السلام علیک یا ابا صالح المهدی

تو را حس می‌كنم امشب بر این چشمان بی‌سویم
قدمگاه تو را هر شب به آب دیده می‌شویم
مباد آن شب كه می‌ آیی دلم در كوچه‌ها باشد
كه یادت می‌برد ما را به این سو و به آن سویم
و من در پنج فصلی‌ات هوای دیگری دارم
تو می‌دانی كه پائیزم و تنها با تو می‌رویم
بیا یكسر خرابم كن چه سود از بی تو بودنها
تو ای مفهوم آدینه تو را هر روز می جویم

همه زخمی دارند که درمانگری جز منجی ندارد که فردا از افق انتظار بر خواهد آمد

 

مدرسه زندگی

1- مدرسه زندگى ميدان تمرين زندگى است.

2- مدرسه زندگى مملو از برنامه‌هاى استعداديابى است.

3- مدرسه زندگى محل بروز و کشف استعدادهاست.

ادامه نوشته

5

  من نیایشگری را دیدم که « خدا » را از دل می راند و « دعا » را به جایش مي نشاند. 

ادامه نوشته

مدیریت

روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالی که به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه می کرد. جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می‌کنی؟»جوان با تعجب جواب داد: «ماهی ۲۰۰۰ دلار.»مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود ۶۰۰۰ دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت:  «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود! ما به کارمندان خود حقوق می‌دهیم که کار کنند؛ نه این که یک جا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.»جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد:   «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.»

آینده نگر

در یک روز سرد و مرطوب زمستاني، حلزونی از درخت گیلاسی بالا می رفت. پرندگانی که روی درخت مجاور نشسته بودند، او را به استهزا گرفتند. یکی از آن ها با صدای بلند گفت:   ای حیوان زبان بسته کجا می روی؟ دیگری فریاد زد: چرا از آن درخت بالا می روی؟ و بعد همهمه ای شد و هر یک از پرندگان شروع کردند به مسخره کردن حلزون! و همه به اتفاق نظر گفتند: مطمئن باش که آن بالا خبری از گیلاس نیست.   حلزون با آرامش پاسخ داد: زمانی که من به بالای درخت برسم، چندتایی گیلاس پیدا خواهد شد.چینی ها ضرب المثل جالبی دارند که می گوید:   فقیر از لقمه ای به لقمه ای دیگر فکر می کند، و کارگر از روزی به روز دیگر، کارمند از سالی به سال دیگر می اندیشد و فرمانروا به ۱۰ سال بعد، ولی امپراتور به یک قرن آینده می اندیشد!

4

من « آرزومندی» را دیدم که با آرزوی مرگ، مرگ آرزوها را مي گريست و باز در خيال آرزوهاي ديگر غافلانه مي زيست. 

 من « شجاع» ی را دیدم که می ترسید، مي هراسيد و مي لرزيد؛ اما با همه اين ها گامي هم به جلو برمي داشت. ...و همين رمز كاميابي و راز شادابي او بود. ...و من دانستم که ترسیدن و لرزیدن گاه ناگزیر است، اما گام نهادن به پيش تنها تدبير است.

ادامه نوشته

قالی زندگی

قالی بزرگی است زندگی...
هرهزارسال یک بارفرشته ها قالی جهان را درهفت آسمان می تکانند
تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهرباربا خود می گویند:
این نیست قالی ای که انسان قرار بود ببافد.
این فرش فاجعه است...
با زمینه سرخ خون...
و حاشیه های کبود معصیت ...
با طرح های گناه و نقش بر جسته های ستم...
فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند
و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.
رنگ در رنگ ... گره در گره ... نقش در نقش ...
قالی بزرگی است زندگی...
که تو می بافی ومن می بافم و او می بافد
همه با فنده ایم
می بافیم و نقش می زنیم
می بافیم و رج به رج بالا می بریم
می بافیم و می گستریم
دار این جهان را خدا به پا کرد.
و خدا بود که فرمود: ببافید وآدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.
هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.
چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد
آمیزه ای از زیبا و نا زیبا...
سایه روشنی از گناه و صواب...
گره تو هم بر این قالی خواهد ماند
طرح و نقشت نیز...
وهزارها سال بعدآدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه ای ازآن را تو بافته ای
کاش گوشه را که سهم توست زیبا تر ببافی..........

ای

زخمی بر پهلویم هست

روزگار نمک می پاشد

ومن پیچ و تاب میخورم

وهمه گمان میکنند که من میرقصم.

غیرت

این روزها ناموس و ناموس پرستی از مد افتاده ، ولی برای من و امثال من چشم پاکی و غیرت از مد نمی افته ، ذره ذره این خاک از غیرته ، از غیرت کوروش و داریوش تا غیرت بچه هایی که هشت سال جنگیدن تا کسی به ناموسشون نگاه چپ نکنه .

آره راست میگن ، ناموس ماله قدیمه ، غیرت ماله قدیمه ، خب منم ماله قدیمم .

امروزیا، باکلاسا، میگن : بهت یاد ندادن وقتی با یه خانوم میای بیرون لات بازی نکنی ؟ نه بهم یاد ندادن ، بهم یاد ندادن وقتی ناموسم در خطره ادای روشنفکرها رو دربیارم ، بهم یاد دادن وقتی چشمی ناموستو چرید ، حکمش در آوردنه .

غیرت ماله قیصره ، غیرت ماله داش آکله، نه مال شازده هائی که لباس تنگ و زنونه میپوشن، زیر ابرو بر میدارن و شدن یک پارچه خانم ...

متاسفانه ما غیرت رو تو دستگاه آپارات و فیلم وی اچ اس جا گذاشتیم و داریم خودمونو با بی غیرتی به سی دی و دی وی دی، یدک می کنیم .

حالا

سخت است فهماندن چيزي به كسي كه براي نفهميدن آن پول مي گيرد...

