خلقت
هنگام غروب خورشید است و من در حیاط پشتی خانه ام در جایی که می توانم مه راچون دریا در میان دره جاری شده است و میان تپه ای که روی آن زندگی می کنم ودشت دست نخورده مقابل آن را پرکرده تماشا می کنم.آسمان به رنگ بنفش و برافروخته است.همه جا در سکوتی مطلق به سر می برد.من شیوه خارق العاده شب به خیر گفتن طبیعت را می نگرم وبعد با خود فکر می کنم:ایجا همه چیز حتی چهل یا پنجاه سال دیگر که من زنده نیستم تا شاهدش باشم به همین شکل خواهد بود.باز هم همین مه هنگام غروب خورشید در روزهای گرم تابستان ظاهر خواهد شد و شب را هم در خود فرو می برد .باز هم دریا به ارامی تا دور دست ها ادامه خواهد داشت.باز هم مین ماه از میان ابرها بیرون خواهد امد و نور نقره ای اش را به دره خواهد پاشید.همه این اتفاق ها می افتد اما من دیگر زنده نیستم.
تا چند دقیقه مفتون جاودانگی طبیعت می شوم.از بی مقداری خودم در مقابل آن احساس ترس،کوچکی وناگزیری می کنم.مفهوم زندگی چیست؟
چه کاری می توانم انجام دهم تا بر آن معنا بخشم ناگهان به خاطر می آورم تنها کاری که باید انجام دهم همان کاری است که در این لحظه انجام می دهم:فکر کردن،به پشت صندلی تکیه دادن و تماشا کردن جلوه شکوهمند خلقت...به خاطر دریافت کردن امتیاز و رحمتِ زنده بودن...به خاطر حضور داشتن در همین لحظه و همین جا...به خاطر عشق ورزیدن وسپاسگزار بودن...به خاطر گرمی داشتن لحظه به لحظه زندگی...