زندگی کردن

زندگی کردن یعنی شناختن حقیقت خویشتن ! شناختن آن خود حقیقی و بازی جانانه نقش ویژه خویش.تو هرگز نمی توانی نقش دیگری را بازی کنی تو هرگز نمی توانی زندگی کسی دیگر را زندگی کنی و هیچ کس نمی تواند نقش تو را بازی کند و یا زندگی تو را زندگی کند در هر حال برای اینکه زندگی خود را زندگی کنی باید خود حقیقی خویش را بشناسی اگر دوست داری سعادتمند زندگی کنی باید از دل و جان برای خود زندگی کنی نه برای دیگران. مبنای خوشبختی همین است یعنی کاری را بکنی که حقیقتا دوستش داری.به جای اینکه باری به هر جهت عمل کنی شفاف و استوار ببین که دوست داری در زندگی خود به چیزهایی برسی به فرجام خوب کار خود ایمان داشته باش و شادمانه و جانانه به مصاف دشواری های راه رسیدن به خواسته های هود برو. شناختن خود حقیقی مستلزم شجاعت ، تلاش ، مسئولیت پذیری ، ذهن باز ، حساسیت و تفکر است برای اینکه زندگی خود را حقیقتا زندگی کنی باید خود را با سرچشمه زندگی ، با خدا میزان کنی.

اللهم عجل لولیک الفرج

با چه رویی بنشینیم و بگوییم که خداکندکه بیایی مهدی قائم چگونه ظهور کند وقتی ادمهایی از جنس سنگ و تیشه و شیطانی که بوی تعفن انها روزگاری را پر کرده که چون عطر گل نرگس را میپوشاند و موجب رخوت و سیاهی و تعفن انها جامعه را می پوشاند چگونه دستان حاجت را بالاببریم بی انکه پلی داشته باشیم اینان یزدیان و عمریان و ابن ملجم های دیرینه اند که زنده شده اند و برای نابودی دین مبین اسلام دست به کار شده اند کسانی که حتی نمیدانند دنیا چیست و برای چه تشکیل شده دنیا فقط رقص و پایکوبی و عریان بودن و عرق و شراب خوردن زنان و مردان بی حیا و یزید صفت این جامعه نیست که هر بار مشتهای پوچ وخودرا بالا برده و اهرمی چون بت ناچیز بیگانگان انها را هدایت میکند چگونه بگوییم اللهم عجل وقتی دنیا راسیاهی گرفته چراکه زنان قطام صفت مردان شمرصفت و کثیف مشتهای خودرا گره میکنند و برزیر بالهای مهدی موعود که برسر تمام مسلما نان گسترانیده بالا میبرند و دین اسلام را محکوم میکنند چراکه ازادانه هرغلطی بخواهند بکنند دنیا پرشده است مهدی جان تو خود بیا و ریشه ظلم و ستم و نفرت و سیاهی چون این زنان مردان بیحیا را ریشه کن کن

الف

الف ؟ جانباز؟کار؟معروف؟

دبستان

َاولين روز دبستان بازگرد كودكي ها شاد و خندان باز گرد
بازگرد اي خاطرات كودكي بر سوار اسب هاي چوبكي
خاطرات كودكي زيباترند يادگاران كهن مانا ترند
درس هاي سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس روبه مكار و دزد و چاپلوس
روز مهماني كوكب خانم است سفره پر از بوي نان و گندم است
كاكلي گنجشككي باهوش بود فيل ناداني برايش موش بود
با وجود سوز و سرماي شديد ريز علي پيراهنش را ميدريد
تادرون نيمكت جا مي شديم ما پر از تصميم كبري مي شديم
پاك كن هایي ز پاكي داشتيم يك تراش سرخ لاكي داشتيم
كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هايش درد داشت
گرمي دستانمان از آه بود رنگ دفتر ها به رنگ كاه بود
مانده در گوشم صدايي چون تگرگ خش خش جاروي بابا روي برگ
هم كلاسي هاي من يادم كنيد باز هم در گوشه فريادم كنيد
كاش هرگز زنگ تفريحي نبود جمع بودن بود و تفريقي نبود
كاش ميشد باز كوچك مي شديم لا اقل يك روز كودك ميشديم
ياد آن آموزگار ساده پوش ياد آن گچ ها كه بودش روي دوش
اي معلم نام و هم يادت بخير ياد درس آب و بابايت بخير
اي دبستاني ترين احساس من باز گرد اين مشق ها را خط بزن

الف

الف        ؟

می بینی

می بینی؟‌آدم ها می روند آدم ها اشک و آدم ها ترس آدم ها منتظرند آدم ها دست هایشان بسته است و پشت دیوارهای بلند تنهایند جدایی و جاهای خالی... نه جاهای خالی و جدایی ...حتی اگر چشم هایت چشمه شوند و تا همیشه بجوشند بی فایده است هر کس طعمش را چشید باز نمی گردد هنوز نمی دانم شاید دست آدم ها را می گیرد و کشان کشان می برد تا دروازه مردگان و همانجا رهایشان می کند و شاید هم .....با این همه گاه و بی گاه دوستش دارم مرگ را می گویم حس می کنم چشمانش برق می زند ، صدایش لطیف است و بوسه اش سبک در حیرتم از قدرتش که چنین می رباید، دوست داشتنی ها را  می خوانی ؟آرزوهای خوبم را می سپارم به باد جدایی و جاهای خالی تداعی می کند در ذهنم روزهایی را که چشمانم چشمه شده بودند و مدام می جوشیدند خواب و بیداری را گم کرده بودم کابوسها مرا در آغوش می گرفتند  و من صدای خرد شدن استخوانهایم را می شنیدم شانه هایم خم ، لرزان و...خانه ، کوچه و... غرق در پارچه های سیاه عکس توی قاب و...فریاد می زدم نه! نه! نه و باز پرده ای از اشک دیوانه و عاقل شدم هزار بار و شاید بیشتر و حالا حیرانم و منتظر تا آن زمان که پرده ها کنار روند و من ....و باز جدایی و جاهای خالی خنده های دور و اشک های نزدیک می بینی ؟

السلام علیک یا ابا صالح المهدی

«وعد اللّه الذین آمنوا... لیستخلفنَّهم فی الارض» این آیه وعده... زیبایی است... خدای سبحان به کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دهند، وعده می دهد که به زودی جامعه ای بر ایشان برپا می دارد که به تمام معنی صالح باشد و از ملکه کفر و نفاق و فسق پاک باشد... و در عقاید افراد آن و اعمالشان جز دین حقّ چیزی حاکم نباشد؛ در امنیّت زندگی کنند، ترسی از دشمن داخلی و خارجی نداشته باشند، از کیدِ نیرنگ بازان و ظلم ستمگران و زورگویی زورگویان آزاد باشند. این جامعه طیب و طاهر با صفاتی که از فضیلت و قداست دارد هرگز تاکنون در دنیا منعقد نشده... در روزگار مهدی علیه السلام چنین جامعه ای مصداق پیدا خواهد کرد. چون اخبار متواتری که از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه اطهار علیهم السلام در خصوصیّات آن جناب وارد شده از تشکیل چنین جامعه ای خبر می دهد... حق این است که... این آیه شریفه جز با جامعه ای که به وسیله ظهور مهدی علیه السلام به زودی منعقد می شود، بر هیچ جامعه دیگری منطبق نمی شود».

جوانمرد

جوانمرد بر چرخ و فلک دنیا سوار بود؛ می چرخید و ذوق می کرد. می گردید و ذوق می کرد. بالا می رفت و ذوق می کرد. پایین می آمد و ذوق می ورزید.گفتند: پایین بیا، ای مرد، برازنده نیست مردی و این همه ذوق، مردی و این همه شور و مردی و این همه کودکی.جوانمرد تردید کرد، می خواست پایین بیاید، که خدا دستش را گرفت و گفت: همین جا بمان، دنیا چرخ و فلکی بزرگ است که تنها کودکان می توانند بر آن سوار شوند.دیگران از این چرخ و فلک می هراسند و تنها در گوشه ای به تماشا نشسته اند. و بدان! کسی که پیش ما مرد است، پیش مردم، کودک است و کسی که پیش مردم، مرد است، پیش ما نامرد!جوانمرد خندید و کودکی را برگزید.

