حدس بزن
دقیقا یادم نمیآید اولین بار را ولی تو یادت هست؛ ظاهرا من نوزاد بودهام و مادر و مادربزرگم دستانم را در میان شبکههای نقرهای تو گذاشتهاند و صورتم را در میان آنها گرفتهاند تا ببینم آنچه در میان آن شبکهها محصور شده است را.کمی بعدش را خودم یادم هست؛ شاید شش ساله بودم؛ قبل از رفتن به تهران آن زمانها کمی فرق میکرد نمیدانم چگونه خودم تنهایی با اتوبوس میرفتم و میآمدم؛ مادرم هنوز هم میگوید نمیداند چگونه انقدر راحت در شش سالگی تنها میرفتم و برمیگشتم. و برادرم را کلی سرکوفت میزند که دوم راهنمایی هستی و هنوز میترسم تنها جایی بفرستمت.داراتلاوه حرم قرآن حفظ میکردیم قبل از کلاس میآمدم به زور پاهایم را در میان پایههای سنگی شبکهها میگذاشتم و به زور خودم را بالا میآوردم بلکه آن داخل را ببینم و هر بار خادم کنار ضریح میآمد و.....
بقيه اش را هر كي حدس بزنه جايزه مي گيره!