گاهی که غمگینی برای پرنده ها دست تکان بده و صورت آب را نوازش کن آنها کمتر از تو به توجه نیاز دارند ولی مهربانی تو را تسکین می دهد

آسمان سینه ام را چون شمایی مشتریست باز کن دکان که وقت عاشقیست

 

هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

باغبانی پیرم که به غیر از گلها از همه دلگیرم,کوله ام غرق غم است آدم خوب کم است,عده ای بیخبرند عده ای کوروکرند,وگروهی پکرند دلم از این همه بد میگیرد و چه خوب..... آدمی میمیرد

قصاص

Iran eye-for-an-eye acid punishment 'postponed'

Amnesty International had called on Friday for a stay of the sentence, which it described as "a cruel and inhuman punishment amounting to torture."

"Regardless of how horrific the crime suffered by Ameneh Bahrami, being blinded with acid is a cruel and inhuman punishment amounting to torture," the London-based human rights watchdog said.

مطالب بالا قسمتي از خبر مربوط به قصاص مردي است كه بر صورت اين خانم اسيد پاشيده است.عده ای این مجازات را وحشیانه می دانند و عده ای هم با آن موافقند و آن را عین عدالت می دانند. حال من یک سوال می پرسم: آیا نفس کور کردن دیگری و انجام این عمل وحشیانه است ؟ آیا اگر فردی هر جرمی هم انجام دهد باز هم اگر این عمل مذموم است باز هم با آن مخالفت می کنید؟ بیایید تصور کنیم اگر این فرد اسیدپاش به جای یک نفر بر روی ۱۰۰۰ تا دختر اسید می پاشید بازهم کور کردن وی وحشیانه بود؟ آیا اغا محمد خان قاجار که ۲۰۰۰۰ هزار جفت چشم کرمانی ها را در آورد اگر می گرفتندش و می خواستند کورش کنند قصاص وحشیانه ای بود؟ آیا در مورد این خانم فکر می کنید چون یک نفر است اشکالی ندارد؟

حالا

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!

ایمان

کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد

ادامه نوشته

خوشا به حال معلمت

خوشا به حالت معلّم  ... که دانش آموزان مشتاق توأند و هر روز برای دیدنت لحظه شماری می کنند!!

خوشا به حالت معلّم  ... که همه از تو خوب کار کردن می خواهند نه خوب نمره دادن!!

خوشا به حالت معلّم... که هیچ مسئولی تو را برای اعطای نمره کیلویی! تحت فشار روانی قرار نمی دهد!!

خوشا به حالت معلّم  ... که فقط خوبی هایت دیده می شود و برخلاف شغل های دیگر لغزشت را در بوق و کرنا نمی کنند!!

خوشا به حالت معلّم  ... که شغلت سراسر آرامش و بی استرس است و هرگز به بی پیری زود رس دچار نمی شوی!!

خوشا به حالت معلّم  ... که بانک ها برای ضامن شدنت دست و پا می شکنند!!

خوشا به حالت معلّم ... که همه در تکریم مقام تو از یکدیگر سبقت می گیرند!!

خوشا به حالت معلّم  ...  که برای استفاده از اطلاعات علمـــــی ات ، اجازه مرخصــــی هم به تـــو نمی دهند!!

خوشا به حالت معلّم ... که کسب مدرک تحصیلی بالاتر، حقوقت را به شکل باورنکردنی افزایش می دهد!!

خوشا به حالت معلّم  ... که وقتی بازنشسته می شوی همه افسوس می خورند و ناراحت می شوند!!

آقا رضا

دیرگاهیست بالهایمان را آویخته ایم به جالباسی، عادت کرده ایم به زمین، زمین جای گرم و نرمیست... چه خیال اگر چشمهایمان را خواب، چه خیال اگر دلهایمان را آب برده است...

امواج زندگی را با آغوش باز پذیرا باش، حتی اگر گاهی تو را به قعر دریا ببرد. آن ماهی که همیشه بر سطح آب می بینی مرده است...

بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه می‎کند و به مبارزه می‎طلبد. طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار می‎سازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی می‎سازد، آنچنان که هیچ اراده‎ای از خود نداریم و نمی‎توانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم.

همه اینگونه اوقات را تجربه کرده‎ایم؛ اما، به خاطر داشته باشیم، که خالق هستی با دست‌های آزموده و ماهر خویش مسیر زندگی را در پهنه بی‎کران هستی هدایت می‎کند.

در قفس باز مانده بود. پرنده وسوسه پرواز در آسمان نیلگون شد.اما وقتی پر گشود، سقوط کرد. آنقدر در قفس مانده بود که پرواز را از خاطر برده بود...

چه مهمانان بی درد سری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانع اند و اندکی سکوت .....

سکوت، عبادتی است بی رنج، زینتی است که نیازمند پیرایه نیست. هیبتی است که محتاج سلطنت نیست. حصاری است بی دیوار و پوشاننده تمام عیب هاست.
لقمان حکیم

Silence, Is a prayer without any hardship It’s a beauty which needs no frill It’s a solemnity without a throne It’s a fort which needs no walls And it’s a veil which can cover all taints
Loqman

کودکان خیابانی

اولين عاملی که کودک راوادار به رفتن به خيابان ميکند فقر است.  

ادامه نوشته

حالا

می‌گویند من هنوز
نتوانسته‌ام باور کنم
تو مرده‌ای
باور نکن تو این حرف‌ها را
بخدا من هر شب می‌آیم در بزنم
اما خانه‌ات نیست
از تیر برق بالا می‌کشم
اتاقت نیست
پیت نفت افتاده توی حیاط
چراغت نیست
سپرده‌ام به این تاک
هر وقت آمدی
کمی از این قصه‌های تلخ را
توی دهانت بچکاند
خواب مرا که سنگ‌ها دزدیده‌اند

حالا

می‌گویند من هنوز
نتوانسته‌ام باور کنم
تو مرده‌ای
باور نکن تو این حرف‌ها را
بخدا من هر شب می‌آیم در بزنم
اما خانه‌ات نیست
از تیر برق بالا می‌کشم
اتاقت نیست
پیت نفت افتاده توی حیاط
چراغت نیست
سپرده‌ام به این تاک
هر وقت آمدی
کمی از این قصه‌های تلخ را
توی دهانت بچکاند
خواب مرا که سنگ‌ها دزدیده‌اند

آقا رضا

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق بورزد

و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش به دلخواه رام گردد

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور

اما کسی را نداشت .