زندگي و عشق

يك : دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو ،بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم.
دو:هيچ كس لياقت اشك هاي تورا ندارد و كسي كه چنين ارزشي ندارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
سه:اگر كسي تو را آنگونه كه مي خواهي دوست ندارد،به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
چهار:دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
پنج:بد ترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني هرگز به او نخواهي رسيد.
شش:هرگز لبخند را ترك نكن ؛حتي وقتي ناراحتي ،چون هركس ممكن است عاشق لبخند تو شود.
هفت:تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ،ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هشت: هرگز وقتت را باكسي كه حاضر نيست وقتش با تو بگذراند،نگذران.
نه:شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نا مناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را .به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر بتواني شكر گذار باشي .
ده:به چيزي كه گذشت غم مخور ،به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
يازده :هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تورا آزرده دوباره اعتماد نكني.
دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را ميشناسي قبل از اينكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تورا بشناسد.
سيزده:زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ،بهترين چيزها زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را اصلا نداري...

یخبندان

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. می گویند خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند... وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی میکرد بخاطرهمین تصمیم گرفتند از هم دور شوند ‫ولی از سرما یخ زده میمردند... ازاین رو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان منقرض شود. پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم آیند و آموختند که : با زخم های کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک وجود می آورد زندگی کنند ، چون گرمای وجود دیگری مهمتر است...و این چنین توانستند زنده بمانند...بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گرد هم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و خوبیهای آنان را تحسین نماید...

ليلي نام ديگر آزادي است

دنيا كه شروع شد ،زنجير نداشت خدا دنياي بي زنجير آفريد.آدم بود كه زنجير ساخت . شيطان نيز كمكش كرد.دل زنجير شد؛عشق زنجير شد ؛دنيا همه زنجير شد ؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري.خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.امتحان آدم ها همين جا بود . دست هاي شيطان از زنجير پر بود .خدا گفت: زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است .يك نفر زنجير هايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه ديوانه بود نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت .شيطان آدم را در زنجير مي خواست .ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست . ليلي زنجير نبود .ليلي نمي خواست زنجير با شد .ليلي ماند؛زيرا ليلي نام ديگر آزاديست .

اللهم عجل

در این زمانه کسی بی قرار مولا نیست انیس خاطر مجنون لیلانیست
چقدر حیدر دوران ما غریبی تو میان خانه ی ما هم برای تو جانیست
اگر نیامده ای تابه حال حق داری برای آمدن تو دلی مهیانیست
ز بس که دغدغه ی نان و آب بسیار است دگر کسی ز دل و جان به یاد آقا نیست
گذشت جمعه به جمعه نیامدی تو ولی مگرکه مانده به راه تو چشم زهرا نیست
راه کار دجال ستیزی :پرهیز از شک گرایی

یا صاحب الزمان دیگه کم کم داره کاسه صبرمون لبریز میشه !آخه این انصاف شما باشی و ما ندونیم چه کاری درسته !چه کاری غلطه؟شما باشی و ما این همه سرگردون و حیرون خودمونو به این در و اون در بزنیم تایه جوری این زندگی سر شه ؟ شما باشی و ما این قدر بی صاحب باشیم که هر کس و ناکسی هر چی دلش می خواد به ما بگه ؟شما باشی و هر کی بلند شد برا ما برنامه ریزی کنه ؟شما باشی و ما این همه خون به جگر باشیم ؟آخه شما باشی وما......................چه قدر نبودنتونو احساس می کنم ؟چه قدر دلم گرفته ؟چه قدر با نوشتن دلمو خوش کنم ؟چه قدر باشعر خوندن قلبمو راضی کنم ؟چه قدر امروز و فردا کنیم ؟چه قدر ........... دیگه خسته شدیم بسه به خدا بسه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

طلبه و مرد سبزی فروش

طلبه جوان هر شب در حجره کوچک خود درس های اخلاق استاد را می نوشت و به صورت جزوه هایی در شمارگان ۱۰۰۰نسخه جاپ و صبح روز بعد بین عده ای از بازاریان اصراف مدرسه اش توزیع می کرد.   در سر بازار در همسایگی مدرسه او مرد عیرمسلمانی سبزی فروشی می کرد. طلبه جوان هر روز صبح در آغاز یک نسخه از جزوه درس اخلاق خود را به این مرد سبزی فروش می داد. فصل زمستان سردی بود. سبزی فروش هر روز مقداری هیزم در یک پیت حلبی ریخته ، آن را آتش مي زد و بدين وسيله خود را از سرما محافظت مي كرد. مرد غیر مسلمان هر وقت طلبه جوان را می دید، با پراندن متلكي او را دست مي انداخت؛ اما طلبه جوان هر چند روز يك جزوه درس اخلاقي چاپي استاد را به او مي داد. سبزي فروش هم هر روز رو به روي آن طلبه ، جزوه را ميان شعله هاي افروخته پيت حلبي مي انداخت و با آن خود را گرم مي كردسبزي فروش غير مسلمان از روي لج بازي جزوه درس اخلاق را نخوانده در حضور جوان طلبه در ميان آتش مي انداخت و با لذتي شعله هاي آتش برآمده از آن را مي نگريست و با اظهار خوشحالي آن را به طلبه نشان مي داد و مي خنديد. طلبه جوان بارها اين منظره و رفتار ناراحت كننده مرد سبزي فروش را ديده بود ، ولي نوميد نمي شد و باز كار خود را تكرار مي كرد يك روز طلبه جوان درس « سعه صدر » را چاپ کرده و در حال توزیع آن به در دکان سبزی فروش رسید. هوا بسیار سرد بود، اما بر خلاف هر روز پیت حلبی سبزی فروش خاموش بود و سبزي فروش از سرما مي لرزيد. وقتي طلبه خواست طبق معمول جزوه را به او بدهد ، او از گرفتن جزوه خودداري كرد. طلبه پرسيد : چرا امروز جزوه را نمي گيري؟ سبزي فروش گفت: مگر نمي بيني امروز آتشي ندارم تا آن را درون آن بيندازم. امروز هيزم ندارم و مجبورم سرما را تحمل كنم.  طلبه جوان فكري كرد. هر چه به اطراف نگريست، هيزم و هيچ مواد سوختي قابل اشتعالي نيافت. ناگزير فكري به خاطرش رسيد. او  در ميان بهت حيرت سبزي فروش به گفت: اگر هيزم نداري ، كبريت كه داري؟! كبريتت را بده. سپس كبريت او را گرفت و پس از افروختن آن يك جزوه درسي تكثير شده را بيرون آورد و  آن را شعله ور ساخت و به درون پيت او انداخت و متعاقب آن بقيه جزوه ها را يكي يكي درون آتش انداخت . آن گاه به سبزي فروش گفت:  حالا بيا و خود را گرم كن!   مرد سبزي فروش خود هر روز همين كار را از روي لج بازي و مسخره انجام مي داد ، اما آن روز در حالي كه از اين عمل ايثارگرانه طلبه بغض گلويش را گرفته و اشك در چشمانش جمع شده بود ، با شگفتي از او پرسيد:  اين چه كاري است كه انجام مي دهي؟ چه كسي اين كارها را به تو ياد داده است؟ طلبه گفت:   من اين درس را از محتواي همين جزوه هاي درس اخلاق ياد گرفته ام. حاصل همه درس هايي را كه خوانده ام به من آموخته است كه حرمت، كرامت و شخصيت انسان ها را بايد گرامي داشت. من از همين جزوه ها آموخته ام كه عصاره همه درس هاي اخلاق عبارت است از ترجيح و برتري دادن ديگران بر خود. من اكنون مي بينم كه يك انسان دارد از سرما مي لرزد؛ بنابراين اخلاقي ترين اقدام عملي ، نجات آن انسان از رنجي است كه ناگزير تحمل مي كندسبزي فروش در حالي كه به شدت مي گريست و از رفتار هر روز خود اظهار شرمندگي مي كرد، فورا آتش ها را خاموش كرد و از آن روز به بعد مسلمان شد و با آن طلبه جوان قرار گذاشت كه هر روز تدوين و جاپ جزوه را بر عهده طلبه ،ولي توزيع آن ها بر عهده مرد سبزي فروش تازه مسلمان باشد!!

