حالا
تازه غصه ی اسیری را داشت فرا موش می کرد از اینکه زیر آوار بمونه و کسی جا شو پیدا نکنه سخت به خود می پیچید هر چه صدا می کرد بیشتر احساس خفگی می کرد از اینکه تو ظلمت اسیره ناراحت نبود از اینکه در روشنایی مردمی را ببینه که چشم دیدنش را ندارند می سوخت اول تصمیم گرفت دچار مرگ تدریجی بشه و روشنایی را فراموش کنه اما بعد تصمیم تازه ای گرفت که مبارزه کنه چون مرگش را بیهوده و بی ثمر می دید هنوز به هدفش نرسیده بود پس نباید می مرد. نوری قریب در دلش سو زد تمام قوای خود را جمع کرد در دل محبوب را صدا زد ظلمت را شکست سراسر نور را دیدو...
دیشب رویایی دیدم؛ خواب دیدم بر روی شن ها راه می روم، همراه با خود خداوند و بر پرده شب تمام روزهای زندگی ام را، مانند نیلی همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم، از روز به روز زندگی دو رد پا بر پرده ظاهر شد، یکی مال من و یکی از آن خداوندراه دوام یافت تا تمام روزها خاتمه یافت آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم، سخت ترین روزهای زندگی ام را ، روزهایی با رنج ها و دردها وسختی ها خداوندا ! تو به من گفته بودی که در تمام ایام زندگی با من خواهی بود و من خواهش می کنم بگو چرا در آن لحظه های درد آور مرا تنها گذاشتی؟خداوند پاسخ داد«تو را دوست دارم و به تو گفته بودم که در تمام سفر با تو خواهم بود، حتی برای لحظه ای و تو را تنها نگذاشتم» «در آن روزها که یک رد پا بر روی شن دیدی ، من بودم که تو را به همراه می بردم»