هر «بنده»،«شرمنده» است و هر «کدخدا»،«خدا»!
«راه می پویند» و «همراه می جویند».
گروهی «عقلانی می اندیشند» ،بنابراین کمتر «نفسانی می پریشند»؛
ولی گروه دیگر «اجیرِ فَرناس» اند و «اسیرِ احساس».
آنان هر «پراتیکِ حیات» را با «تحریکِ احساسات» پاسخ می دهند،
ولی اینان هر «گفت وگوی نقل» را نیز با «ترازوی عقل» می سنجند.
آنان «شور» را برمی انگیزند و اینان،«شعور» را.
آنان مردم را «کور» می خواهند و اینان،«فکور»!
آنان خود را «مُراد» می خواهند و مردم را «مُرید»،
ولی اینان خود را «خردپیشه» می خواهند و مردم را «صاحب اندیشه»!
آنان مردم را «عاشق سینه چاک» می خواهند و اینان،«مُنتقِدِ بی باک»!
آنان «بذر کُرنش» می افشانند و «اینان «جذرِ پُرسش».
آنان مردم را «تسلیم» می خواهند و اینان،«سلیم»!
آنان با «کمندِ وهم» می تازند و اینان با «سمندِ فهم»!
آنان شرافت را در «تُربت» می جویند و اینان در «تربیت»!
آنان بر «اسب خیال» نشسته اند و اینان بر «حَسبِ استدلال»!
آنان «جهل می کارند» و «ابوجهل برمی دارند»،
ولی اینان «مُدبِّر می بَرند» و «متفکِّر می پرورَند»!
آنان مردم را «بایستۀ یوغ» می دانند و اینان،«شایستۀ نبوغ»!
...و آنان همه را «جاهلِ مُطیع» می خواهند و اینان،«عاقلِ منیع»
بسیاری از «ناس» را با «تحریک احساس» می توان فریفت،
ولی کمتر انسان «خردمند» و «ورجاوند» را
در عرصه «سگال» و «استدلال»
می توان «نهیب» و «فریب» داد!
برای خودکامگان «بهترین حیله» و «برترین وسیله»
برای «فریب توده ها» و «نهیب غنوده ها»،
«تحریک احساسات» و «ترویج خرافات» است.
بیاییم هر یک چون «شمعی روشنگر» در «جمعی نورباور»،
در «نار بسوزیم» و «نور برافروزیم»!
بلکه مقاومت در برابر «نورِ پگاهی» و «شعور و آگاهی» است.
«گوهرِ دانایی» و «جوهرِ توانایی» در هیچ کس مطلق نیست.
هر کس به «بازۀ ظرافت» و «اندازۀ ظرفیّت» ،
می تواند از این «ساد،سود» جوید و از این «فرناد،فرنود»!
هر کس در «دانش» و «بینش»،
خود را «مطلق» داند،بی شک «احمق» است.
بنابراین هیچ کس از «دانش زایی» و «بینش افزایی» بی نیاز نیست.
«دمی می آیند» و «بازدمی می آسایند»
و آنگاه که «بانگِ رحیل» و «آهنگِ گُسیل» برخاست،
«سر از سیره سراب» برمی دارند و «پای بر تیره تراب» می گذارند.
همه به «وفای خویش می بالند» و از «جفای بیش می نالند».
هر انسان خود مسئول «ساختنِ سرشت» و «پرداختنِ سرنوشت» خویش است.
«ابلیس» با همه «تلبیس»،
بر هیچ «انسان مختار» بدون هیچ «اجبار»،
«سُلطه ای جبری» و »تسلّطی هُژَبری» ندارد.
این ما انسان ها هستیم که از او «پیروی» و حتّی «تندروی» می کنیم!
بیاییم در بازشناسی هر «نیک و بد»،«فرمانِ خرد» را بپذیریم.
خدای «برین» و «خردآفرین» را
«داور» و داوری او را «باور» کنیم!
