اللهم عجل
از چه بگویم؟ ......از فروبردن بغضی در گلو ...از جاری شدن اشک سوزان مادری، با ناامیدی، در حسرت فردای بهتر فرزندانش از امید های بر باد رفته جوان سرخوش دیروز،ودر بند اسارت دیو سفید امروز از خواب رفتن کودکی معصوم در کنار سفره خالی ،به انتظار دیدن چهره روشن پدر ازغم ، از درد، از درماندگی ،....
از چه بگویم؟ چرا جملات به یاریم نمی آیند ؟ چراهیچ کلامی بر زبانم جاری نمی گردد ؟چرا جاری شدن بی امان اشک مجالی برای بیان احساساتم نمی بخشد؟ چرا دوست دارم باتمام وجود فریاد بکشم ،فریادی به بلندای تمام خواسته های دختررنگ پریده همسایه درآغوش سرد مادرش .چرا قلبم اینچنین درهم فشرده می شود وامکان راحت نفس کشیدن رااز من می گیرد ؟چرا دوست دارم تنها باشم، تنهای تنها ؟آی آدمها قدری تامل !!!!!اینجا، در این گوشه شهرهم زندگی جریان دارد. ومردم در زیر سقف خانه هایشان هرروز با هزاران آرزو چشم بر سپیده می گشایند.ودررویا، دیوارخانه هایشان را با روشنائی وامید به زیبائی رنگ آمیزی نموده وبر پرچین حیاطشان گلشن وگل می کارند. وهر روز به امید فردائی بهتر سربربالین می نهند .اما شما چه بی اعتنا !!!!از کوچه آرزوهایشان گذرکرده وچراغ روشنائی و نورزندگیشان را در مسیر خواهشهای نامحدودتان بی فروغ می سازید....آی دنیا پرستان بی درد!!!!
در کدامین مرحله ازخود پرستیِ بی انتهایتان، دسترنج مردمان را به یغما برده .و ره صد ساله را یک شبه طی کرده و با قربانی کردن عدالت و پایمال نمودن حقوق دیگران به جشن و سرور پرداخته اید و صدای ضجه درماندگان وفریاد انسانهای که در زیرفشار زندگی استخوانهایشان خرد می شود رادیگرنمی شنوید؟؟آری با شمایم !!!!بدانید عاقبت روزی منجی عالم ازشرق طلوع خواهد کرد و درخشش ظهورش را برجهان تجلی خواهد بخشید و داد تمام بیدادگری هایتان را خواهد سِتاند. و وعده الهی که مستضعفان وارثان زمین خواهند شد را تحقق خواهد بخشید.آری او می آید، روزی که چندان دور نیست ......
در عید جمعه به کامم لحظه ها تلخ گشت چون تو ای خورشید عالم تاب ای چشمه ی نور هنوز هجران عشق را به وصال عشق متصل نکرده ای در بین مریدانت من برای تو سرورم گمنام گشته ام ولی زندگی با دیدن روزهای وصال دلخوش کرده تا کی شراب دوری ات را بنوشم و گمگشته ی بیابان های مستی رهسپار شوم تا کی چشمم را به سوی راه های جمکران بدوزم آیا زلیخا چشمان خود را هدیه در راه عشق یوسف نکرد و بعد از عمری زندگی چشمانش را مسئلت جست آیا چشمان ما لیاقت دیدن گل یوسف زهرا را ندارد آیا عطر نرگس را به مشام بویایی خود نمی نشاند تا همیشه گمراه خیابان های انتظار در پس پرده ی عشق با هزاران آمال در پرتو انوار غروب و طلوع زرد و سفید باشد