 

 

جدایی!!!!!!!آسمان

همان اندازه که لحظه دیدار ، سرشار از خوشی وشادی ،هیجان و احساسات ناب درونی، زیبا ودوست داشتنی، همراه با عشق و محبت است .لحظه جدایی ، سرشار از مشقت ، سختی،دل کندن ،غم و افسردگی است .راستی وقتی لحظه جدایی فرا می رسد چه احساسی در درونمان به هم می ریزد که ناخوداگاه بغض گلویمان را در بر می گیردو نفس در سینه حبس می گردد و قلبمان در هم فشرده می شود و قطرات اشک بی محابا بر گونه هابمان حاری می گردد .و همراه با جاری شدن اشک و غلیان یافتن احساسات جویبار عشق و محبت پدید می اید......و چه سخت است دل کندن از وابستگیها ، محبتها ، نیازها ، دیدارها و نگاههای سرشار از عشق و محبت ، چه سخت است .دور شدن ازعزیزان وکسانی که همیشه با آنهابه سر برده ای ، خو گرفته ای ،و بیادشان زندگی کرده ای ودر غم وشادیهایشان شریک بوده ای .وحال که می روی!!! ومی روی !!!و دور می شوی!!1 چه سخت است یاد آوری خاطرات بدون حضورآن عزیزان.وبدور از وجود آنان .گاه که شرایط تقدیر و سرنوشت موجبات فراق و دوری را میسر می سازد ،و محبور میشوی از انانی که دوستشان داشته ای دور شوی .تازه در می یابی که چه نعمتها ی رادر کنار خود داشته ای ودر چه فضاهای با محبت وعشق نفس کشیده و زندگی کرده ای و غافل بوده ای ...... پس تحربه سفر و حدائی هر آنچه برایتان به ارمغان داشته باشد اگرتنها این یاد اوری رابه همراه داشته باشد کافی است ، لذا قدر شناس باش . قدرشناسی یعنی به آنان عشق بورزی و همیشه و در همه جابیادشان بسر ببری . وهرگز مباد فراق ودوری !!!!.فراق ودوری که بدون بازگشت باشد. و رفتنی که آمدنی به همراه نداشته باشد.
هرگز هرگز....

السلام علیک یا ابا صالح المهدی

زیبا نشستی توی تصویر
این بهترین عکس جهان است
سمت نگاهت سوی خورشید
مانند حال دیگران است
عمق نگاهت حرف دارد
حرفی فراگیر و جهانی
آینده ی دنیا نشسته
در این زبان بی زبانی
حس می کنم در انتظاری
زیرا نگاهت بی قرار است
دنیا همه تصویری از توست
مانند تو در انتظار است

محیى المؤمنینه : یکی از اسما حضرت ولیعصر٬به معنی احیاگر مؤمنان، حیاتبخش دل هاى اهل ایمان.
عین الحیوه: یكی دیگر از نام های مبارك حضرت ولیعصر و به معنای چشمه زندگی می‌باشد
مطهر الارض : یكی دیگر از القاب حضرت و به معنای تطهیر كننده زمین و از بین برنده پلیدى و ناپاكى از بسیط خاك می‌باشد.

مادر

هر وقت برف می بارید یاد مادرش می افتاد که در زمستان ها پا به پای پسر کوچکش با او برف بازی می کرد و آدم برفی برایش می ساخت و … اما حالا سه سال بود که مادر به آسمانها رفته بود و او هر وقت برف می آمد " نه به عشق برف بازی و سرسره بازی " که به یاد مادرش به همان پارک همیشگی می آمد و آدم برفی به شکل مادر درست می کرد و تا موقعی که سردش می شد کنار "مادر" می نشست و بعد به آن طرف خیابان می رفت و داخل خانه کوچکی می شد که پدر انتظارش را می کشید . آن روز هم آدم برفی " مادر نما " را ساخت و کنارش نشست و … پایش که یخ کرد ، سرش را پایین انداخت و خواست از خیابان رد شود که صدای مادر را از پشت سرش شنید : " مواظب باش …" همان یک لحظه ای که مکث کرد کافی بود تا اتومبیلی که ترمزش روی برف ها از کار افتاده بود از مقابلش بگذرد … پسرک پشت سرش را نگاه کرد ، لبخند مادر را در چهره آدم برفی مشاهده کرد .


No matter in what age, hold your parents in your arms like you did when you were little.
مهم نیست چه سنی داری؛ هنگام سلام کردن، پدرت و مادرت را در آغوش بگیر همانگونه که در خردسالی می گرفتی.

فقر

مي خواهم بگويم ،
فقر همه جا سر ميكشد .......
فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست
فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست
فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفته ی يك كتابفروشي مي نشيند
فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است كه روزنامه هاي برگشتي را خرد مي كند
فقر ، كتيبه ی سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره ی يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود
فقر ، همه جا سر ميكشد
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست
فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است

یادش بخیر

خسته ام از آرزوها , آرزو های شعاری
شوق پرواز مجازی , بال های استعاری
لحطه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی , زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین , پله های رو به پایین
سقف های سرد وسنگین , آسمان های اجاری
با نگاهی سر شکسته , چشم های پینه بسته
خسته از در های بسته , خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده , میز های صف کشیده
خنده های لب پریده , گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی , پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی , نیمکت های خماری
رونوشت روز ها را روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی , جمعه های بی قراری
خاک خواهد بست روزی , باد خواهد برد باری
روی میز خالی من , صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها , نامی از ما یادگاری

