فانوس تاریکی زندگیم وعده خورشید را بدون تحمل باران عطا کردی زمانی که دشت کربلا باید بود قرین باران شود تا سرایت را از تشنگی سیراب کند اماتو در خشکی صحرای بینوایان به اسارت بیگانگان بودی ویارانت اه فغان سر میدادند.مهربانم بشکاف بشکاف این قلب اواره ودرمانده را،خرمن قلبم اتش گرفته ودود اهم به فزونی سوگ تو اتشی زیر خاکسترش را پنهان کرده ،چشمهای خندانم این روزها بارش عشقت را به حباب های مروارید گون مبدل کرده،این روزها کائنات فرشتگان وزیبارویان عالم سیاه پوش توهستند وسکه عیار صدفشان حلقه های زیبایی را به عالم ملکوت ومعدن هستی طلا هدیه میکنند ،ای ذات تجلی نماینده جلوه ایثار دراین میکده بازار گوارای عشق توهستم،!سرور من وجود ذاتی من ،خشک وبی روح است وشاخه های خشک چوبه های دار نیستند، ولی این درخت خشک دوست دارد از ریشه رحمت تو سیراب شود،ویرانه های روحم را به باران سکوت عشق تو می سپارم ومنتظر میمانم تا زخم های چرکین ام را مرهمی باشی.... دراین شهر غم گرفته ودراین کوچه های یخبندان وحشی مرثیه خوان وسوگوارا نشسته ام ..!ای حسین من چشمهایم را به افقی تازه بگشا،ونگذار کوله بار گناه بردوش؛راهیه راهی شوم که مهربانی هایت را فراموش کنم بی نهایت دوستت دارم تا کرانه های اسمان هفتم عاشق تو هستم
منتظر مرهم زمانه چشم به راهم.......