خدا هست

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 ماه من غصه چرا ؟

تومراداری ومن
هرشب وروز
آرزویم همه خوشبختی توست!
ماه من!دل به غم دادن واز یاس سخن ها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند...
ماه من!غم واندوه اگر هم روزی ، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ز لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست
بانگاهت به خدا ، چتر شادی واکن
وبگو بادل خود ، که خدا هست خداهست!
ماه من!
غصه اگر هست بگو تاباشد!
معنی خوشبختی
بودن اندوه است...!
این همه غصه وغم این همه شادی وشور
چه بخواهی وچه نه!میوه ی یک باغند
همه را باهم و باعشق بچین ...
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا
ودر آن باز کسی می خواند
که خدا هست خداهست


خاطره از یکی

در دفتر مدرسه ما هر روز هزاران حكم صادر مي شود، هزاران درمان قطعي و هزاران دارو و قرص و كپسول و شربت و مسهل و اماله و تنقيه و ... پيشنهاد مي شود ولي با اين وجود هر روز بر  مشكلات بچه هاي مدرسه و حتي مشكلات خانوادگي  افراد نيز افزون مي گردند.مثلاٌ امروز يكي از معلمين از پر رو شدن بچه هاي اين زمانه شكايت مي كرد و به دنبال آن سيل راه هاي درمان و علل بوجود آورنده اين وضعيت اسف بار به سوي فرد شاكي روانه شد.

معلم كلاس سوم مي گفت: آقا وقتي دست و پاي معلم بسته باشد و حق تنبيه بدني نداشته باشد اصلا نبايد انتظار داشت كه بچه هايي نجيب ! و سر براه تربيت شوند. و بعد براي اينكه افاضات خويش را مستدل سازد و علمي هم سخن گفته باشد تا ديگران آن را بپذيرند خاطره اي از خودش تعريف كرد:

" آقا من وقتي بچه بودم ، يك بار در يك مورد به پدرم دروغ گفتم . وقتي پدرم متوجه دروغگويي من شد چنان مرا با كمربند و سيلي و مشت و لگد و گاز و... تنبيه كرد كه هنوز وقتي يادش مي افتم تنم مي سوزه . منم از اون زمان تصميم گرفتم كه ديگر دروغ نگويم"

 

وقتي اين ادعا را مي كرد خودش هم متوجه نبود كه الان دارد راست راست دروغ مي گويد! واقعا ببينيد اين هم استدلال يك معلم تحصيل كرده و به قول تكه كاغذ داخل پرونده اش كارشناس. اين كارشناس كار نشناس چنان با قاطعيت حكم صادر مي كرد كه هيچ درصد خطايي هم برايش در نظر نمي گرفت. حتي خطاي اندازه گيري!!! نظرش را با صد در صد اطمينان بيان مي كرد. در اينجا دل آدم به حال محققين مي سوزد كه بيچاره ها اين همه درس مي خوانند و پرسشنامه و مصاحبه و آمارگيري و آمار توصيفي و استنباطي و معناداري فرضيه و هزاران كوفت و زهر مار ديگر را براي يك مطالعه علمي انجام مي دهند و كاملا، دامنه فرضيه را محدود مي سازند و بعدش هم با درصدي احتمال خطا فرضيه اي را صادر مي كنند. ولي ديگران به چه راحتي فتوا مي دهند. تازه اين كه فقط يك مساله كوچك است و تا حدودي هم مربوط به حيطه كارش.

گاهي اوقات در مورد مسايلي صحبت مي كنند كه هيچ اطلاعي از آن ندارند و فقط اين مطلب را نيمه كاره و نصفه و نيمه از يكي شنيده اند و بر آن اساس خود را همه چيزدان مي دانند. مثلاٌ همين امروز بود كه در مورد ديدن ماه  در اول ماه شوال صحبت مي كردند. معلم كلاس اول مي گفت: آقا مگر مي شود ماه به آن بزرگي را در آسمان نديدا عجب حرفهايي مي زنند. اين ها همه اش سياست بازي است. سياست هم كه پدر و مادر ندارد!!! براي اينكه مردم دنبالشان باشند ماه را مي بينند و مي گويند نديده ايم. به دنبال اين حرف سيل فحش و دشنام و سب و لعن و نفرين نثار مسببين اين عمل ناجوانمردانه گرديد.جالب اينجاست كه اگر يكي همانجا شروع به مخالفت با اين حرف كند و چند دليل كج و كوله بياورد باز هم همين آقايان شروع به طرفداري از نظريه جديد مي كنند. تازه آنجا كه دفتر است و اينها معلمين. گاهي اوقات در كنار خيابان ، داخل تاكسي، پشت ترك موتور، زير كرسي و ... هزاران مساله بزرگ كه ساليان سال ممكن است مورد اختلاف علماي فن باشند بحث مي شود و نتيجه گيري مي شود و فتوا و حكم صادر مي شود.

چه خوب مي شد اگر ما همه بر اساس مدرك و شاهد و علم صحبت مي كرديم. چون حرف هايي كه شبيه طنز است را جدي بيان كردن لطفي ندارد.

 

 

حالا

امروز …… مريض بود به از دكتر محمد رضا ف. نوبت گرفتيم و به مطبش رفتيم . دكتر ف يكي از پزشكان عمومي است كه معروف است و هر روز بيش از صد هزار تومن درآمد دارد.  كاغذي كه براي ورود به ما داد  پشتش مشق  يك دانش آموز بود و در طرف ديكرش مهري زده بودند و شماره و نام بيمار در آن درج شده بود. در حال نگاه كردن به تابلو ها و ساعت هاي اهدايي  از تاكسي تلفني ها  بر روي ديوار بودم كه ناگهان ….. استفراغ کرد . از منشي دكتر پرسيدم دستمال كاغذي تون كجاست ،  در كمال ناباوري جواب داد دستمال كاغذي نداريم.