من انقلاب اسلامی ام

من انقلاب اسلامی ام. تولدم در روز 22 بهمن سال 1357 بود ولی مادر روزگار سالهای سال منتظر تولد من بود و دشمنان انسانیت مانع آن بودند. آری من انقلاب اسلامی ایرانم، صدای بلند مظلومیت هزاران شهید، فریاد مظلومیت انسانیت شکسته شده زیر بار ستم ستمکاران. من آه سوزان مرحوم مدرسم در تبعیدگاه سرد و تنهایی کاشمر. من اعتراض بلند تنهایی آیت الله کاشانی ام در غربت بعد از کودتای 28 مرداد. آرزوی آیت الله شیخ فضل الله نوری ام که خواست مشروطه مشروعه باشد و اکنون من انقلاب اسلامی ام، آرزوی او. من صدای رسای ضجه های زینب هستم در سوگ پیکرهای پاره پاره صحرای کربلا، آه سجاد در خیمه گاه آتش گرفته. من نور انسانیتم برای قوّت قامت شکسته انسانیت زیر بار قرنها ستممن یک تاریخ کینه ام از طاغوتیان ستمگر. حالا تو از من نان می خواهی و ارزش من را همین نان می دانی و بس!؟ من انقلاب اسلامی ام، انتقام خط های سرخی که بر پشت پیکرهای لخت جوانان مظلوم ما توسط تازیانه ها در سیاهچال های شاه کشیده شد. من کینه سوزناک پیکرهای تکه تکه شده شهیدان 15 خردادم، صدای اعتراض به این همه ستم در تاریخ. حالا تو از من نان می خواهی و مرا وسیله نانت قرار داده ای و نامت!؟ من انفجار نورم در پیش پای انسان سرگشته قرن کفر. من نور قلب توام، نه تراب، آب زلال روان، نه سنگلاخ سقوط، بالهای گسترده نجاتم از تاریکی جهل و بی دینی، نجات توام از سقوط در منجلاب شهوت و تباه، چقدر خودخواهی اگر از من فقط نان بخواهی. من نور قلب توام ای انسان! حالا مرا نمی خواهی!؟ مگر قلب نداری و مگر با قلبت آشنا نیستی که با من آشنا باشی!؟ من انقلاب اسلامی ام، فریاد موسایم بر سر فرعون، عصای موسایم که اگر به بند سامری ام نکشند، اژدهایی می شوم و همه سحر فرعونیان را خواهم بلعید.من فریاد اعتراض خواهران و برادران مظلوم الجزایرم که دزدان می خواهند انقلابشان را بربایند و هیچ کس هم صدایی بلند نکرد. ناله اسلام خواهی مردم بوسنی ام. صدای اعتراض  مسلمانان فلسطینم در قیام انتفاضه. قیامی که از من متولد شد و هنوز زنده است. راستی اگر صدای اعتراض من نبود، کدامین گوش می شنید که بر مردم بوسنی و الجزایر و فلسطین، چه رفت و چه می رود!؟ من انقلاب اسلامی ام و امام در رابطه با من فرمود: "مسئولان ما باید بدانند انقلاب ما محدود به ایران نیست،  انقلاب ایران نقطه شروع انقلاب حضرت حجت است. مسائل اقتصادی و مادی اگر لحظه ای مسئولان را از وظیفه ای که به عهده دارند منصرف کند، خطری بزرگ و خیانتی سهمگین را به دنبال دارد" و نیز در سفارش خود نسبت به من فرمود: "مردم عزیز ایران باید سعی کنند سختی ها را برای خدا تحمل کنند تا مسئولان کشور به وظیفه اصلی شان که نشر اسلام در جهان است برسند." حالا ملاحظه کردی آن صراط مستقیم قرن بیستم، آن امام عزیز درباره من به شما چه گفت!؟ حالا باید شخصیت مرا با زیاد و کم شدن نان ارزیابی کنی!؟ من انقلاب اسلامی ام، سیلی هستم که کاخ ستم از حضور من شکاف برداشته است. شما را به خدا قسم مرا اسیر نام و نانتان نکنید تا به حرکت خود ادامه دهم که کاری بزرگتر از اینها در پیش دارم. من صدای مظلومیت 14 ساله امامی هستم که از خانه و کاشانه خود نیمه شب بیرونش کردند و به کشوری دیگر تبعیدش نمودند. آری، من انقلاب توام، انقلاب تو انسان! با هویتی انسانی. من پرونده باز شده و رسوا کننده همه ستمگران پنهان شده زیر نام های مردم فریبی هستم که خوب شناخته نشدند و خود را به نام دوست معرفی کردند و مگر امامتان نگفت همیشه با بصیرت و با چشمانی باز به دشمنان خیره شوید و آنها را آرام نگذارید وگرنه آرامتان نمی گذارند. حال آیا این ناآرامی ها به جهت چشم بستن از دشمن نیست؟ من انقلابم و خروش با سنگ سازش با فرهنگ غرب دنیا پرست. مرا نشکنید که شیشه عمر خود را شکسته اید. آیا صدای ناله پیرزنان چروکیده از ستم رضاخانی را نشنیده اید، من صدای اعتراض و انتقام اویم. از من انتقام مظلومان متدین را که بر سر اعتقاد خود تا آخر ایستادند را بخواه. زیرا که من انقلاب اسلامی ام. نانت را خود به دست می آوری، بگذار من دست دزدان را بشکنم تا نانت را ندزدند. بگذار دینداران را قوّت و قوت دهم تا دزدان بی دین برهند و تو خودت بمانی و در سرزمین خود بی هراس از چنگال طلایی گرگان هر طور خواستی زندگی کنی. من کینه هزار ساله ای هستم در سینه گسترده تشیع. از من صعود تشیع را بخواه و صدای اعتراض به مظلومیت تشیع را، تا انسانیت را زنده کنم، تا شعار جهانیان "قولوا لا اله الا الله تفلحوا" گردد. من پرونده حِلم حسنم و قیام حسین. تلاش کن گشوده بمانم تا تو بمانی که اگر من بسته شوم، طومار حیات تو نیز بسته خواهد شد. من انقلاب اسلامی ام، خون جاری سربداران که شعله می کشم تا صاحبان دار را به دار بیاویزیم، آن وقت تو از من نان می خواهی!؟ من نور حیات مردمی هستم که دزدان دیانت، دیانت را که راز ماندگاری شان بود از آنها دزدیده اند. آمده ام آنها را رسوا کنم تا دوباره تو را شبیخون نزنند. پس در کنار من باش تا در کنار قاتلان غارتگر خود نباشی. من انقلاب اسلامی ام، مرا تنها نگذارید که من راز ماندگاری شمایم و گرنه در غروب زمستانی سرد این قرن تنها می مانید و در این غروبستان سیاه و پرگناه فرو می روید، مرا تنها نگذارید که من خورشید گرم زندگانی شمایم. ن انقلابی هستم به وسعت عرق جبین و خون جاری همه انبیاء در تاریخ. هان! مرا رها می کنید!؟ کجا می روید؟ در دامن دشمن؟  وای که چقدر ساده اید! چرا از تاریخ درس نمی گیرید!؟ من عصاره تاریخم و رهیده شده از همه حیله ها و فتنه های حیله گران  تاریخ. من تجلی پیام پیامبرم در روز غدیر خم برای مردم تشنه ای که لبانشان در تب و تاب حاکمیت علی شکافته است. من پاداش استقامت ملت صبوری هستم که رنگ ستم به خود نگرفتند و رو در روی ستم ایستادند. سایه ای هستم بر سر آنهایی که بنا ندارند زیر ستم ستمگران و از ترس برق شمشیر شهوت پرستان به پابوسی فرعونیان بروند. من انقلاب اسلامی ام، دژی پر رمز و راز. سعی کن مرا کشف کنی. گوشهایت را به غوغای غوغا سازان فرا مده تا از پیام لطیف من باز بمانی. همه وجودت را گوش کن و گوش قلبت را هم به کمک بگیر تا پیام و صدای مرا بشنوی و به حقانیت من پی ببری. من انتقامی هستم از ستم گداخته ای که فرزندان مسلمان ما را در گوشه زندانها جزغاله کرد و من آرمان آزادی خواهانی هستم که جان خود را بر سر آرمانشان گذاشتند. نمی بینی همه تلاش دنیای کفر آن است که مرا بی رنگ نشان دهد! آیا مواظب هستی که با او هم صدا نشوی!؟ نمی بینی می خواهند به دروغ مرا ناتوان جلوه دهند!؟ دشمن اسلام خود مشکلات ایجاد می کند و بعد در تبلیغات خود هوار می کند که ما مشکلاتمان را از بین نبرده ایم. آیا مواظب هستی حیله آنها بر گمان تو ننشیند!؟ آیا انصاف است که تو هم با چشم دشمنانم مرا بنگری!؟ راستی که من در بین دوستانم چقدر غریبم و مظلوم، چه رسد به دشمنان که بنا ندارند حقیقت مرا ببینند. آن امام عزیز مرا انفجار نور دانست، راستی چنین نیست!؟ اصلاً فکر کرده ای من برای چه مقصودی متولد شده ام!؟ آیا تو همان انتظاری را داری که شهدای در راه من آن انتظار را داشتند، یا انتظارت از من انتظار دنیاداران است!؟ در حالی که هنوز هم، یاران من، گمنامانی هستند حق جو و نه نام جو و نه نان جو. من انقلاب اسلامی ام، طلیعه طلوع مهدی منتظر. من بانک بلند سم اسب اویم و مژده پیروزی منتظران شکیبا و بردباری که تمام زندگی و تاریخشان صبر بود و انتظار و مقاومت. من مظلومیت برخواسته ای هستم که می خواهم به وسعت همه جهان انسانی قد برکشم و شیطان را خلع سلاح کنم، تا انسانیت بتواند در مزرعه آدمیت نمو کند و قد برآورد، آن وقت انصاف است تو مرا با نان  و تخم مرغ و گوشت معاوضه کنی!؟ چرا چنین می کنند و چگونه دل بیدار به چنین کاری راضی می شود!؟ من خود را در دوردست ها می بینم که فرهنگ بشریت از سیاهی شب بیرون پریده. خدا نکند تو مرا در امروز خلاصه کنی. نمی بینی زیر رگبار این همه تیر توطئه و تهمت و جنگ و تبلیغات سوء، هنوز چون کوه ایستاده ام و توطئه گران را مأیوس کرده ام!؟ چگونه به خود انصاف می دهی که از من انتظار دویدن داشته باشی!؟
ادامه نوشته

