عقاب یا کلاغ
روزی روزگاری عقابی در داستان های کهن خوانده بود که کلاغ ها سیصد سال عمر میکنند. از این باب راه را بر کلاغی بیچاره بست و علت طول عمر را جویا شد و گفت: ببینم من سلطان بی مثال آسمانها هستم و انوقت تو سیصد سال عمر کنی و من سی سال؟ کلاغ سیاه گفت: قربانت شوم عمر طولانی من اسرار نهان بسیار دارد اگر خواهی تو نیز میتوانی از من پیروی کرده و بیش از سیصد سال عمر کنی. اگر میخواهی باید مانند من گذران عمر کنی و لاغیر. عقاب پذیرفت و تحت اوامر کلاغ قرار گرفت. صبح زود برای صرف صبحانه به مردابی رفتند تا صبحانه میل کنند. عقاب گفت: همینجا باش تا برهای فربه شکار کنم تا برای صبحانه بیاورم. کلاغ گفت: اگر طول عمر سیصد سال خواهی باید از همین مرداب ارتزاق کنی. عقاب بیچاره با حالی زار، اندکی منقار خود را به جنبندگان ریز و درشت مرداب زد و با حالتی تهوع! آور به کناری رفت. هنگام ظهر برای صرف نهار رفتند و کلاغ پیر دو قالب صابون برای پذیرایی آورد. عقاب با عصبانیت گفت: آخه احمق اینم شد نهار، ما با اینا کهنه بچههامونو می شوییم.!! کلاغ گفت: اگر عمر طولانی خواهی باید اطاعت کنی. عقاب بیچاره اندکی از صابون را خورد و کف کرد و به گوشه ای افتاد. شبانگاه کلاغ پیر، عقاب را بر روی شاخه درختی دعوت کرد تا بخوابد. عقاب گفت بیا بریم به لانه من در فلان کوه، هم گرم است هم نرم است و راهت و چیزی برای خورن شاید. کلاغ گفت: اگر عمر دراز خواهی همینجا بخواب!. عقاب بیچاره سعی کرد تا بخوابد ولی تا صبح خواب به چشمانش نیامد و همچنان ناراحت بر روی شاخه خشکیده لمید تا سپیده سرزد. صبح علی الطلوع، عقاب نیرومند کلاغک را به زیر پایش گرفت و با عصبانیت گفت: آخه الاغ، اینم زندگی تو می کنی. یه حیون حسابی کم عمر میکنه، اما مثل بچه آدم با عزت و افتخار و وقار و ... زندگی میکنه. لگدی نه چندان محکم بر پهلوی کلاغ کوفت و از آنجا دور شد تا بقیه عمرش با عزت سپری کند.
نتیجه گیری های اخلاقی:
به روز نیک کسان گفت غم مخور زینهار...
بسا کسان که به روزگار تو آرزو مندند
آدم عاقل عقلشو به دست احمق نمیده
زندگی باید دارای عرض باشد نه طول!
نتیجه گیری های اخلاقی:
به روز نیک کسان گفت غم مخور زینهار...
بسا کسان که به روزگار تو آرزو مندند
آدم عاقل عقلشو به دست احمق نمیده
زندگی باید دارای عرض باشد نه طول!
طرف مشورت باید هم طراز و بلکه بالاتر از شما باشد.
+ نوشته شده در جمعه هشتم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 11:36 توسط محمد عطاری
|