درد سنگین
من انسانی را دیدم که از «پگاه برگ» به «شامگاه مرگ» رسید؛
ولی هیچ «رنجی ژرف تر» و «شکنجی شگرف تر» از این
«جانش را نَخَست» و «دلش را نشکست» ،
که دوستانش او را «جاهلانه نشناختند» و «ناشیانه باختند»،
ولی دشمنانش او را «خصمانه شناختند» و بر او «بی رحمانه تاختند»!
خدایا! چه سخت است این «دردِ سنگین» حتّی برای یک «مرد پولادین»!
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۹ ساعت 21:1 توسط محمد عطاری
|