تازه هجده ساله بود
آن جوان ماهروی عشق خاک
وقتی دل می کند...
خنده بر لب ها داشت
مادرش دل خون بود
اشک بر چشم برادر می نشست
و پدر ساکت بود...
یک لباس خاکی و یک ساک رخت
که همه بوی ستاره می دهند...
همه اش خاطره است
وقت رفتن چشم به دنبال گلش در پی داشت
دختر همسایه را می گویم
پشت آن پنجره چشمش خیس بود
و پسر هم مجنون...
بوی عشق را می شنید
اما ندید اورا و رفت...
پشت سر یک کاسه آبش ریختند...
ودر آن کاسه گلی پرپر بود !
رفت و جنگید و نوشت
آن وصیت نامه ی بی رحم را....
یک روز، خبر از مرگ علی آوردند
روز دیگر چند تکه استخوان آوردند
و همینطور روزها از هم گذشت او نبود
مادرش پژمرده بود
دختر همسایه حالا، شب ها دلتنگ بود
و پدر ساکت بود...
روز ها ازهم گذشت
صبح یک روز بهاری خبری آوردند
تکه ای کاغذ با جوهر خودکاری خشک
بوی عطر لاله داش
روی کاغذ هم نگارنده نگارش کرده بود...
«اگر