من نیایشگری را دیدم که « خدا » را از دل می راند و « دعا » را به جایش مي نشاند. 

 من عابدی را دیدم که « فکر » را از ذهن می زدود تا « ذکر » را جایگزین کند. 

 

  من حاکمی را دیدم که « اعتماد مردم » را ارزان می فروخت و « خودکامگی » را گران می خرید. 

 من سدی پر آب دیدم که قرن ها قطره قطره آب را در خود گرد آورده بود....

 و جمعی را دیدم که بی پروا و بی امان با هر ابزاری به جان سد افتاده بودند تا ...

... و سرانجام سد را شکستند و همه را سیلاب برد!!! 

  من خدایی را دیدم بی نهایت بزرگ، اما در عين حال چنان كوچك كه در ذهن كودكي پنج ساله مي گنجيد و باز به اندازه ايمان و آرزوي او بزرگ بود ، در رويايش روان بود و در نگاهش، نگران.