هر وقت برف می بارید یاد مادرش می افتاد که در زمستان ها پا به پای پسر کوچکش با او برف بازی می کرد و آدم برفی برایش می ساخت و … اما حالا سه سال بود که مادر به آسمانها رفته بود و او هر وقت برف می آمد " نه به عشق برف بازی و سرسره بازی " که به یاد مادرش به همان پارک همیشگی می آمد و آدم برفی به شکل مادر درست می کرد و تا موقعی که سردش می شد کنار "مادر" می نشست و بعد به آن طرف خیابان می رفت و داخل خانه کوچکی می شد که پدر انتظارش را می کشید . آن روز هم آدم برفی " مادر نما " را ساخت و کنارش نشست و … پایش که یخ کرد ، سرش را پایین انداخت و خواست از خیابان رد شود که صدای مادر را از پشت سرش شنید : " مواظب باش …" همان یک لحظه ای که مکث کرد کافی بود تا اتومبیلی که ترمزش روی برف ها از کار افتاده بود از مقابلش بگذرد … پسرک پشت سرش را نگاه کرد ، لبخند مادر را در چهره آدم برفی مشاهده کرد .


No matter in what age, hold your parents in your arms like you did when you were little.
مهم نیست چه سنی داری؛ هنگام سلام کردن، پدرت و مادرت را در آغوش بگیر همانگونه که در خردسالی می گرفتی.