من جاري زلال واژگان معصوم را ديدم كه از حلقوم قلم چاپلوسان مي تراويد و به جاي سكه و سنگ براي وزن كردنِ نان و فروش ايمان استخدام شده بوند. تا هركه بيشتر و غليظ‌تر اين الفاظ را تكرار مي كرد، بيشتر بهره مند مي شد.

من «قیمتی در دری » را دیدم که فرومایگان قلم به مزد سخاوتمندانه آن را به پای خوکان خودپرست فرومی ریختند و شهد سخن را با زهر اهریمن به هم می آمیختند....و چه حراج شده بود میراث آن حکیم قبادیانی:

من آنم که در پای خوکان نریزم             مر این قیمتی لفظ در دری را

  من افراد متحجر و کله چوبی را چونان کرگدنی یک بعدی و تک ساحتی دیدم که همه پدیده های هستی را دو نيمه و از دو سوی تك شاخ خود می نگرد ؛ سياه و سپيد؛ تاريك و روشن ؛ خوب و بد...ذهنشان پر است از پیشفرض ها و پیش داوری ها...

من ملتی را دیدم در سایه سار موزه ای پر افتخار، اما غرق در كوزه اي پر از شعار.

من ناله ني و ناي ني نواز را بسي جانگداز ديدم و بسيار دل نواز؛ من علت آن سوز و گداز را در نيش تيغ تيزي ديدم كه دلش را شكافته و اندرونش را تافته بود