184
من قشری گران و سطحی نگران را دیدم که مسجد را مسجود قرار دادند و معبد را معبود. بت ها را شکستند و به پای بت واره ها افتادند.
من خودکامگان را بر این پندار شوم و افکار موهوم دیدم که حتی خیسی آب و گرمی آفتاب را نیز در زیر سلطه خویش درآورند؛ آنان بر اين آرزوي خام و خيال ناكام بودند كه بايد خورشيد با فرمان اينان بتابد و توفان با امر ايشان فروخوابد.
من اين حقيقت گسترده را در گستره اي به درازاي زمان و پهناي زمين ديدم كه بيشتر ملت ها را با بهره گيري از تحريك احساسات مي توان به زير سلطه درآورد؛ اما از راه خردورزي و انديشوري نمي توان در عرصه ستم پذيري رادمردي را رام و آزادمردي را آرام كرد.
من انديشه را توسني پويا و سمندي گريزپا ديدم؛رام نمودنش بسي دشوار است و آرام كردنش بسيار دور از اختيار.
من هر لحظه از عمر گذشته را كه ديدم ، با حسرت با آن وداع كردم ،در دنياي شناخته مُردم ، تا به دنياي ناشناخته راه يابم . با مردن و لحظه لحظه تولد يافتن ، خواهم توانست زندگي را زندگي كنم و مرگ را نيز هم
ظرفیت
آورده اند که روزی ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد .. مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد ..
الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت ..
پدر و مادر
183
من محدوديت هاي ذهن را ساخته و پرداخته خود ديدم. قلمرو انديشه نه تنگناي عرصه جهان را برمي تابد و نه كوتاهي سقف آسمان را
من تحقيق و پژوهش را ديدن چيزي نديدم كه ديگران هم آن را مي بينند؛ بل كه من آن را انديشيدن به آن چيزي مي دانم كه ديگران ديده اند، ولي بدان نينديشيده اند
من كسي را كه تعقل نمي كند، متعصب ديدم و كسي را كه آن را نمي داند، احمق. كسي كه جرات انديشيدن ندارد، برده و غلامي بيش نيست
من آن گاه آزادي از آينده را ديدم كه رهايي از گذشته را احساس كردم. من آگاهي ژرف را در رهايي شگرف ديدم.
من در حیات جاویدان ،نه عدم امنیت ديدم و نه فقدان ثروت . من جاودانگی را نه در وابستگي به ثروت ، كه در وارستگي از قيادت ديدم.درویش همان قدر جاویدان است که پادشاه
دیب
کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟
تنفر
شوخی
حالا
خوشبخت ترین مرد دنیا اونیه که داره تو جاده شمال رانندگی میکنه و زنش رو صندلی کناری واسش میوه پوست میکنه
به شرطی که تهش به اینجا ختم نشه ها
یادش بخیر
ترسناک ترین جمله در زمان کودکی: وایسا برسیم خونه...اصلا یه وضعی!!!! ينى تا برسيم خونه ١٠٠ بار آرزوى مرگ ميكرديم !!!!يه بار تو ماشين خودمو زدم به خواب ، وقتى رسيديم خونه ، بابام يه طورى كه من بشنوم به مادرم گفت ، حيف كه خوابه وگرنه ادبش ميكردم حالام عيب نداره فردا صبح كه بالاخره بيدار ميشه!!!نشون به اين نشون كه فرداش تا ساعت ٥ عصر تو تخت غلت ميزدم ينى من خوابم حالا حال میداد به محض بیدار شدنت مامانو بابات بالاسرت وایساده باشن بزنن زیر گوشت. بعد بگن یک روزه الاف توییم اینم جمله خوفناکی بود: بذار بابات بیاد خونه !!! من هر وقت شیطونی میکردم از دست مامانم در میرفتم و مامان من هم همیشه میگفت تا 3 میشمارم اگه اومدی که یه دونه میزنمت ولی اگه خودم بیام 10 تا میزنمت. حالا مامانم شروع میکرد به شمردن تا 3 . وقتی هم میدید من خیره سر تر از این حرفام، فداش شم آخراش اینطوری میشمرد 2.5 - 2.75 - 3 و آخرش هم همیشه مامانم پیروز میشد و من میرفتم پیشش و یه کتک کوچولوی ناقابل میخوردم
دانه و دام
183
من محدوديت هاي ذهن را ساخته و پرداخته خود ديدم. قلمرو انديشه نه تنگناي عرصه جهان را برمي تابد و نه كوتاهي سقف آسمان را
من تحقيق و پژوهش را ديدن چيزي نديدم كه ديگران هم آن را مي بينند؛ بل كه من آن را انديشيدن به آن چيزي مي دانم كه ديگران ديده اند، ولي بدان نينديشيده اند
من كسي را كه تعقل نمي كند، متعصب ديدم و كسي را كه آن را نمي داند، احمق. كسي كه جرات انديشيدن ندارد، برده و غلامي بيش نيست
من آن گاه آزادي از آينده را ديدم كه
رهايي از گذشته را احساس كردم. من آگاهي ژرف را در رهايي شگرف ديدم
من در حیات جاویدان ،نه عدم امنیت ديدم و نه
فقدان ثروت . من جاودانگی را نه در وابستگي به ثروت ، كه در وارستگي از
قيادت ديدم.درویش همان قدر جاویدان است که پادشاه
حالا
امروز توی تاکسی نشسته بودم ، ملودی عاشقانه ای در حال پخش بود . یک آن به بیرون نگاهی انداختم . ناخوداگاه صدای موسیقی را با حرکت مردم تطبیق دادم، اما هیچ هماهنگی نداشت . مردم همه با جنب و جوش در حال حرکت بودند . به این نتیجه رسیدم که ملودی های عاشقانه دورانش گذشته است چرا که آرامشی در زندگی مردم وجود ندارد . و همه مدام در حال دویدن هستند. و کسی نمی ایستد تا اطرافش را ببیند. لطلفت هوایی که بوی باران دارد را لمس کند . زمین نم زده را ببیند . یاد این جمله معروف افتادم ، گرسنگی نکشیده ای عاشقی یادت برود.
