خدایا! دلتنگم و آزرده. سرگشته تر از آنم که درمیان این همه خاکستری و سیاه، راه را از بیراه، تمیز دهم.دل گرفته تر از آنم که خورشید را در پس بغض های شکسته ام دیدار کنم.با من بگو این همه فاصله را با کدام دست نیایشگر می توان پر کرد؟روحم را که می نگرم، جز اتاقی لبریز تارها و گرد و غبارها، چیزی نمی یابم. اشک هایم دیگر کفاف این همه گناه را نمی دهند.پروردگارا! پرنده ها کم کم از آسمان جانم پر می گیرند و ترکم می کنند؛ تو گویی من پرواز را بر بلندای قله ها به فراموشی سپرده ام! کسی دستم را گرفته و به پرتگاهم می کشاند.ای بزرگ! می دانم که تو نمی گذاری این گونه سرافکنده و درمانده به سویت باز گردم؛ ایمان دارم که بر این دو راهی مخوف، تنهایم نمی گذاری.ای خدای آینه ها و آب ها! روح عصیانگر و زنگارآلوده ام را به تو می سپارم که جز آغوش مهربانی تو پناهی برایم نیست.تو تکیه گاه شانه های لرزان و ناامید منی؛ آرامش بخش ثانیه هایی هستی که جانم را به هزار خنجر مجروح می کنند. تو کومه دلم را روشن می کنی؛ آنگاه که برف و توفان ناامیدی، سراسر وجودم را احاطه کرده است.تویی که دردهای ناگفته ام را می شناسی و مرثیه های بی طاقتم را به ترانه های آرامش بدل می کنی.تویی که پشیمانی ام را به استهزا نمی گیری و اگر هزار بار با چشمان گناه آلود به درگاهت بیایم، دست خالی ام بر نمی گردانی.خدایا!ابلیس را از زاویه های قلبم بتاران تا رویای غرفه های بهشت، خواب های همیشه ام را بیاراید.قدم هایم را با جاده های روشن کبریایی ات مأنوس کن. نگاهم را از این همه تیرگی و ظلمت برهان تا نور لایزالت را دریابم.ای آشنا!خسته ام از این همه سرگردانی، از این همه غریبگی کشیدن، از این همه صدای بیگانه؛ صدایم کن تا با سبدهای سپید ایمان، از پله های رستگاری بالا روم.