مبل هاي مطب  هم واقعا ديدني هستند كه اگر آنها را به هر سمساري بدهي به كرايه ماشينش  نمي خرد . البته اين نمبل ها در مطب فرسوده نشده اند بلكه تازه هنوز به اين جا آورده شده بودند. فنر هاي روي مبل ها باسن آدم را گاز مي گرفت و از سوراخ هاي آنها مي توانستي روي زمين را ببيني و چوب هاي  دسته هايشان بيرون آمده بود.

تنها كلمه كه در دلم گفتم همين عنوان اين مطلب بود:

اي خيس ترين خسيس دنيا...

حرکت کن

گوش نکن ! که دیگران چه می گویند حرکت کن ! بشکن حصارهای پوسیده ی؛ تو نمی توانی را !‌اوج بگیر برو بالا ؛ بالاتر ؛ بالاتر آنجا که عظیم ترین صخره ها ؛ نقطه می شوند .آنجا که دریا لکه یی آبی می شود . آموختن زیباست !‌بیاموز!‌عاشق شو !‌عاشق تفاوتی که شور و شعف می بخشد ! زندگیت را رنگ می زند . اگر مرغان دیگر عادت هایشان را مایه تفاخر دانستند غمگین نشو ! باید از راه های کم گذر عبور کنی تا خودت را دریابی تا حقیقت را در آغوش بگیری ! تفاوت زندگی تو با دیگران در همین است شکستن عادت !‌

اگر از صدایی که در درونت می گوید: تو نمی توانی !خسته شدی باید با جوناتان همراه شوی باید  از قورباغه کوچولوی کری که برج بلندی را فتح کرد یاد بگیری !باید بتوانی حتی اگر دنیا به جای فرستادن طوفان و موج و سونامی بی تفاوت شد تو بی تفاوت نشو ی!بروی تا ته ته ته ش! گوش کن !صدایی می گوید از این بالاتر خطرناک است !اما اگر بخواهی زندگی کنی یا خوب زندگی کنی باید بروی !بلند شو هم اکنون وقت عبور از حرف های تکراریست

شگفتا ؛آنان که از ترس دشواری سفر؛کمال یافتن را خوار می شمارند ؛به هیچ جا نمی رسند . اماآنانی که دشواری سفر را به امید کمال یافتن نادیده می انگارند ؛در دمی به همه جا می رسند . جوناتان ؛دریاد داشته باش که بهشت مکانی یا زمانی نیست زیرا که زمان و مکان بسیار بی معنی اند

 

کنترل

امروز می خواهم مشهد بروم و شاید باید دیشب مشهد می بودم ولی هیچ وقت همه چیز یا شاید هیچ چیز دست ما نبوده است. بیشتر وقت ها دلمان را خوش می کنیم که اگر بخواهیم می توانیم و فلانی خواست و پا نداشت و قهرمان شد و ... شاید ما تنها به قول حافظ طوطی جلو اینه باشیم و مجبور به تکرار گفته های استاد! پس شاید این همه تحقیق در مورد منبع کنترل راتر هم چیز بیخودی باشد و همه پشمک!

حیف عمر که اغلب اوقات صرف چیزی می کنیم که نمی خواهیم و اگر می توانستیم همان کاری را بکنیم که علاقه داریم چه قدر سریع و بی زحمت جلو می رفتیم. شاید خوشبختی در این دنیا حداقل همین باشد هملن کاری را بکنی که دوست داشتی بکنی. گاهی اوقات می بینم چه قدر کارهای بیخود می کنیم فقط برای درامد و پول و حقوق و مدرک و تشویق و ... . هرچند در این مورد از خیلی ها بهترم و اصلا پول برایم مهم نیست و اگر برای مایحتاجم نمی بود شاید هیچ وقت پولی نمی خواستم و هیچ وقت مدرک و تقدیرنامه مثل بقیه دلخوشم نکرده!

شاید فرصتی دیگر

حالا

مسافری خسته که از راهی دور می آمد، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری اسـتراحت کند غافـل از این که آن درخت جـادویی بود، درختی که می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد…!
وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگـر تخت خواب نـرمی در آن جا بود و او می تـوانست قـدری روی آن بیارامد.
فـوراً تختی که آرزویـش را کرده بود در کنـارش پدیـدار شـد !!!
مسافر با خود گفت: چقدر گـرسـنه هستم. کاش غذای لذیـذی داشتم…
ناگهان میـزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیـر در برابرش آشـکار شد. پس مـرد با خوشحالی خورد و نوشید…
بعـد از سیر شدن، کمی سـرش گیج رفت و پلـک هایش به خاطـر خستگی و غذایی که خورده بود سنگین شدند.
خودش را روی آن تخت رهـا کرد و در حالـی که به اتفـاق های شـگفت انگیـز آن روز عجیب فکـر می کرد با خودش گفت: قدری می خوابم. ولی اگر یک ببر گرسنه از این جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـری ظاهـر شـد و او را درید…
هر یک از ما در درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش هایی از جانب ماست.
ولی باید حواسـمان باشد، چون این درخت افکار منفی، ترس ها، و نگرانی ها را نیز تحقق می بخشد.
بنابر این مراقب آن چه که به آن می اندیشِم، باشیم…

چهل اصل شادي بخش

1- شادي خودرابه هيچ چيزوهيچ كس وابسته نكن تاهميشه از آن برخوردارباشي .

2-انتظارنداشته باش هميشه آنچه دراطرافت اتفاق مي افتدمطابق ميل وخواسته ات باشد .

3-هنگام عصبانيت هيچ تصميم نگير.

4-ازسختي ها ومشكلات زندگي استقبال كن وباغلبه برآنهابه خودپاداش بده .

5- اجازه نده اتفاقات ناخوشايندروحيه ات راخراب كند.
ادامه نوشته

شهر دزدها

شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی داشت و از خانه بیرون می زد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه.حوالی سحر با دست پر به خانه برمی گشت، به خانة خودش که آن را هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید. دادو ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی می کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می کردند

ادامه نوشته

خدایا !مرا کنار نگذار!

