داستان های ملا نصر الدین...
( خویشاوند الاغ )
روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد. شخصی که از آنجا عبور می کرد
اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم
به او اسائه ادب نمی کردم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
( دم خروس )
یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت. ملا که دزد را
دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت: خروسم را بده ! دزد گفت: من خروس
ترا ندیده ام. ملا دفعـتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت
به دزد گفت: درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه
بیرون آمده است ، چیز دیگری می گوید.
روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد. شخصی که از آنجا عبور می کرد
اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم
به او اسائه ادب نمی کردم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
( دم خروس )
یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت. ملا که دزد را
دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت: خروسم را بده ! دزد گفت: من خروس
ترا ندیده ام. ملا دفعـتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت
به دزد گفت: درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه
بیرون آمده است ، چیز دیگری می گوید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ ساعت 9:59 توسط محمد عطاری
|