آواره
نیمه شب بود و غمی تازه نفس ،
ره خوابم زد و ماندم بیدار ،
ریخت از پرتوی لرزنده ی شمع ،
سایه ی دسته گلی بر دیوار .
***********************
همه گل بود ،ولی روح نداشت!
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
گوییا مرده ی سرگردان بود!
***********************
شمع ،خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند
کس نپرسید :کجا رفت؟که بود؟
که دمی چند در اینجا گذراند!
***********************
این منم خسته در این کلبه ی تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست
من ،اگر سایه ی خویشم،یا رب
روح آواره ی من کیست؟کجاست؟
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 8:4 توسط محمد عطاری
|