 آهنگری بود كه با  وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید.  روزی یكی  از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت  از او پرسید: « تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟ »آهنگر سر  به زیر آورد  و گفت: « وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم  یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه  وسیله  مفیدی  خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم.همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا  كنم كه « خدایا! مرا در كوره های  رنج قرار ده اما كنار نگذار!

 

همه جوره

 -اگر به من بگویی ،فراموش می كنم .

-اگر یادم بدهی ، به خاطر می آورم

-اما اگر در گیرم كنی ،یاد می گیرم .

 زمانی که دری از شادی به رویت بسته می شود، در دیگری گشوده می گردد. ولی ما همچنان به در بسته می نگریم و به دری که گشوده شده است، نگاه نمی کنیم!

When a door of happiness gets closed on you, another door opens up. But we still keep our eyes on the shut door and don’t notice the opened one

 به خاطر بسپار :

یک گل لاله سعی نمی کند خود را از گل سرخ متمایز سازد زیرا متمایز هست. لازم نیست با زور و جدل بخواهید خود را از دیگران متمایز سازید!

مولا علی علیه السلام می فرماید:

ترك كردن این خصلت ها موجب سعادتمندی شماست:

1-عجله وشتاب كردن  2-تكبر وغرور وخودپسندی 3-لجاجت ولجبازی كردن  4-كاهلی وسستی وتنبلی كردن

معمولا آنچه را كه می بينيم باور نمی كنيم؛ بلكه آن چيزی را می بينيم كه قبلا به عنوان يك باور انتخاب كرده ايم!

It’s often like this: we don’t believe what we see But we see the things we have chosen as a belief before!

دبستاني ترين احساس من

خاطرات كودكي زيباترند

يادگاران كهن مانا ترند

درس هاي سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

ادامه نوشته

3

من شخصي را ديدم متين با شخصيتي وزين كه بر اين باور بود كه وزن شخصيت هر كس به اندازه حجم سختي هايي است كه در راه روشنگري مردم تحمل مي كند. 

 

 من « خار»ی را دیدم که در سایه «گل» ، نه « خاری» را احساس می کرد و نه « خواری» را ! زيرا خار برای گل، نه وايه وبال ، كه مايه كمال بود. 

 

ادامه نوشته

همه جوره

ابن سینا
من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم.
زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!

جورج برنارد شاو
مدت ها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت،
خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آن که خوک از این کار لذت می‌برد.
ادامه نوشته

حالا

من معتقدم هر کدام از ما باید وقتی را به حل کردن تعارضات فکری و ذهنی خود و یا مسایلی که مجبوریم هر روز با آنها سر و کار داشته باشیم اختصاص دهیم. مثلا هر کسی باید یک سال یا چند سال وقت بگذارد و تکلیف خود را با دین و مذهب خود مشخص کند. ابتدا هر کسی باید مساله وجود خدا را برای خودش بررسی و حل نماید. اگر فرد معتقد شد که خدایی وجود دارد پس باید برای خود دینی هم انتخاب نماید. کدام دین را برگزیند و بلاخره کدام مذهب و ... . وقتی این مساله برای فرد حل شد دیگر لزومی ندارد هر روز و هر ساعت و هر دقیقه هی فکر کند بلاخره من مذهبی باشم یا نباشم!

انسانی که مذهب خاصی را برگزید دیگر لازم نیست در مبانی آن هر روز مجدداْ تجدید نظر نماید یا تفکر نماید. خیلی از انسان ها ی دور برمان هنوز به این بلاتکلیفی پایان نداده اند و به همین خاطر هر ساعتی حرفی می زنند و چیزی می گویند. مثلا از دین نصفش را قبول دارند و نصفش را با رای فکر خود کنار می گذارند یا طوری تفسیر می کنند که با فکرشان هم خوانی داشته باشد.

برخیز

 آغازی با نام آنکه جهان به فرمان او انجام خواهد یافت...
و سلامی که نامی است از نام های او...
و عشقی که به ودیعت نهاده شد...
و خدایی به بلندی آسمان که آسمان در مقابلش سر فرود آورده... خدایی به روشنی خورشید که خورشید تسبیح گوی اوست، و خدایی به بزرگی دنیا که تمام دنیا ازآن اوست...
و بنده ای به کوچکی قطره ی آب که همان قطره نیاز زندگی اوست... بنده ای به تاریکی سایه که نور نیاز زندگی اوست و بنده ای به پریشانی بید که خالقش آرامش دهنده ی اوست...
و دنیایی... و اعمالی که در باطن بالا برنده ی او تا اوج قله های سعادت یا پرتاب کننده ی او به قعر دره های ظلمت است...
و اختیاری...
گلستان را چه خوب آغاز کرد سعدی شیرازی... که "منت خدای را عز و جل، که طاعتش موجب قربت است و به شکرندرش مزید نعمت، هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات... پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب... ". این چنین است که انسان در هر لحظه تسبیح گوی خداست... در هر نفسی و در هر گذرانی... و این چنین است که خدا بنده اش را می پروراند... این چنین است که انسان برای خدا میشود و خدا او را برای خود نگاه میدارد... و این خداست که بلند مرتبه است و این خداست که بزرگ است...
و اما آنچه به ودیعت نهاده شد... عشقی بی پایان که برای بندگی اوست... و چه بسا مردمانی که این عشق را برای بندگی غیر او به کار بردند... و انذار آمد که وای بر آنان که چنین کنند... و آنان که چنین نکردند را بشارت ها آمده، زندگی هایی بر فراز قله های زمردین که حوریانش چنان درخشنده اند که برق از چشمان می برد... و این انذار و بشارت گواه همان اختیار است...
چه بسا عشق زمینی که زیبا بوده است... همان عشقی که در طول راه سالک حقیقی پیموده شد... عشقی که در ادامه ی راه سو به عرش خدا گرفت تا با همراهش هدف نهایی را دریابد... چرا نتوان عاشق شخصی شد که به همراهی او بتوان مسیر سالک حقیقی را پیمود... در هر سفری یاری است و در مسیر حق که طولانی ترین سفر است بهترین یار عاشقی است که تو را در پیمودن آن همراهی کند... پس بیاندیش ای دوست که مسیر حقیقت چیست، و در پیمودن آن، یار کیست...
خدایا نشانی من از دوست ندارم....           کجایی عزیزم که همراه ندارم...
بیا  تا  رویم  هر  دو  سوی  خدای...            نشیم تا ابد هرگز از هم جدای...
ای دل غم دیده ام پایانی است بر این غم ها... خداییست در این نزدیکی که مرهم دردهاست... مشو نا امید از نگاهش که تا تو او را خوانی او از پیش هوای تو دارد... پس آماده شو برای سفر که همراه تو به زودی زود خواهد آمد... در مسیر به تو ملحق خواهد شد و حلال تمام مشکلاتت خواهد بود...
ای دل....
برخیز...
   برخیز...........