به ما توفیق بده:
«تلاش در شکست» و «صبر در بن بست»،
«جهاد بی ساز و برگ» و «اجتهاد تا لحظه مرگ»،
«پویشِ راه،بی همراه» و «بخششِ گناه،بی گُواه»؛
«کارِ بی پاداش» و «ابتکارِ بی شاباش»؛
«فداکاری در سکوت» و «پایداری در برابر طاغوت»؛
«دینِ بی دنیا» و «دعای بی ادّعا»؛
«خوبی بی نمود» و «جهدِ بی جمود»؛
«عظمتِ بی نام» و «عزّتِ بی فرنام»؛
«خدمتِ بی نان» و «رحمتِ بی کران»؛
«ایمانِ بی ریا» و «وجدانِ نامیرا»؛
«گُستاخی بی خامی» و «سنگلاخی پیشگامی»؛
«مناعتِ بی غرور» و «قناعتِ بی قصور»؛
«عشقِ بی هوس» و «آزادیِ بی محبس»؛
و چون «شمع» در میان «جمع»
«تنهایی در انبوه» و «شکوفایی در شکوه».
خدایا!ما «بنده» ایم و «شرمنده».
از ما «خطا» خیزد و از تو،«عطا».
همه آن چه را که «گفتیم» و آن چه را که «نهفتیم»،
نه در «سازه طاقت» و «اندازه لیاقتِ» ما،
که در شَانِ «قاموسِ رحمت» و «اقیانوسِ مغفرتِ» توست،
در این جا ما را «هدایت» و در آن جا به ما «عنایت» فرما!
برای رسیدن به «موجِ موفّقیّت» و «اوجِ مقبولیّت»،
نه «سانسور» وجود دارد و نه «آسانسور»؛
بلکه هر «فرد» با هر گونه «شگَرد»،
می تواند خود به طورِ «آزاد» و در «حدِّ استعداد»،
«پلّکانِ رشد» و «نردبانِ رشاد» را
از «دورانِ کودکی»،«یکی یکی» بپیماید.
در چنین «جامعه ای» هیچ «قائمه ای»،
جز «قانونِ عادلانه» نمی تواند «ستونِ این آشیانه» را برپا نگه دارد
تنها «آیینِ جلالت»،اجرای «موازینِ عدالت» است.
«ژنِ خوب» در هر «وِرژنِ مرغوب»،
جز اتّکا بر «نهاد» و «استعدادِ» خود،
نمی تواند «مقامی برگزیند» و بر کرسیِ «فرنامی بنشیند»!
در این شهر نه کسی «تن» می فروشد و نه «وطن»!
همه «دست ها دستیار»اند و همه «پای ها،پایدار».
«استمرارِ بهروزی» و «استقرارِ پیروزی»،
«سرشتِ معلوم» و «سرنوشتِ محتومِ» این مردم است.
كه تنها آن گاه «عُیون» و «قانون» را
با «اعتقاد» به «یاد» می آورند،
که با هم «درمی آویزند» و «می ستیزند»!
در نگاه آنان ،قانون «خیزی برای کمین» است،نه «دستاویزی برای تمکین»!
قانون تا آن جا «شنُفته» و «پذیرُفته» می شود،
که تنها «سودِ من» را تامین کند،نه «سودای دُشمن» را .
قانون در نگاه اینان،«زار» است و «ابزار».
جامعه آن گاه می تواند از «عادت» بگذرد و به «سعادت» برسد،
که «برترین عیار» و «بهترین معیار»،
برای همه «فرادستان» و «فرودستان»،
نه «آمونِ مقدّس»،که «قانونِ دادرس» باشد.
و به جای «دعا»،«ادّعا».
اینجا به جای «مومن»،«مومن نما»جلوه گری می کند
و به جای «روشنفکر» ، «روشنفکرنما».
در اینجا «نما ،حراج» است و «ریا،رواج» دارد
و «رایت» به جای «درایت» نشسته است.
در اینجا «شرافت»،«آفت» است
و «شهامت»،موجبِ «ملامت»!
