این نیز بگذرد!!!

پادشاهی حکیم شهرش را فراخواند و از او خواست تا جمله ای برای او بنویسد که در همه لحظات آرامش بخش و تسلای روحش باشد.حکیم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته ای را درون انگشتر پادشاه قرار داد و با او شرط کرد فقط زمانی آن را باز کند که احساس کرد به آن نیازمند است. چندی بعد جنگی میان آن شهر و شهر همسایه درگرفت؛ جنگی سخت که به دشواری از پس آن برمی آمدند. متاسفانه جنگ رو به شکست پیش می رفت و پادشاه خسته و درمانده بالای تپه ای به دام افتاد و در اوج ناامیدی به یاد انگشترش افتاد و آن را گشود. دید که در آن نوشته است:

"این نیز بگذرد!!!"

با خواندن این جمله جان تازه ای گرفت و با تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پیروز از جنگ بیرون آمد.زمان برگشت به شهرش مردم جشنی برایش برپا کردند و او را غرق در گل و سرور و شادی کردند، پادشاه در پوست خود نمی گنجید.در همین حال که احساس بزرگی و غرور او را فراگرفته بود باز به یاد انگشترش افتاد. آن را گشود و بار دیگر این جمله را خواند:

"این نیز بگذرد!!!"

هفت اصل بیل گیتس

بیل گیتس در یکی از سخنرانی هایش در یکی از دبیرستان های آمریکا اصول موفقیت خود را اینگونه برشمرد:

اصل اول: در زندگی همه چیز عادلانه نیست، بهتر است ب این حقیقت کنار بیایید.

اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قائل نیست. در این دنیا از شما انتظار می رود قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید کار مثبتی انجام دهید

اصل سوم: پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام کسی به شما رقم فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.

اصل چهارم: اگر فکر می کنید آموزگارتان سختگیر است سخت در اشتباهید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رییس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزی در رستوران ها با غرور و شان شما تضاد ندارد. پدربزرگ های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار یک فرصت بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستیدپدر و مادرتان را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد شوید پدر و مادرتان هم جوانان پر شوری بودند و به قدری که به نظر شما می رسد ملال آور نبود.

 

 

عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید

نامت وزيد و پنجره قدري نفس كشيد

در جان من دوباره خطي از هوس كشيد

شال و كلاه كرد زمستان براي كوچ

پا از حريم سبز حضور تو پس كشيد

آمد بهار و تازه شد از او تن درخت

گل شعله‌ها به جان و تن خار و خس كشيد

عشق آمد و ميان دلم طرحي از اميد

جاري‌تر از طراوت رود ارس كشيد

هرچند فصل سرد، دلش را مچاله كرد

اما پرنده هرچه كشيد از قفس كشيد

مثل اتاق، حال دل من گرفته بود

نامت وزيد و پنجره قدري نفس كشيد

رازی  razischool88

خدا

خستگي را تو به خاطر مسپار
كه افق نزديك است
و خدايي بيدار كه تو را مي بيند
و به عشق تو همه حادثه ها مي چيند
كه تو يادش افتي
و بداني كه همه بخشش از اوست
و همينش كافيست

به یاد بابا

مي دانم فاصله ی ما زياد شده اما نمي دانم تو دور شده اي يا من
تو سفر کردي يا من جا ماندم
تو تکرار کردي يا من .....
ولي کاش !!
ولي کاش آينه اي داشتي
و مي ديدي کسي در پشت منظر نگاهت هم آغوش خاک گشته
و لحظه لحظه ی خاطرات بودنت را در اين فاصله ها مي گذارد تا به تو نزديک تر شود
کاش مي دانستي که کسی آمار قدمهايت را دارد....
و کاش
کاش می آمدی و می دیدی
که در این عرصه ی دنیای بزرگ
چه غم آلوده جدایی هایست
و بدانی که
از دل نرود هر آنکه از دیده برفت

گوش کن

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان
کفش به پا کن وبیا
آنجاکه پر ماه به تو انگشت هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است......

الهم عجل

گلها همه با اذن تو برخواسته اند / از بهر ظهور تو خود آراسته اند

مردم همه در لحظه تحویل ، بی شک اول فرج تو را از خدا خواسته اند . . .