بیداری

روزي مردي رو به دربار خان زند مي آورد و با ناله و فرياد مي خواهد كه كريمخان را فورا ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند.. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان, خان بزرگوار زند دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان مي رسد. خان از وي مي پرسد كه چه شده مرد, كه چنين ناله و فرياد مي كني؟ مرد با درشتي مي گويد همه اموالم را دزد برده و الان هيچ در بساط ندارم. خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟ مرد مي گويد من خوابيده بودم. خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد كه فقط مردي آزاده و عادل چون كريم خان تحمل و توان شنيدنش را دارد. مرد مي گويد من خوابيده بودم چون فكر مي كردم تو بيداري!!!
خان بزرگوار زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.

تست درخت

اول درخت نقاشی کنید بعد خود را بشناسید

درختی را كه كشیده اید با درختانی که در پایین صفحه موجود است مقایسه كنید . ببینید بیشتر شبیه كدام یك است . بعد شرح مربوط به آن درخت را بخوانید تا درباره خود و روحیه تان چیزهای جدید كشف كنید. برای این كه دوستانتان را بهتر بشناسید از آنها بخواهید كه درختی ترسیم كنند.

* كلید تست*

 16 درخت در این تست وجود دارد . در درخت های شماره 1 تا 8 شكل شاخه ها مهم است و این تست ، روحیه شما را بر اساس فرمی كه به شاخه ها داده اید تجزیه و تحلیل می كند. از شماره 9 تا 16 شكل تنه درخت مورد نظر است. بدین ترتیب شما از این تست دو جواب به دست می آورید كه یكی مربوط به شكل تنه درخت است و یكی مربوط به شاخه هاست.



ادامه نوشته

رموز زندگی

اين نظر را كه گذشتگان همه آدم هاي صاف و ساده و بي شيله پيله اي بوده اند را همه تقريبا قبول دارند و من هم يكي از طرفداران پر و پا قرص اين عقيده ام. چون الان به زندگي شخصي خودم كه نگاه مي كنم مي بينم كه زندگي ام آنقدر پر از رمز و راز شده است كه  ذهن خودم هم كلاف سر در گمي شده است كه سر آن مشخص نيست! در اثبات ادعايم كافي است به تعدادي از رموز يا رمزهاي زندگي خودم اشاره كنم ، اگر حرف مرا تاييد نكرديد و زندگي من يا خودتان را پر رمز و راز ندانستيد من از عقيده خودم بر م يگردم!

و اما رموز زندگاني من:

  • رمز كارت سوخت من 4857  
  • رمز كارت سيباي من 5252
  • رمز كارت حساب سپهر من 5251
  • رمز تلفن همراه 7071
  • رمز پخش ماشين 6565
  • شماره ملي 259-66563-5
  • كد پستي: ۱۳۳۴۱-۸۴۷۱۹
  • رمز ايميل : 36987412
  • رمز كارت خريد پارسيان 4175
  • رمز حساب گوياي حساب جاري بانك ملي ....
  • ..........

بازم بگم؟ آيا زندگاني پر رمز و رازي نداريم؟!؟

محال

حدود یک هفته قبل خبر رها کردن دو بیمار در بیابان های اطراف تهران پخش شد و اول توسط همه انکار شد و بعد شش نفر دستگیر شدند و هنوز هم از این افراد بازجویی به عمل می آید تا عاملان اصلی این کار زشت (چه استکبار جهانی چه ایادی داخلی ) شناسایی شوند. این بهانه ای است که نگاهی به عملکرد که نه ولی به تجارب خود و اطرافیان در مورد جامعه پزشکی بیندازیم! خیلی ها این دعا را از زبان فقیران شنیده اند که خدا کند پولت نصیب دوا دکتر نشود! یا فلان کس یا چیز را خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند! ارتباطش را شما پیدا کنید.آقای پارسا تعریف می کرد زمانی که دوقلوها به دنیا آمدند از متخصص نوبت گرفته بودم و وقتی وارد مطبش شدم در حالی که پزشک قصد داشت زود سر و ته معاینه را به هم بیاورد و مریض بعدی و بعدی را بپذیرد کاغذی از جیبم در آوردم و گفتم دکتر بچه های من مشکلی ندارند و من فقط چند تا سوال از شما دارم که نوشته ام و می خواهم بپرسم!این مثل را شنیده اید که ملا شدن چه آسان... حالا باید گفت دکتر شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل و یا محال است. ما دکتر زیاد داریم ولی دکتری که آدم هم باشد .... است (همون قضیه اکثر الحجیج و اقل ... ). در این جا (منظور ایران است) اگر بروی پیش دکتر و هر مرضی داشته باشی دکتر سعی می کند هر چه سریع تر بدون استفاده از زبان و فقط با اخم و یا تمسخر چند کلمه اجق وجق روی کاغذ بنویسد و زود دکت کند. در حالی که در قانون هر متخصص باید ۱۵ دقیقه بیمار خود را معاینه کند (اگر این جور دکتری پیدا کردید ما را هم خبر کنید). چه خوب است در دروس پزشکی چند واحدی هم دروس آدم بودن (روانشناسی . اخلاق و ... ارتباط و ... ) هم بگذارند.