حالا

شیر نری دلباخته‏ ی آهوی ماده شد. شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ی حیوانات دیگر دریده شود. از دور مواظبش بودپس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست، شیری را دید که به آهو  حمله کرد.حفوری از جا پرید و جلو آمد. . . . . ماده شیری است. چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت. با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد. و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد. . . . . . . نتیجه اخلاقی: هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید!! و در دنیا رو سه چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون سومی اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه

زمستان

زمستان هم گاهی مجنون می شود
به برف ، به آفتاب ، به سوز و به سرما !!!
از پشت پنجره به آسمان خاکستری نگاه می کنی
بندها را باز می کنی و پرواز می کنی به آسمان
با بالهای گشوده به رنگ آبی ، نه قرمز و شاید هم آبی و قرمز " بنفش "
و میان دانه های برف می رقصی
مثل برف می نشینی روی درخت های برهنه
و مست می شوی از شنیدن صدای آواز خون در رگهایشان
و امیدشان به بهار
و این جادوی سفید،خواب می کند دلتنگی هایت را
و تو ایمان می آوری به جلال زمستان
و ایمان می آوری به مرگ و زندگی
و با خودت می گویی :
زمستان ،دلتنگی ، برف و مرگ باید باشد
و آسمان خاکستری هم گاهی زیباست
و....

امیر علی

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هرکه آینه سازدسکندری داند نه هرکه طرف کله کج نهادو تند نشست کلاه داری و آیین سروری داند تو بندگی گدایان بشرط مزد نکن که دوست خود روش بنده پروری داند غلام همت آن رند عافیت سوزم که در گدا صفتی کیمیا گری داند


گاهی باید تنها چشم بر هم گذاشت
تنها سکوت
و دیگر هیچ
مثل ماه که گاهی سقوط می کند از آسمان
و می افتد توی دریا

اللهم عجل

اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داری

کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي

اي آنکه در حجابت درياي نور داري

من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟

برعکس چشمهايم چشمي صبور داري

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما

کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت

کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟


آدمیت(تکراریست)

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان" آدم "
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
ازهمان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند
ازهمان روزی که با شلاق وخون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعدهی دنیا پراز آدم شد واین آسیاب
گشت وگشت
قرن ها ازمرگ آدم هم گذشت
ای دریغ ! آدمیت بر نگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا زخوبی ها تهیست
صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهیست
صحبت از موسی وعیسی ومحمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
من که از پژ مردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار !
اشک در چشمان وبغضم در گلوست
واندرین ایام ، زهرم در پیاله
زهر مارم در سبوست
مرگ اورا از کجا باور کنم ؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای ! جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آن چه این نامردمان با جان انسان می کنند .
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت وکور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفت وگو از مرگ انسانیت است

درد و دل قرآنی

قرآن! ای همیشه ترین کتاب! من از تو شرمنده ام! با اینکه تو را از ابتدا برای حیات بخشیدن به دلهای مرده فرود آورده اند اما ما از تو آواز مرگی ساخته ایم برای ترحیم مردگان.شرمنده ام از تو که جز برای بدرقه مسافر از طاقچه عزلت بیرونت نیاوردیم!ما مقام و منزلت تو را در حد یک فالگیر مقدس پایین آوردیم.براستی اگر طالب راه نجات و استخاره صواب بودیم آیا کلام راهگشای تو کافی نبود؟چه شد که چشم ظاهر بین ما، حقیقت کلام تو را ندید و گوش ناشنوایمان کلام حقیقی ات را نشنید؟ ای ناجی امت! ای قرآن!برخی تو را از پیش و پس خواندند تا بر حافظه شان فخر فروشند!عده ای تو را بر دانه برنجی نگاشتند تا چیره دستی و هنرنماییشان را به رخ کشند.یکی تو را با آب طلا قاب گرفته تا خانه اش را زینت بخشد!آن دیگری تو را دستمایه هنرنمایی ساخته و از تو فرشی آراسته تا به قیمتی هر چه گزافتر بفروشد!اما آیا کسی برای درمان قلب نیم مرده اش، هیچ به شفاخانه تو سر زد؟جه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای هنرنمایی و موزه سازی فرود آورده است.ما حتی تو را در مسلخ "تلاوت"، ذبح شرعی کرده ایم که تلاوت بدون"تدبر" در معنا، معنا ندارد.آن زمان که در محافل انس، برای خواندن یا استماع تو حضور می یافتیم، البته به وجد می آمدیم اما نه از شگفتی معانی بلند تو که از طول نفسهای قاری و از شگردهای موسیقیایی در قرائت نمایشی او. اگر چه از این ظاهر می توان راهی به آن باطن گشود اما ما آن هدف والا را گم کردیم و این وسیله را هدف انگاشتیم.به حفظ آیات معرفت آموز تو روی آوردیم اما نه برای کسب معرفت و توفیق عمل، بلکه برای رکوردگیری در یک فستیوال تمام عیار، که ملاک امتیاز دهی آن، خواندن شمارگان صفحات بود، گاه به شیوه معکوس، گاه از پیش و پس و گاه از بالا به پایین و همینطور.کریمه "والسابقون السابقون" تو را شنیدیم و تو را بازیچه مسابقات هوس کردیم.از آیات روشنگر تو، پرتویی بر نگرفتیم و در عوض به مدد تو، شغل تازه ای یافتیم، دکانی برای درآمدزایی بیشتر.قرآن! ای روشنای هر تاریکی!ما گمشدگان وادی جهالت، راه را گم کرده ایم، و اکنون به دستگیری تو محتاجیم بیش از همه وقت.ما را از این خواب غفلت بیدار کن! بیدار!

آدم

از ریاضیدانی نظرش را درباره آدم پرسیدند.جواب داد:
اگر آدم دارای ( اخلاق) باشد پس مساوی است با عدد یک =1
اگر دارای (زیبایی) هم باشد پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10
اگر (پول) هم داشته باشند دو تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000
اگر ..............................
ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.

فَسُبْحَانَ اللَّهِ

فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَحِينَ تُصْبِحُونَ وَلَهُ الْحَمْدُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَعَشِيًّا وَحِينَ تُظْهِرُونَ
قلمم می نگارد از خدایی که مرا می بیند.خدایی که از لحظه ی آفرینشم تاکنون همیشه شبها و روزها مرا از یاد نبرده است.خدایی که لبخندش برای من تبسم شیرین لحظه هاست خدایی که خالق شقایقهایی است که پهنه ی دشت رامی پوشاند خالق فضای عطرآگین جنگلها، خالق مه ای که اطراف آبشار خروشان را می پوشاند خالق رنگ زیبای آسمان در هنگام غروب خورشید خالق پهنه ی سپید دشت که از برف پوشیده شده است خالق بال پرواز پرندگانی که وقتی آسمان به سوی تاریکی سوق داده می شود،زمزمه ای خدایی سر می دهند خالق شبهای تاریکی که آرامش را همراه با سکوت به ارمغان می آورد خالق سپیده دم که چهره ی آرام آسمان، تاریکی را کنار میزند و نور خورشید را هدیه مان میکند خدای دوست داشتنیم که هر چه از او بنویسم باز کم نگاشته ام

دری که قفل نبود

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب كند. چهار اندیشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یك جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی كه آن جدول را حل نكنید نخواهید توانست قفل را باز كنید. اگر بتوانید مسئله را حل كنید می توانید در را باز كنید و بیرون بیایید». پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند. نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و كاری نمی كرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول كار بودند. آنان حتی ندیدند كه چه اتفاقی افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بیرون رفته. وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنید. آزمون پایان یافته. من نخست وزیرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او كاری نمی كرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله ای در كار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نكته ی اساسی این بود كه آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای كه این احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستین چیزی كه هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است كه آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل كرد؟ اگر سعی كنی آن را حل كنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم كه ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است». پادشاه گفت: «آری، كلك در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه یكی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن كردید؛ در همین جا نكته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن كار می كردید نمی توانستید آن را حل كنید. این مرد، می داند كه چگونه در یك موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد». این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون در هرگز بسته نبوده است!