«آزادگی» را «سادگی» می نامند
و «بردگی» را عینِ «زندگی»!
«جلب منفعت» در «سلب مناعت» است
و «بیانِ صداقت»،«نشانِ حماقت»!
بیاییم در این «آقیانوس تباهی»،«فانوس آگاهی» باشیم.
«جان را بسوزیم» و «زبان را برافروزیم»،
تا شاید «ظلمی را بزداییم» و «ظلمتی را بپیراییم»!
و «چشمی ببیند» ،تا «خشمی بیافریند»!
با «چشمی نگران» و «روحی سرگردان».
او «با هر آرزویی می زیست» و «به هر سویی می نگریست» .
او همه «افزارهای رفاه» و «ساز و کارهای همراه» را داشت،ولی مرفّه نبود!
او همه «آهنگ های شاد را می شنید» و «ضرباهنگ های آزاد را می دید» ،
ولی نه «اساس شادی» می دید و نه «احساس آزادی» می کرد!
او هم «مال» داشت و هم «امیال»،
ولی نه از «مال» به «آمال» می رسید و نه از «امیال» به «مَآل»!
او همیشه «با پویایی می دَوید»،ولی «به جایی نمی رسید».
زیرا او با «افکاری دیرین» می کوشید «ابزاری نوین» بسازد!
برای «زندگی امروز» باید «به روز» بود!
ازشراب شوق مستی باز هم می خواهمت
هرچه غم ریزی به کامم بیشتر می خواهمت
گرچه پیمانم شکستی بازهم می خواهمت
چون تو را دیدم چرا خود را نمی بینم دگر؟
محوکردی خودپرستی بازهم می خواهمت
چون فروغی آمدی چون سایه ای رفتی زچشم
چون شرر بر دل نشستی بازهم می خواهمت
رَستم از دلبستگی ها جَستم ازدام هوس
عاقبت بالم تو بستی بازهم می خواهمت
سینه ام پر درد و چشمم اشکبار و دل نژند
فارغ از بالا و پستی بازهم می خواهمت
من نمی دانم تو رویایی؟ شراری؟ آتشی؟
روح و ریحان و گل استی؟بازهم می خواهمت
آرزویی؟اخگری؟نوری؟فروغی؟شعله ای؟
باده صبح الستی؟بازهم می خواهمت
سایه ای؟اندیشه ای؟فکری؟خیالی؟شبنمی؟
هرچه هستی هرکه هستی بازهم می خواهمت
آدرس تلگرام:moh2012mzl@
آفرینشگر این کتاب ،«وصلِ نوشین» و «فصل نخستینِ» را
در قالبِ «شور و شار» و «شعر و شعار» سروده ،
ولی «اصول دفتر» و «فصولِ دیگر» را
به صورت نثر «انگاشته» و نانوشته «گذاشته».
«شعرها،زیبا» هستند و «شعارها،فریبا»،
نثرها هم می توانند «بسی زیبا» و «بسیار فریبا» باشند.
نثرها را نه «سران»،که «همسران» می نویسند!
این «همسران هوشیار» و «همسفران دوستدار» هستند،
که می توانند«سایرِ فصول» را تا «آخرِ اصول»
در «کتاب زندگی» و «آفتاب ارزندگی»،
«باصفا بینگارند» و «زیبا بنگارند» !
بیاییم نه تنها «انتخاب بهشت»،که «کتاب سرنوشت» را نیز خود «بنگاریم»
و «شادی جاودانه» را در «آزادی از هر بهانه» «بینگاریم»!
زیرا «خروسِ دادخواه» در هر «پگاه»
با خروشِ خود «دادِ بیداری» و «فریادِ هشیاری» سر می دهد،
ولی اُختاپوس، مردم را «درگیرِ خواب» و «اسیرِ سراب» می خواهد.