182
من پرچم هستي خود را ديدم كه با افكارم همواره آن را برمي افرازم و با انديشه هايم دنيايم را مي سازم
من تصوير شخصيت خود را در قاب كرامت خود ديدم. من هيچ گاه خود را بزرگ تر از آن نيافتم كه مي انديشيدم
من نوشتار خود را ديدم و كوشيدم به گونه اي بنگارم كه خواننده را فكور بينگارم و او را به انديشيدن وادارم ، نه اين كه به جاي او بينديشم.
من اذهان را چون چتر نجات ديدم، چتر نجات تا باز نشود، عمل نمي كند
من خواندن بدون تفكر و كاوش را چون خوردن بدون گوارش ديدم. آن معده را مي انبارد و اين مغز را مي آزارد
گاهي
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کس که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شد و شکست می رود
اول اگرچه باسخن عشق آمده است
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پراز خنده های تلخ
برماهرآنچه لایقمان هست می رود
كاريكاتور مفهومي
مهدي
بسم الله الرحمن الرحیم
دوستان بعضاً تعجّب می کنند...
شاید شما هم تعجّب کرده باشید...
مخاطب بسیاری از آیات قرآن شما نیستید، بت پرستانند!
بهشت زهرا
از مدرسه برگشته و برنگشته، ديدم مسجد محل شلوغ است. رفتم خانه. نهار ميخوردم كه آبجي زهرا با چشمهاي خيس آمد داخل.- علي! نشستي؟ احمد رو بردن!- كجا؟- بهشت زهرا.هنوز يك ماه نميشد. توي مدرسه بغل دست خودم مينشست. نگذاشتم كسي سر جايش بنشيند. گفته بودم جايش را نگه ميدارم تا برگردد.به بهشت زهرا كه رسيدم، ديدم كفش نپوشيدهام. از پايم خون ميآمد. با پاي خوني رفتم ثبت نام كردم براي جبهه.
حالا
من کسانی را بزرگ دیدم كه در سينه خود قلبي كودكانه دارند .
من همه انسان ها را دو گونه دیدم:برخی «شرافت» داشتند و بعضی،«شر» و« آفت!»
من بسیاری از انسان ها را به دنبال دنیایی دیدم که روز به روز از آن دورتر می شوند،
و غافل اند از آخرتی که روز به روز به آن نزدیک تر می شوند.
من غروز و تکبر را زاییده قدرت مادی، و فروتني را زاده قدرت معنوي ديدم.
من گناهی را بالاتر از این ندیدم که از گناه دیگران پرده برداریم .
181
من ناخدای بی خدایی را دیدم که با نادانی خود کشتی را به جای ساحل نجات به سوی گرداب ممات می راند. به رغم راهنمایی روشنگران همچنان راه هلاکت را می پیمود و راهنمایی آگاهان بر لجاجتش می افزود .
من شهریار خودکامه ای را دیدم که از بسیاری احساس حقارت و تنگی ظرفیت ، در درون مي سوخت و دهان منتقدان را مي دوخت
من هیچ انسانی را آن قدر منزه و مزکی ندیدم که قدرت در او متمرکز گردد و به فساد نگراید و بر بیداد نیفزاید. قدرت مطلقه به فساد مطلقه می انجامد.
من شیوه همه خودکامگان جهان خوار و مستبدان ستمکار را در این دیدم که نخست مردم را تحقیر می کنند و سپس به زنجیر می کشند. انسان تا تن به حقارت ندهد، سر به اسارت نسپارد
من ذهن مردم متعصب را چون مردمك چشم ديدم كه هرچه نور بيشتر بر آن بتابد، تنگ تر مي شود