سکه

زندگی چون یک سکه است. تو میتوانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی،
اما فقط یک بار.

ماشاالله

نگاهی به من کرد و گفت برو پیش پدر و مادرت اینجا شلوغ است ممکن است میان جمعیت گم شوی . گفتم من تنها آمده ام ، همینطور که با تعجب نگاهم می کرد به من کمک کرد تا بالا بروم . دستهایم را محکم به شبکه های نقره ای گرفته بودم و داخل ضریح را نگاه می کردم چیزی که توی ضریح می دیدم قبری بود که اندازه اش خیلی بزرگتر از سنگ قبر پدرم بود و روی آن پارچه ای سبز کشیده بودند ( البته در ایام شهادت معصومین روی قبر و بالای ضریح پارچه سیاه می کشیدند ) ، بوی گلاب تندی می داد ، چند دسته گل اطراف آن بود و یک عالم پول ، ضریح یک در کوچک داشت که قفل بزرگی به آن زده بودند .
پیش خودم فکر می کردم یعنی خادم ها هر چند وقت یکبار توی ضریح را تمیز و پول ها را جمع می کنند؟ به خودم گفتم لابد بستگی دارد به اینکه .. که ناگهان چهار مرد را دیدم که به زحمت و با سر و صدای زیاد جوان بیماری را نزدیک ضریح می آوردند یکی از آنها که از بیقه پیر تر بود بلند بلند دعا می کرد و می گفت : " شفاعت مرا بکن من شفای پسرم را از تومی خواهم " یکی دیگرشان همانطور که لباس جوانک بیچاره را به بالای ضریح پرتاب کرد به خادمی که کنار من ایستاده بود می گفت: پسرم برادرم یک ماه پیش رفته کازرون سربازی و حالا معلوم نیست چه دردی گرفته ؟ از دست دکتر ها که کاری بر نیامد . همینطور محو تماشای جوانک و گوش کردن به دعاهای پدرش بودم که یک لحظه به خودم آمدم و صدای اذان را که از همه جا به گوش می رسید شندیدم اتوبوس بعد از اذان راه می افتاد دست کردم توی جیبم پنجاه تومانی که مادر بزرگم قبل از آمدن به من داده بود را پیدا کردم روی انگشتهای پاهایم ایستادم و دستم را دراز کردم تا دستم به شکاف شیشه ای پشت ضریح برسد پول را توی ضریح انداختم

ماشاالله

در ICU باز شد نگاه همه ما به آدم هایی است که از اتاق بیرون می آیند ، زمان تغییر شیفت است
صدایم بند آمده دیگر حتی توان دعا کردن هم ندارم مثل دیوانه ها فقط خیره می شوم به یک نقطه و سفارشاتش را در ذهنم مرور می کنم خودش انگار می دانست ..... دلم می لرزد ، زانوهایم سست شده و... به مادرم نگاه می کنم که هر چند دقیقه کنار یکی از ما می نشیند و دلداریمان می دهد ، خواهرم که مظلومانه تسبیح به دست دعا می کند و برادرم که از سر شب تا به حال دستهایش را روی سرش گذاشته و حتی یک کلمه هم حرفی نزده و خیلی های دیگر که هر لحظه تعدادشان هم اضافه می شود و هر کلمه از حرفهایشان مثل پتکی توی سرم می خورد عمو هر چند دقیقه یکبار زنگ ICU را می زند و دایی وخاله ام اصرار می کنند که ما به خانه برگردیم
توانایی نوشتن ادامه اش را ندارم

ماشاالله

همچنان در انتظار می مانم ...، باصدای پرستار که می پرسد همراه بیمار .. به خود می آیم و همراه تخت برانکاو به بخش داخلی وارد شده ودر اتاقی کوچک و یک تخته قرار می گیریم ، اوضاع تغییری نکرده است حتی پس از وصل سرم مسکن و رسیدگی های ویژه ذره ای از نا لها و دردهای پدر کاسته نشده .واینجاست که از خودم بدم می اید اینکه چرا کاری از من ساخته نیست ،با شدت یافتن درد سراسیمه خود را به بخش پرستاری می رسانم و ملتمسانه تقاضای کمک ، اقا خواهش می کنم میشه لطفا سری به بیمار بزنید ، میشه مقدار داروش رابیشتر کنید؟؟.اما بالحن تند پرستار که میگه :ما هر کاری لازم باشه براش انجام دادیم ، ناامید ومستاصل به اتاق برمی گردم دیدن ناله ها و زجرهای و ظاهر رنجور و تکیه پدر برروی تخت که همچون شمع آب می شود امان را ازمن بریده ، او که پس از یک بیماری کوتاه مدت اینچنین به سرعت رو به تحلیل و ضعف رفته همه مارا شوکه کرده و دیدن برباد رفتن آرزوها و امیدهای فراوانش و برزمین ماندن برنامه های خیر خواهانش آه وحسرت را برایمان به همراه داشته ، آه پدر در جدال با غول قدرتمند مرگ چه زود از پا در آمدی.آخر چرا؟ برای چه اینقدر زود مغلوب شدی تو که همیشه به ما انرژی انگیره و نیروی می بخشیدی ، این چه دیو دهشتناک بیماری بود که توان مقابله با آنرا از دست دادی و حالا اینچنین ضعیف و رنجور در جدال بامرگ در گوشه بیمارستان قرارگرفته ای

فرزندم

هنگامي كه پاهاي خسته ام به من اجازه راه رفتن نمي دهند ....
دستانت را به من بده ... همانگونه كه در كودكي اولين گامهايت را به كمك من برداشتي
و اگر روزي به تو گفتم كه نمي خواهم بيش از اين زنده باشم و دوست دارم بميرم ... عصباني نشو. روزي خواهي فهميد كه من چه مي گويم.
تو نبايد از اينكه مرا در كنار خود مي بيني احساس غم، خشم و ناراحتي كني. تو بايد در كنار من باشي و مرا درك كني و مرا ياري دهي، همانگونه كه من تو را ياري كردم كه زندگي ات را آغاز كني
مرا ياري كن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوري ياري ده كه راه زندگي ام را به پايان ببرم.
من نيز پاداش تو را با لبخندي و عشقي كه همواره به تو داشته ام خواهم داد.
دوستت دارم پسرم.
پدرت