حالا

رضا

مکانیزم روانی انسان بگونه ای است که برای رشد و شکوفایی بعد از نیاز های جسمانی و فیزیولوژیکی بزرگترین نیاز او نیاز به امنیت روانی یا به عبارت بهتر نیاز به یک تکیه گاهی محکم برای زندگی کردن است انسان برای انجام هر کاری نیاز به اطمینان دارد که این اطمینان نیز بنوبه خود حاصل امنیت است بزرگترین و موفق ترین انسان های عالم کسانی بوده اند که این تکیه گاه محکم یا به عبارت بهتر مرکز جهان را درک کرده اند . ارشمیدس می گوید : اﻫﺮﻣﻲ ﻗﻮی و ﺗﻜﻴﻪ ﮔﺎﻫﻲ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﻴﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻳﻚ دﺳﺖ کره زﻣﻴﻦ را از ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﻨﻢ دلیل همه گیر شدن دپرسیون و افسردگی در بین مردمان دنیای جدید همین عدم امنیت روانی و احساس عدم اطمینان و نداشتن این تکیه گاه روانی است .حضرت رضا چقدر زیبا از زبان خداوند بزرگ می فرماید : " کلمه لا اله الا الله حصنی، فمن دخل حصنی، امن من عذابی " رسیدن به این حقیقت که جز خوبی و خیر حاکمی بر جهان نیست قلعه و دژی مستحکم است که هر کس در ان داخل شود از تمام ناراحتی ها و رنج ها در امان است . انسانی که به قانونمدی حاکم بر کائنات اعتقاد دارد می داند که جهان بدست خداوندی اداره می شود که عین مهربانی است پس هر اتفاقی که در هر گوشه از سیستمی بنام کائنات بیفتد نمیتواند از دایره رحمت خداوند خارج باشد  اینگونه نگرش به عالم موجب می شود تا انسان در هر لحظه حال خوش رضایت را تجربه کند . انسانی که می داند در جهان با تنها کسی که سروکار دارد خداوند رحیم و مهربان است و هر اتفاقی را از جانب خداوند می داند . می تواند درست ترین پاسخ را به موقعیت های پیش امده بدهد . صفت رضا حاصل نگرشی به جهان است که جهان و کائنات را سیستمی می بیند که به نفع خیر و خوبی اداره می شود یعنی اتفاقات جهان بگونه ای رقم می خورد که در نهایت خیر و خوبی پیروز شود . خوب بودن و زیبا بودن فرمولی است که تمام خواست های انسان را محقق می کند تا جایی که هم او با تمام وجودش از بخشش های کائنات راضی و سپاسگذار باشد و هم خداوند و کائنات از تصویر زیبایی که او به آنها به عنوان زیباترین مخلوق خداوند داده است .

بازی زندگی

بازی ...
بازی کن
بازیگوش باش
بی پروا و با همه وجود زندگی کن
شاید با جدیت و خشکی و نگرانی به آنچه میخواهی برسی
اما در این مسیر کم کم خودت را گم میکنی
زندگی ، عجیب کوتاه است
زندگی کردن را به فرصتی دیگر موکول نکن
فقط زنده نباش
هر لحظه بودن تو در این مرحله از زندگی ، از آن توست
و تو می توانی انتخاب کنی
غرق در جدیت ها و عادت ها و روزمرگی ها باشی
یا با همه وجود زندگی کنی .

مادر

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دويد و گفت مامان،مامان! وقتي من در حياط بازي مي‏کردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي‏کرد،تامي با ماژيک روي ديوار اتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد،نقاشي کرد! مادر عصباني به اتاق تامي کوچولو رفت. تامي از ترس زير تخت قايم شده بود، مادر فرياد زد: تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيک‏هايش را در سطل آشغال ريخت.تامي از غصه گريه کرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت.تامي روي ديوار با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوست دارم! مادر در حاليکه اشک مي‏ريخت به آشپزخانه برگشت و يک قاب خالي آورد و آن را دور قلب آويزان کرد.  تابلوي قرمز هنوز هم در اتاق پذيرائي بر ديوار است!

در خلال يک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت. فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان داشت ولي سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جيب خود بيرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا مي‏اندازم، اگر رو بيايد پيروز مي‏شويم و اگر پشت بيايد شکست مي‏خوريم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به زمين رسيد. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نيروي فوق‏العاده‏اي گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پيروز شدند. پس از پايان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان، شما واقعاً مي‏خواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟ فرمانده با خونسردي گفت: بله و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود!

خدا

پسرکي بود که ميخواست خدا را ملاقات کند، او ميدانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏تر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک  هم احساس گرسنگي ميکرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پيرمرد غذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمه‏اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد. وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب کجا بودي؟پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر ميرسيد، جواب داد: پيش خدا! پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟ پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!

بازم خدا

مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد مسخره ميکرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

ادمیت یا آدمیت

پدری برای سرگرم كردن فرزندش نقشه جهان را چند قسمت كرد
و به او داد تا مانند پازل درستش كند.
پسر خیلی زود این كار را تمام كرد.
پدر كه می دانست فرزند با نقشه دنیا آشنایی نداشته تعجب كرد
و پرسید: ...
چه طور به این سرعت توانستی تكمیلش كنی ؟؟؟
پسر جواب داد:
پشت نقشه عكس یک آدم بود ،
آدم را ساختم جهان خود به خود درست شد!

خدا

خداوند سه جور به دعاهای ما پاسخ می دهد:می گوید آری و همان را می دهد، می گوید نه و بهتر از آن را می دهد، می گوید صبرکن و بهترین را می دهد!
God answers our prayers in three ways: He says yes, and then he gives you just that, He says yes, and then he gives you better than that, He tells you to have patience, and then he gives you the best

در حريم امن دلم ،تنها نشسته بودم كه ناگهان صداي زنگ در آمد ؛آرام در را نيمه باز كردم و تا تو را ديدم بي مهابا خود را در آغوش گرم تو انداختم . چقدر حياط خلوت دلم رنگارنگ شده ، آغوش گرم تو خانه ي دلم را كه تاريك شده بود به اندازه ي بي كرانه ي خورشيد روشن كرد . گرماي عشق تو در دلم ، جانم را سوزاند . اينجا كه آمدي دل من است خانه ي ابدي تو ...

اگر به دوزخم فرستی دشمنانت خوشحال شوند . و اگر به بهشتم بری پیامبرت شادی کند.

به تو سوگند ! می دانم شادی رسولت را از خوشحالی دشمنت دوست تر داری !!

عقاب یا کلاغ

روزی روزگاری عقابی در داستان های کهن خوانده بود که کلاغ ها سیصد سال عمر می‌کنند. از این باب راه را بر کلاغی بیچاره بست و علت طول عمر را جویا شد و گفت: ببینم من سلطان بی مثال آسمانها هستم و انوقت تو سیصد سال عمر کنی و من سی سال؟ کلاغ سیاه گفت: قربانت شوم عمر طولانی من اسرار نهان بسیار دارد اگر خواهی تو نیز می‌توانی از من پیروی کرده و بیش از سیصد سال عمر کنی. اگر میخواهی باید مانند من گذران عمر کنی و لاغیر. عقاب پذیرفت و تحت اوامر کلاغ قرار گرفت. صبح زود برای صرف صبحانه به مردابی رفتند تا صبحانه میل کنند. عقاب گفت: همینجا باش تا بره‌ای فربه شکار کنم تا برای صبحانه بیاورم. کلاغ گفت: اگر طول عمر سیصد سال خواهی باید از همین مرداب ارتزاق کنی. عقاب بیچاره با حالی زار، اندکی منقار خود را به جنبندگان ریز و درشت مرداب زد و با حالتی تهوع! آور به کناری رفت. هنگام ظهر برای صرف نهار رفتند و کلاغ پیر دو قالب صابون برای پذیرایی آورد. عقاب با عصبانیت گفت: آخه احمق اینم شد نهار، ما با اینا کهنه بچه‌هامونو می شوییم.!! کلاغ گفت: اگر عمر طولانی خواهی باید اطاعت کنی. عقاب بیچاره اندکی از صابون را خورد و کف کرد و به گوشه ای افتاد. شبانگاه کلاغ پیر، عقاب را بر روی شاخه درختی دعوت کرد تا بخوابد. عقاب گفت بیا بریم به لانه من در فلان کوه، هم گرم است هم نرم است و راهت و چیزی برای خورن شاید. کلاغ گفت: اگر عمر دراز خواهی همینجا بخواب!. عقاب بیچاره سعی کرد تا بخوابد ولی تا صبح خواب به چشمانش نیامد و همچنان ناراحت بر روی شاخه خشکیده لمید تا سپیده سرزد. صبح علی الطلوع، عقاب نیرومند کلاغک را به زیر پایش گرفت و با عصبانیت گفت: آخه الاغ، اینم زندگی تو می کنی. یه حیون حسابی کم عمر میکنه، اما مثل بچه آدم با عزت و افتخار و وقار و ... زندگی میکنه. لگدی نه چندان محکم بر پهلوی کلاغ کوفت و از آنجا دور شد تا بقیه عمرش با عزت سپری کند.

