مهديم من كه مرا گرمي بازاري نيست

بهتر از يوسفم و هيچ خريداري نيست

جمله گویند که در حسرت دیدار منند

لیک در گفته ی این طایفه کرداری نیست

اي كه دائم به دعايي كه ببيني رخ من

تا كه خالص نشوي با تو مرا كاري نيست

مرغ باغ ملکوتی و چنین بر خاکی؟

ای عجب، در ره حق هیچ سبکباری نیست؟!

باز گفتی که "نفس تنگ و به دل فریاد است

بس که یک چرخش خورشید به همکاری نیست"؟

این جهان سخت به بی عاری خود می چرخد

تا که داد از دل تنگت به عمل جاری نیست

لاف رزم است و زبانی که به خاک افتاده است

مشکل اینجاست: به جز دعوی پیکاری نیست...