When my tired legs do not allow me walk
give me your hand… the same way I did when you gave your first steps
And when someday I say to you that I do not want to live any more… that I want to die… do not get angry… some day you will understand…
Help me to walk… help me to end my way with love and patience. I will pay you by a smile and by the immense love I have had always for you.
I love you son
Your father

حدس بزن

دقیقا یادم نمی‌آید اولین بار را ولی تو یادت هست؛ ظاهرا من نوزاد بوده‌ام و مادر و مادربزرگم دستانم را در میان شبکه‌های نقره‌ای تو گذاشته‌اند و صورتم را در میان آن‌ها گرفته‌اند تا ببینم آن‌چه در میان آن شبکه‌ها محصور شده است را.کمی بعدش را خودم یادم هست؛ شاید شش ساله بودم؛ قبل از رفتن به تهران آن زمان‌ها کمی فرق می‌کرد نمی‌دانم چگونه خودم تنهایی با اتوبوس میرفتم و می‌آمدم؛ مادرم هنوز هم می‌گوید نمی‌داند چگونه انقدر راحت در شش سالگی تنها می‌رفتم و برمی‌گشتم. و برادرم را کلی سرکوفت می‌زند که دوم راهنمایی هستی و هنوز می‌ترسم تنها جایی بفرستمت.داراتلاوه حرم قرآن حفظ می‌کردیم قبل از کلاس می‌آمدم به زور پاهایم را در میان پایه‌های سنگی شبکه‌ها می‌گذاشتم و به زور خودم را بالا می‌آوردم بلکه آن داخل را ببینم و هر بار خادم کنار ضریح می‌آمد و.....

بقيه اش را هر كي حدس بزنه جايزه مي گيره!

دیوونه

خواستم بگم انصافا خوب شد که من خدا نیستم
چون اگه بنده هام این همه دعا می کردن واسه یه چیز ،اونوقت من حوصلم سر می رفت و بدون مصلحت و موقعیت سنجی و اینا همین جوری حاجتشونو می دادم
اونوقت فکر کنین که جامعه چقده مسخره می شد!

همه متاهل بودن
همه خوشتیپ بودن
همه ماشین و خونه و اینا داشتن
حتی ممکن بود یه زن با چند مرد ازدواج کنه!!!!!
اوه اوه اوه!!!
چه گندی میشدا!!!
خوب شد حتی آدمم نشدم!!!

حدس بزن

سالنی بزرگ که دور تا دور آن با فاصله های تقریبا کمی درهایی قرار گرفته یکی از درها  مخصوص اتاق های عمل یکی مخصوص آی سی یو یکی دیگر مخصوص سی سی یو و در های دیگر . در کنار دیوار هم صندلی هایی  چیده شده  است .من آن صندلی گوشه را انتخاب میکنم  وبا حالت خستگی و چشمانی خمار آلود روی آن مینشینم .دستانم را به هم قفل کردم و سرم را به آن تکیه دادم و مشغول خواندن دعاهای سفارش شده هستم.نمیدانم دور و برم چه میگذرد اضطرابم آن قدر زیاد است که خانم بغل دستی متوجه شده.پاهایم در حال تکان خوردن است .آی خدا مگه یاد تو آرام بخش دلم نیست چرا نمیتونم آرام شم؟؟هر از گاهی آن نگاه آخرش دلم رو میسوزاند و اشک داغی از چشمانم جاری میشود .ناگهان صدای جیغی را میشنوم  صاحب صدا زنی میانسال بود که مادرش درسی سی یو دار فانی را وداع گفت! اطرافیان دلداریش میدهند .دلشوره ام دو چندان شد  صدای اذان  صبح در سالن پخش میشود.لحظه ی نابیست از ته دلم برایش دعا میکنم و ...

بقيه اش را هر كي حدس بزنه جايزه مي گيره!

موضوع انشاء

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.حتما ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.
ادامه نوشته

یعنی چی؟

یادش بخیر

روز اول  را در راه بودیم ، شب رسیدیم خرمشهر .کنار مسجد جامع اسکان کردیم .صبح فردا حدود ساعت 10 صبح رسیدیم سرزمین غواص ها  سرزمین نخل های بی سر ، جایی که حکایت از نخل است و بوریا ، ضیافتی بی نظیر به پا بود ، ضیافت آب و آتش .... آنجا اروند  بود  .هوا به شدت گرم بود اما نسیمی بهاری می وزید ...
ادامه نوشته

اللهم عجل

چه باید گفت ؟؟؟                          نمیدانم !!!!!!؟؟؟

        کجا باید رفت؟؟؟       از که باید گله کرد؟                 که را شماتت باید کرد .... نمیدانم؟؟؟؟

                   چقدر باید شرمنده بود؟       چقدر باید اشک ریخت؟؟

                                                    چققققققققدر باید نگرانش باشم؟؟؟؟

                                            نمیدانم به یگانگی ات نمیدانم؟

                 قشنگترین دعاها رابرایت کردم...

                                                           و دعا خواهم کرد.............

خدایا هنوز در تب و تاب اینم که به نیاز پاسخ دهی ..فقط این را بفهمم که مرا میبینی برایم بس است ...فقط بدانم صدایم را میشنوی ...خدایا فقط یه نشانه ....چند سال دعا و ندبه سر دهم تا قلبم را بگیری برای خودت ..خدایا در این که قلب کوچکم برای توئه بزرگ بس نیست شکی نیست ..اما اگر مرا اینگونه رها کنی بی شک نابود خواهم شد. به بزرگی ات قسم فنا میشوم ..مگر من چه میخواهم ؟؟؟ به جز اینکه جز خوبی چیزی  نمیخواهم ؟؟یکی به من بگوید جز این است ؟