ناگهان حسی غریب و نا آشنا دروجودتان رخنه می کند.آشیانه می سازد، وبر تمامی بناهای درونتان نقش می بندد،اورا احساس می کنید. در روشنائیهای روز، در تاریکیهای شب،در امیدهای امروز در آروزهای فردا،در هر لحظه ، هر ثانیه ،در خواب، در بیداری ...او همیشه با شماست ، به هرکجا که می نگرید.به هر چه می اندیشید.به هر کجا که می روید ، یک لحظه شما را به حال خود وا نمی گذارد !!!
بند بند وجودتان را تسخیر کرده است .او همیشه حضور دارد ، احساس می شود می آید ،می گذرد، اما هرگز نمی رود !!!سنگینی احساسش روحتان را به اسارت کشانده است.افکارتان را در هم می پیچد ، ودر تلاشی بی ثمر هر چه با او به مبارزه وجدال می پردازید ، دورش می کنید،سرزنشش می نمائید ، پند واندرزش می دهید ، التماسش می کنید ، قوی تر ونیرومندتر بر وجودتان غالب می گردد.گویی نقطه ضعفتان را پیدا کرده است ، با قهقه مستانه اش شما را به عجز ولابه وا می دارد و همچون سایبانی قدرتمند برتمامی خیالات شماچتر می گشاید ودر ذره ذره وجودتان محو می گردد .نمی دانید چگونه از بند اسارتش رهایی یابید ؟پس از جدالی طولانی وکشمکش درونی، حال این شمائید در میدان مبارزۀ جهاد اکبر بی هیچ سلاحی یک تنه به مقابله ایستاده اید !!!!!وهر آنچه در توان دارید باید عرضه بدارید.
راستی ، چه ضعیف است انسان وچه حقیر می گردد که اینگونه در بند اسارت احساساتش به آزمایش گذاشته شود ، وچه سخت آزمونی در پیش رو دارد ...وبه چه پناهگاهی جز خدای باریتعالی پناه آورد که شیطان همه جا را ناامن ساخته است .