در ICU باز شد نگاه همه ما به آدم هایی است که از اتاق بیرون می آیند ، زمان تغییر شیفت است
صدایم بند آمده دیگر حتی توان دعا کردن هم ندارم مثل دیوانه ها فقط خیره می شوم به یک نقطه و سفارشاتش را در ذهنم مرور می کنم خودش انگار می دانست ..... دلم می لرزد ، زانوهایم سست شده و... به مادرم نگاه می کنم که هر چند دقیقه کنار یکی از ما می نشیند و دلداریمان می دهد ، خواهرم که مظلومانه تسبیح به دست دعا می کند و برادرم که از سر شب تا به حال دستهایش را روی سرش گذاشته و حتی یک کلمه هم حرفی نزده و خیلی های دیگر که هر لحظه تعدادشان هم اضافه می شود و هر کلمه از حرفهایشان مثل پتکی توی سرم می خورد عمو هر چند دقیقه یکبار زنگ ICU را می زند و دایی وخاله ام اصرار می کنند که ما به خانه برگردیم
توانایی نوشتن ادامه اش را ندارم