نتیجه گیری های اخلاقی:

به روز نیک کسان گفت غم مخور زینهار...

بسا کسان که به روزگار تو آرزو مندند

آدم عاقل عقلشو به دست احمق نمیده

زندگی باید دارای عرض باشد نه طول!

طرف مشورت باید هم طراز و بلکه بالاتر از شما باشد.



 

آن مرد حسین بود !

یا ثارالله ...
عشق، سرخ و آتش، سرخ و عصیان، سرخ
آن مرد عاشق بود. آن بازی عشق و آن حریف خدا.
دور، دور آخر بود و بازی به دستخون رسیده بود.
آن مرد زمین را سبز می خواست.
دل را سبز می خواست و انسان را سبز،
زیرا بهشت سبز است و روح سبز و ایمان سبز...
اما سبزی را بهایی است به غایت سرخ، و بازی به غایتش رسیده بود، به غایتی سرخ ...
و از این رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزید،
كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصیان سرخ
و از میان تمامی سرخان، خون را برگزید.
نه این خون رام آرام سر به زیر فروتن را ،
آن خون عاصی عاشق را .
آن خون كه فواره است و فریاد.
او خون خویش را برگزید كه بازی سخت سرخ
و سخت خونین بود.
....
تركش كنید و تنهایش بگذارید
كه شما را یارای یاری او نیست.
این بازی آخر است و نه جوشن به كار می آید
و نه نیزه و نه شمشیر و نه سپر.
دیگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ
و نه هول رستاخیز.بروید و بردارید و بگریزید.
دیگر پیراهنتان پاره نخواهد شد،
تنتان ، پاره پاره خواهد شد.
كیست ؟؟؟؟
كیست كه با تن پاره پاره بماند ؟
دیگر غنیمتی نصیبتان نخواهد شد،
قلب شرحه شرحه تان ،غنیمت دیگران خواهد شد.
كیست؟ كیست كه با قلب شرحه شرحه بماند؟
این عزیمت را دیگر بازگشتی نیست،
زیرا كه آن یار، گلو را بریده دوست دارد
و سر را بر نیزه و خون را پاشیده بر آسمان.
كیست؟ كیست كه با گلوی بریده
و خون پاشیده بر آسمان، بماند؟
وقتی بنده اید و او مالك، بازی این همه سخت نیست.
وقتی عابدید و او معبود، بازی این همه سخت نیست.
اما آن زمان كه عاشقید و او معشوق،
یا آن هنگامه كه او عاشق است و شما معشوق،
بازی این چنین سخت است
و این چنین سرخ و این چنین خونین.
و بازی عاشقی را نخواهید برد،
جز به بهای خون خویش.
آن مرد حسین بود
و آن بازی كربلا
و آن یار، خدا.

دیر شده

فانوس تاریکی زندگیم وعده خورشید را بدون تحمل باران عطا کردی زمانی که دشت کربلا باید بود قرین باران شود تا سرایت را از تشنگی سیراب کند اماتو در خشکی صحرای بینوایان به اسارت بیگانگان بودی ویارانت اه فغان سر میدادند.مهربانم بشکاف بشکاف این قلب اواره ودرمانده را،خرمن قلبم اتش گرفته ودود اهم به فزونی سوگ تو اتشی زیر خاکسترش را پنهان کرده ،چشمهای خندانم این روزها بارش عشقت را به حباب های مروارید گون مبدل کرده،این روزها کائنات فرشتگان وزیبارویان عالم سیاه پوش توهستند وسکه عیار صدفشان حلقه های زیبایی را به عالم ملکوت ومعدن هستی طلا هدیه میکنند ،ای ذات تجلی نماینده جلوه ایثار دراین میکده بازار گوارای عشق توهستم،!سرور من وجود ذاتی من ،خشک وبی روح است وشاخه های خشک چوبه های دار نیستند، ولی این درخت خشک دوست دارد از ریشه رحمت تو سیراب شود،ویرانه های روحم را به باران سکوت عشق تو می سپارم ومنتظر میمانم تا زخم های چرکین ام را مرهمی باشی.... دراین شهر غم گرفته ودراین کوچه های یخبندان وحشی مرثیه خوان وسوگوارا نشسته ام ..!ای حسین من چشمهایم را به افقی تازه بگشا،ونگذار کوله بار گناه بردوش؛راهیه راهی شوم که مهربانی هایت را فراموش کنم بی نهایت دوستت دارم تا کرانه های اسمان هفتم عاشق تو هستم
منتظر مرهم زمانه چشم به راهم.......

حقیقت

چشمانم رابه روی حقیقت می گشایم مقابل دیدگانم قرآن حکمت بیان است در اندیشه هایم غوطه ورهستم قرآن کریم سراسر پند و حکمت است و بیم و امید برای رسیدن به رستگاری ، رضای یگانه معبود ولی گاه دلهای سخت ،بیم و اندرز برایشان سودی نبخشیده و همچنان میان گمراهی غوطه ور هستند و براستی چرا باید خدای آفریننده خود را نپرستیم در صورتی که بازگشت همه به سوی اوست برایم تکان دهنده ترین آیه سوره یس، این آیه شریفه است
قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ

خوب بنگریم چه بسیار انسانهایی که قبل از ما بوده اند و اکنون حتی نامی از آنها به یادگار نمانده است آری فقط خدای متعال است که باقی و پاینده است خدایی که زمین مرده رابه باران رحمتس سبزمی کند و می رویاند خدایی که روشنایی روز را با پرده شب می پوشاند ماه و خورشید به قدرت و اراده او در مداری معین می گردند نه ماه می تواند به خورشید رسد و نه شب می تواند برای همیشه روز را پنهان دارد همه بدون هیچ کاستی به تسبیح و تقدیس خدای متعال مشغولند بیایید بیشتر به خود بنگریم آیا خدای متعال مارا ازهیچ به عدم نیاورد و بیاراست بیایید به عهدی که خدای متعال از ما گرفته است وفا کنیم که هیچگاه شیطان را نپرستیم که او دشمن آشکار ماست و آرام زیرلب زمزمه کنیم
فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ و َإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

حالا

مردي نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت براي دكتر تعريف كرد. دکتر گفت به فلان سیرک برو. آنجا دلقکی هست، اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود. مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم!!
A man went to his doctor, complaining about a big sorrow deep in his heart. “go to that circus! There’s a funny clown there, he’ll cheer you up and you’ll forget all about it!” the doctor advised. The man smiled bitterly and said: “I am that clown!”

