روز اول  را در راه بودیم ، شب رسیدیم خرمشهر .کنار مسجد جامع اسکان کردیم .صبح فردا حدود ساعت 10 صبح رسیدیم سرزمین غواص ها  سرزمین نخل های بی سر ، جایی که حکایت از نخل است و بوریا ، ضیافتی بی نظیر به پا بود ، ضیافت آب و آتش .... آنجا اروند  بود  .هوا به شدت گرم بود اما نسیمی بهاری می وزید ...بعد از شنیدن صحبت های راوی کاروان و مداحی مداح  کاروان چند دقیقه ای بچه ها  با خودشان خلوت کرده بودند هرکسی به دور دست ها خیره شده بود .عجب جایی .اینجا بوی عباس می دهد .بوی وفا می دهد .بوی فرات می دهد... بعد از نماز و ناهار به سرزمینی رفتیم که غربت از سر و رویش می بارید ، جایی شبیه مدینه ، آنجا  بوی حرم امام رضا را میداد  بوی تربت کربلا ، بوی چادر خاکی مادر  میداد .آنجا شلمچه بود . جایی که رمز یا زهرا غوغا می کند...ساعاتی در آنجا به یاد  غربت زهرا گریستیم  .در آنجا نخل های بی سر خون به جگرمان میکرد یاد دستان مولا آرامش را از ما برده بود .آه از غروبش .... غروب را هم نظاره گر شدیم .... بعد از صلاه مغرب و عشا در راه برگشت پاهایم  همراهیم نمیکردند ... چند قدمی می رفتیم و مینشستیم .. آهای مردم عالم اینجا چه جایی است که با دل بچه ها اینگونه میکند . هرکسی درون عالم خودش بود ،  قدم میزدیم و می گریستیم ..اما این گریه ها  به آنجا ختم نمیشد بچه ها همگی درون اتوبوس بلند بلند گریه می کردند ...شهدا با دل اینها چه کرده اید که اینگونه بی تابند ؟؟؟ دوباره شب را برگشتیم همان جای قبلی در خرمشهر صبح فردا با عشقی افزون و دلهایی سر شار از یاد خدا  عازم .جایی شدیم که مثل هیچ جا نبود .جایی که حسین تشنه لبیک بود نه آب جایی که عشق به سن و سال نبود به شور حال بود جایی که گمشده ی انسان چیز دیگری است. در سه راهی شهادت  حلقه زدیم و راوی برایمان از غیرت و شجاعت و مردانگی شان گفت .در این  بین دختری بود که  گویی دختر شهید باشد  یا خواهر شهید( آخر هم نفهمیدم)  عالمی داشت برای خودش .. همگیمان به حالش غبطه خوردیم آرام و قرار نداشت اصلا در  جمع ما نبود .مدام ناله میکرد  ....آنجا را به قصد هویزه ترک کردیم . اولین بار بود که به هویزه قدم می گذاشتم . اینجا هم  از آن جاهایی بود که فضایش بسیار تاثیر گذار بود .این ها حرف های من نیست .این حس ها را میدیدم و میشنیدم.مزار  سردار شهید علم الهدی در آنجا بود . بعد از نماز و ناهار  همگی مداحمان را برای خواندن زیارت عاشورا همراهی کردیم . واقعا  حسی ملکوتی در آنجا حکم فرما  بود تعریف نکنم برایتان بهتر است .... عصر مشرف شدیم معراج الشهدا  نماز را آنجا خواندیم . آرامش آنجا دیوانه ام میکند ...شب رسیدیم سرزمین دلاور مردان .....جایی که شهدا آرام و قرار نداشتند سرزمینی  که شب زنده داری شهدا را نظاره گر بوده..جایی که گفته هاشان بوی همت داشت چفیه هاشان رنگ و بوی یاس داشت.... آنجا دو کوهه بود  .فردا هم وداع کردیم و برگشتیم .دو کوهه آیا دوست داری که پادگان یاران مهدی (عجل الله و  تعالی فرجه ) باشی ؟پس منتظر باش !!! خدا کند که خودمان را در هیو های شهر گم نکنیم .خدا کند که خون شهدا برایمان کمرنگ نشود خدا کند ادامه رو راهش باشیم .خداکند بصیرت پیدا کنیم ..خدا کند تو بیایی و برای همیشه دلمان را ببری.کوله پشتی ها بر زمین مانده اند و خالی ؛ اما آیا سنگی اش را بر دوشت حس نمیکنی ؟