من انسانی را دیدم که از «پگاه برگ» به «شامگاه مرگ» رسید؛

ولی هیچ «رنجی ژرف تر» و «شکنجی شگرف تر» از این

«جانش را نَخَست» و «دلش را نشکست» ،

که دوستانش او را «جاهلانه نشناختند» و «ناشیانه باختند»،

ولی دشمنانش او را «خصمانه شناختند» و بر او «بی رحمانه تاختند»!

خدایا! چه سخت است این «دردِ سنگین» حتّی برای یک «مرد پولادین»!