خدایا نه راه بسته است و نه در بسته، ما دست و پا بسته‏ايم؛ بگشای تا بسویت بیاییم...
Dearest God! The path is not blocked, neither is the door shut; It’s our arms and legs which are chained and cuffed; Set them free, we long to come back to you…

اگر همان راهی را بروید كه همیشه می رفتید، همان جایی خواهید رسید كه همیشه می رسیدید. اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید.
If you roam the paths that you always roamed, you’ll get where your always got.
And if you do whatever you always did, you’ll gain what you always gained

الهی

(الهی)
ای نزدیکتر به ما از ما ومهربانتربه ما ازما گرفتار آن دردم که تو دوای آنی::توآنی که خود گفتی وچنان که خود گفتی آنی

(الهی)
عاجزوسرگردانم نه آن چه دانم دارم ونه آن چه دارم دانم..چون توانستم ندانستم وچون دانستم نتوانستم ..من کی ام که تو را خواهم چون از قیمت خویش آگاهم

(الهی)
به حرمت آن نام که تو خوانی وبه حرمت آن صفت که تو چنان .دریاب مراکه می توانی.

همه جوره

شاد کردن دلها چندان دشوار نیست . یک نوازش کوچک ، کلمه یا عبارتی ساده ، براستی که هریک به تنهائی ، کافی است تا روح لطیف آدمی را شاد کند

اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج كنیم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت یك لبخند و یا نوازشی عاشقانه كنیم

ادب و محبت خرجی ندارد ولی همه چیز را خریداری میکند

هر قدر به دیگران احترام بگذاریم ، به ما احترام خواهند گذاشت .

چه عزیز است دل غمگینی كه اندوهش مانع از آن نمی شود كه با دلهای شاد سرودی سراید .

بهترین درمان برای قلوب شکسته این است که دوباره بشکند

راه‌ و رسم دوست داشتن هرچیز این است که احتمال از دست دادنش را بپذیری

اگر مي خواهي خوشبخت باشي براي خوشبختي ديگران بكوش؛ زيرا آن شادي كه ما به ديگران مي دهيم به خود ما بر مي گردد.

خداوندا

خداوندا نمي دانم
در اين دنياي وانفسا
كدامين تكيه گه را تكيه گاه خويشتن سازم.
نميدانم...
نمي دانم خداوندا.
در اين وادي كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جاي خوش دارد.
كدامين حالت و حال و دل عالم نصيب خويشتن سازم.
نمي دانم خداوندا
به جان لاله هاي پاك و والايت نمي دانم
دگر سيرم خداوندا.
دگر گيجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
اميدم خداوندا .
كه ديگر نا اميدم من و ميدانم كه نوميدي ز درگاهت گناهي بس ستمبار است و ليكن من نميدانم دگر پايان پايانم....

خدا

خدایا !
دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم
خدایا !
بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو بسوی دلم
بیا پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
خدایا !
کمک کن که من نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سر در آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
خدایا !
کمک کن که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش........مبادا بمیرد
خدایا !
دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگر چه شکسته
شبی می فرستم برایت.

زندگی

زندگی پیکار نیست، بازی است; زیرا آنچه آدمی بکارد همان را درو خواهد کرد، چه خوب، چه بد قوه تخیل در بازی زندگی نقشی عمده دارد. برای پیروزی در بازی زندگی باید قوه تخیل را طوری آموزش دهیم که تنها نیکی را در ذهن تصویر کند. زیرا آنچه آدمی عمیقاً در خیال خود احساس کند یا در تخلیش به روشنی مجسم نماید، بر ذهن نیمه هوشیار (ضمیر ناخودآگاه) اثر می گذارد و مو به مو در صحنه زندگی اش ظاهر می شود. تخیل را قیچی ذهن خوانده اند. این قیچی شبانه روز در حال بریدن تصاویر است. پس بیائید تا تمامی صفحات کهنه و نامطلوب و آن صفحاتی از زندگی را که میل نداریم نگه داریم، از ذهن نیمه هوشیار خود قیچی نموده و صفحاتی زیبا و نوین بسازیم

اصل صد به صفر

موثرترین راه برای ایجاد و حفظ روابط والا با دیگران چیست؟ پاسخ در اصل صد به صفر است: شما مسوولیت کامل (100) رادر رابطه می پذیرید ودرمقابل انتظارتان هیچ(0) است. پیاده کردن اصل صد به صفربرای اغلب ما غیر طبیعی است. از خود صد درصد مایه گذاشتن، نیاز به تعهد در رابطه و مقدار زیادی انضباط اندیشه و عمل دارد. اصل صدبه صفر در مورد افرادی مصداق پیدا می کند که رابطه ها مهمتر از آنند که به واکنش خودکارو یا قضاوتمندانه واگذارشوند. هریک از ما باید مشخص کنیم که آن رابطه ها کدامند. برای اغلب ما، این اصل به همکاران، مشتریان،کارپردازان، خانواده و دوستان مربوط می شود.
قدم اول- مشخص کن که برای براه انداختن رابطه چه میتوانی بکنی...و انجامش بده.
احترام و محبتت را، صرف نظر از این که لیاقتش را دارد یا نه، به طرف متقابل نشان بده.
قدم دوم- درمقابل هیچ انتظاری نداشته باش .صفر، هرگز، ابدا.
قدم سوم- اجازه نده که حرف یا عمل طرف (هر چندآزاردهنده که باشد) بر تو اثر بگذارد.
به عبارت دیگر، به دام نیفت.
قدم چهارم- در محبت و بزرگواریت پایدار باش. ما اغلب خیلی زود منصرف می شویم، بویژه وقتی که برخورد دیگران مناسب نیست. به خاطر داشته باش که انتظارت صفر است. گاه ( معمولا به ندرت) رابطه می تواند چالشی ونفس گیر باشد، به رغم آن که از خود تعهد و انضباط صددرصد نشان می دهی.وقتی این اتفاق می افتد، نیاز به این داری که از "آگاه" به " جویا" تبدیل شوی. از اظهار نظرهای آگاهانه نظیر"اون عملی نمیشه" و یا "من راست میگم، تو اشتباه می کنی"، "بهت یاد میدم"،"اینه که هست" ، "چیزی رو که می دونم باید بهت بگم" و امثالهم پرهیز کن.
درعوض،اظهار نظرهای جویا نظیر " بگذارببینم چی داره میگذره و موقعیت چیست" ، " ممکنه اشتباه کنم"، "نمی دونم که این درسته یانه"، "نمیدونم آیا..."را به کار ببر. درواقع ، به عنوان فردی یادگیر،کنجکاو باش.

السلام علیک یا ابا صالح المهدی

صبح بي تو رنگ بعد از ظهر يک آدينه دارد
بي تو حتي مهرباني حالتي از کينه دارد
بي تو مي گويند تعطيل است کار عشقبازي
عشق اما کي خبر از شنبه و آدينه دارد
جغد بر ويرانه مي خواند به انکار تو اما
خاک اين ويرانه ها بويي از آن گنجينه دارد
خواستم از رنجش دوري بگويم يادم آمد
عشق با آزار خويشاوندي ديرينه دارد
روي آنم نيست تا در آرزو دستي برآرم
اي خوش آن دستي که رنگ آبرو از پينه دارد
در هواي عاشقان پر مي کشد با بيقراري
آن کبوتر چاهي زخمي که او در سينه دارد
ناگهان قفل بزرگ تيرگي را مي گشايد
آنکه در دستش کليد شهر پر آيينه دارد

بهترم میتونه باشه

خدايا من اين كه هستم نيستم من آنم كه تو خواستي
خدايا من اين نيستم كه هستم آنم كه تو در كالبد خاك جا گذاشتي
خدايامن آنم كه تو در لحظه ي خلق من به وجد آمدي و از سر ذوق به خود آفرين گفتي
خدايا من آني هستم كه در يك آن آنچه تو مي خواهي نيستم و آن مي شوم كه تو نمي خواهي (آنچه تو نمي خواهي مي شوم)
خدايا بودنم را به آني دار كه كه تو مي بيني و مي خواهي نه ايني كه هستم
خداوندا شمع فروزان روحم آنست كه خود به خاك هديه كردي ، خدايا رد پايت در همه ي هستي به عمد جا گذاشتي تا من تو را بهتر پيدا كنم اما من چشم هايم را در بهشت جا گذاشتم و به جاي رد پاي تو زيور دنيا كورم كرد