نیمه شب بود و غمی تازه نفس ،

ره خوابم زد و ماندم بیدار ،

ریخت از پرتوی لرزنده ی شمع ،

سایه ی دسته گلی بر دیوار .

***********************

همه گل بود ،ولی روح نداشت!

سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه

گوییا مرده ی سرگردان بود!

***********************

شمع ،خاموش شد از تندی باد

اثر از سایه به دیوار نماند

کس نپرسید :کجا رفت؟که بود؟

که دمی چند در اینجا گذراند!

***********************

این منم خسته در این کلبه ی تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من ،اگر سایه ی خویشم،یا رب

روح آواره ی من کیست؟کجاست؟