بسی «بیدارگران قرون» ، «بی منبر و بی تریبون» کوشیده اند،
از هر «یاد»،«فریاد» بسازند،
تا «خفتگان را بیدار» و «آشفتگان را هُشیار» کنند
و چه بسیار تا «پایِ دار»،«پایدار» مانده اند،
ولی «اُختاپوس های ترسو» و «دقیانوس های زورگو» کوشیده اند،
با «دستان تکراری» ،این «داستان پایداری» را درهم شکنند!
بیاییم نگذاریم «حنجرهای فریاد» را با «خنجرهای بیداد» خاموش کنند
و «خروس های بیدارگر» را در پای «دقیانوس های بیدادگر» قربانی سازند!
در «دارِ گردون» و در «مدارِ قرون»
تنها اصلی که «ثبات» و قابلیتِ «اثبات» دارد،
«اصلِ تغییر» و «فصلِ تدبیر» است.
هر که از «کاروانِ تغییر بازمانَد»، در «طوفانِ تقدیر درمی مانَد».
زمان،«رودی جاری» است که در گوش زمین «سرودی ساری» می سراید.
در این «رودِ روان» و «دریای خروشان»،
هر که با «شنا»،«آشنا» نیست،
در «خیزابِ خلوت» و «غرقابِ غفلت»غرق می شود.
«گردانه زمان» و «گردونه زمین»،
نه «سَرِ ایستایی» دارد و نه «سِیرِ قَهقرایی».
«انسانِ رهرو» باید «نو به نو»،
«پا به پای زمان» و «پو به پویِ زمین»،
هر «لحظه» و هر «لمحه»،
یا «تغییر» را بپذیرد،یا «تدمیر» را!
چه زیباست بدون «چشمداشت» و بی هیچ «انگاشت»،
«ریشه تاریکی برکندن» و «اندیشه نیکی پراکندن»!
چه نیکوست «یاری آزادگان» و «همیاری افتادگان»،
با «ایثارِ تلاش» ،امّا بدون «انتظارِ پاداش»!
چه دل انگیز است «پایداری تا پای دار» و حفظِ «هوشیاری تا لقای یار»!
در راه «حراست از حُرّیت» و «حمایت از حمیّت»!
«یاری بهتر» و «یاوری برتر»
از «رنج و سختی» و حتی «شرّ و شوربختی» نیست!
به شرطی که انسان بتواند با خردورزی از سختی ها «سود بجوید»
و این راهِ «صعب الصّعود را بپوید»!
سختی ها برای «افراد بی ریشه» و «فاقد اندیشه»،
«سَدِّ راه» است و «مَدِّ چاه»؛
ولی اندیشمندان می توانند با «خردورزی» و «خودارزی»
«تاب» را از «آفتاب» بگیرند
و «آب» را از «سراب»!
اگر انسان هایی «اوتادِ برگزیده» و «پولاد آبدیده» شده اند،
به خاطر این است که از «گردنه سختی ها» و «گریوه شوربختی ها» گذشته اند!
سختی ها برای «انسان آزاده»،«نردبان فوق العاده» است
و برای «افراد بی اراده»،«نماد قلّاده»!
سختی ها هم می توانند«انسان ساز» باشند و هم «روان سوز»!
نه هستي را آن گونه كه هست، «مي توانند بنگرند»
و نه تفسير آفرينش را «مي يارند كه بنگارند».
در درگاه الهی راه «درکِ تقرُّب»،«ترکِ تعصُّب» است.
راه خدایی شدن نه تنها «طاعت»،که «شجاعت» هم هست.
شجاعتی که انسان بتواند «گیرهای تعصُّب» و «زنجیرهای تصلُّب» را بگسلد.
«ذهن سیّال» و «مغز فعّال»
در «روند تفکُّر» و «فرایند تدبُّر» ممکن است
گاهی «خطِّ خطا بپوید» و «سودِ سودا بجوید»،
در این صورت باید به «جوانِ فرجاد» و «انسانِ آزاد» حق داد
تا از راه «خطا و آزمون» و نیز «ظنّ و ظنون»
بدون این که «از چاه بهراسد»،«راه را بشناسد»!
