می بینی
می بینی؟آدم ها می روند آدم ها اشک و آدم ها ترس آدم ها منتظرند آدم ها دست هایشان بسته است و پشت دیوارهای بلند تنهایند جدایی و جاهای خالی... نه جاهای خالی و جدایی ...حتی اگر چشم هایت چشمه شوند و تا همیشه بجوشند بی فایده است هر کس طعمش را چشید باز نمی گردد هنوز نمی دانم شاید دست آدم ها را می گیرد و کشان کشان می برد تا دروازه مردگان و همانجا رهایشان می کند و شاید هم .....با این همه گاه و بی گاه دوستش دارم مرگ را می گویم حس می کنم چشمانش برق می زند ، صدایش لطیف است و بوسه اش سبک در حیرتم از قدرتش که چنین می رباید، دوست داشتنی ها را می خوانی ؟آرزوهای خوبم را می سپارم به باد جدایی و جاهای خالی تداعی می کند در ذهنم روزهایی را که چشمانم چشمه شده بودند و مدام می جوشیدند خواب و بیداری را گم کرده بودم کابوسها مرا در آغوش می گرفتند و من صدای خرد شدن استخوانهایم را می شنیدم شانه هایم خم ، لرزان و...خانه ، کوچه و... غرق در پارچه های سیاه عکس توی قاب و...فریاد می زدم نه! نه! نه و باز پرده ای از اشک دیوانه و عاقل شدم هزار بار و شاید بیشتر و حالا حیرانم و منتظر تا آن زمان که پرده ها کنار روند و من ....و باز جدایی و جاهای خالی خنده های دور و اشک های نزدیک می بینی ؟