181
من ناخدای بی خدایی را دیدم که با نادانی خود کشتی را به جای ساحل نجات به سوی گرداب ممات می راند. به رغم راهنمایی روشنگران همچنان راه هلاکت را می پیمود و راهنمایی آگاهان بر لجاجتش می افزود .
من شهریار خودکامه ای را دیدم که از بسیاری احساس حقارت و تنگی ظرفیت ، در درون مي سوخت و دهان منتقدان را مي دوخت
من هیچ انسانی را آن قدر منزه و مزکی ندیدم که قدرت در او متمرکز گردد و به فساد نگراید و بر بیداد نیفزاید. قدرت مطلقه به فساد مطلقه می انجامد.
من شیوه همه خودکامگان جهان خوار و مستبدان ستمکار را در این دیدم که نخست مردم را تحقیر می کنند و سپس به زنجیر می کشند. انسان تا تن به حقارت ندهد، سر به اسارت نسپارد
من ذهن مردم متعصب را چون مردمك چشم ديدم كه هرچه نور بيشتر بر آن بتابد، تنگ تر مي شود
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 10:6 توسط محمد عطاری
|