زیرا نه تنها «اشتباه»،که «گناه» نیز
از «شقوقِ مقدّم» و «حقوقِ مسلّم» انسان آزاد است!
در وجود دیگران «دیدم» و از آن «رنجیدم»،
ولی چون در آيينه «نيك نگريستم»،«بسیار گریستم»
زیرا از آن «بسی نازيباتر» و «بسیار ناسزاتر» را
در «سيماي شخصيت» و «هیولای هویت» خود يافتم.
بنابراین دریافتم که هر گونه «صلاح» و «اصلاح» را باید از خود آغاز کرد.
که بیش از این که « تلاش جانانه » برای تامین « معاش روزانه » انجام دهند،
« بشدّت می کوشند » و با « حِدّت می خروشند »،
تا « از شکست برهند » و هستی خود « از دست ندهند»
اینان « تقارُب به کدخدا » را به جای « تقرُّب به خدا »
و « تملُّق حضرت والا » را به جای « تحقُّق حسرت رویا »نشانده اند!
منتهای آمال مردم « حفظ وجود » و « وضع موجود »است!
هیچ « سختی و تنگنایی » و هیچ « بلوای بلایی » نیست،
مگر آن که در ژرفای آن « بارقه ای از حکمت الهی »
و « شارقه ای از معرفت و آگاهی »نهفته است.
سختی ها و دشواری ها برای « انسان های آزاده » و « افراد بااراده »
« سکّوی پرواز » است و « الگوی زندگی ساز »!
سختی ها،افراد « پست » را « شکست » می دهد
و انسان های « بااراده » را به جایگاه های « فوق العاده » می رساند.
اما آن چه را که باید زود « می فهمیدند»، دیر « فهمیدند»!
...و آن این که سرانجام « فهميدند »
كه نبايد زياد « مي فهميدند» !!
« درک و فهم» گر چه « بالِ پریدن » است،
لیک در این دیار « وبالِ دیدن » است!
که در « راه روشنگری » و « همراه با حق باوری » ،
دل هاي « تاريك » را به هم « نزديك » مي كرد
و اذهان « دشمنان » را « سامان »
و پيوندهاي « پريشان » را « سازمان » می بخشید.
....و « متعصّبی تيره دل » و « متحجّری غافل » را ديدم
كه « همنوايان را بينوا » و « بلازدگان را مبتلا »مي كرد.
آن که از گفت و گو « می گریزد »
و با هر اندیشه جز فکر بیمار خود « می ستیزد »،
بر این پندار است که همه حقیقت نزد « اوست »
و همه باورهای دیگر « های و هوست »!
او خود « کامل » است و « سرچشمه فضایل »
و دیگران همه « عاطل » اند و « باطل »!
اینان عمری اسیر « کابوس اند »
و سرانجام در « پیله تنهایی »
و « حیله هیولایی » خود « می پوسند »!
حرف دل ریش ریشه از تیشه بپرس
بر دل چه گذشت ؟چون شد آخر؟ تو نپرس
سنگینی سنگ خاره از شیشه بپرس!

من دختر را چونان سیبی سرخ دیدم
که آن را نه از « نهالی نژند » که از « درختی سربلند» باید چید.
« میوه های ریخته » و « لیوه های بیخته »
در پای « علف های هرزه » و « گیاهان شرزه »
برای جامعه بشری « حنظلی زهرآگین » اند
و برای زندگی، « دُملی چرکین »!
دختری می تواند در خانواده « همسری وفادار » و « مادری فداکار» باشد
که دل را در « هوای هوس » « نیالاید »
و سر را در « سودای کس » « نفرساید ».
از دامن های پاک نه تنها « مرد به معراج »،
که « انسان به عروج » می رود.
« دختر شایسته » و « بانوی بایسته » دختری است که
چون « سیب گلاب » باشد،نه مایه « آسیب و اضطراب »!