دوست داشتن برتر از عشق است

" من در فهرست جامعي كه از همه ي انواع عشق ها وجود دارد ،از عشق زن و مرد ،مردم ووطن،پدروفرزند و انسان وخدا و...هرچه گشتم آنچه را كه دل من سال ها است با آن آشنا است نيافتم و آن تنها عشقي است كه زاده ي انسان است كه ديگر عشق ها همه تحميلي طبيعت است و مقتضاي خلقت.تنها يك عشق است كه آن ‍‍‍"من ناب و آزادو صميمي"انساني ،بي تحميل طبيعت و بي اقتضاي مزاج ومصلحت و منفعت ،انتخاب ميكند و آن كشش اسرار آميز دو روحي است كه طعم مرموز خويشاوندي شگفتي را كه ريشه در جهاني ديگر دارد از يكديگر مي چشندو در نخستين ديدار يكديگر را باز ميشناسند و هر لحظه خطوط آشنايي و خويشاوندي عميق و روشني كه كتمان ناپذير است در هم ميخوانند.گفتم بهترين كلمه براي ناميدن آن عشق خويشاوندي است خويشاوندي دو روح،دو بيگانه.با لطافت زيبايي كه در ساختمان كلمه است :خويش و وند ! ترسيدم نفهمند .به هر حال مي گويم "دوست داشتن":

خاطرات یک روان پزشک

پرونده رو باز کردم و نگاهی به مرد جوان انداختم. میخواستم بخونم که شروع کرد

- دکتر من کشتمشون

پرونده رو بستم

- کشتی؟

خانوم صدری از ته اتاق به من نگاه کرد و بعد با تعجب به مرد جوان

- مادرم رو

- مادرت رو کشتی؟کی؟

لم داد روی صندلی و سرش رو پائین انداخت. برام جالب بود. یعنی داشت اعتراف میکرد؟ بعد یکماه هنوز دستگیر نشده بود؟

- یه روز اومدم خونه  و دیدم مادرم خوابیده. ازش متنفر بودم. تو بچگی منو میزد. وقتی دعوام میشد میگفت تو  بچه سر راهی بودی. دو سه بار با قاشق داغ روی پام زده بود. ایناها جاش

اومد شلوارش رو در بیاره که گفتم

- نمیخواد نشون بدی . من حرفت رو باور میکنم

نشست

- یه روز اومدم دیدم خوابه. چاغور و برداشتم و کردم تو دلش و بیست بار دیگه هم زدم. با تمام قوام میزدم. مرد و منم بردم چالش کردم تو باغچه

ترسیده بودم. چی میگفت؟یعنی این قاتله؟خواستم پرونده رو باز کنم و شرح بیماریشو بخونم و بفهمم چرا اینجاست که دوباره شروع کرد

- بابام رو آتیش زدم با نفت. اول دست و پاش رو بستم بعد نفت رو روی سرش خالی کردم و کبریت رو کشیدم و آبجیمو ....

دیگه گوش نمیدادم پرونده رو باز کردم و چشمم به سرعت روی نوشته ها حرکت میکرد

همچنان حرف میزد

پرونده رو بستم نگاهش کردم

از اینکه تمام خانواده اش رو تو خیالش کشته بود نفس راحتی کشیدم.


همه جوره!

دردناک ترین آواز،آواز پرنده ای است که در قفس میخواند

 رنجورترین صدا،صدای شکسته شدن قلب انسان است

 کوتاه ترین شادی ها،بزرگترین افسوس ها را به دنبال خواهد داشت

 ایستادن بر روی پای خود را از کودکی بیاموز،چرا که در پیری باید  به عصای خود تکیه کنی!

 هرچه را که امروز داری با دیگران تقسیم کن چرا که شاید فردا فرصت آن را نداشته باشی...

عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید

سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد
وقلب من نیایش می کند:
خدایا! مرا متبرک کن
تا هر روز که در راه رسیدن به «تو» گام بر میدارم
با تحسین و حیرت
زیبائی را بجویم که همانا سرشت «تو»ست.
خدایا مرا برکت آن بخش
که هر روز وظیفه خویش را به انجام برسانم
به برادران و خواهرانم یاری برسانم
تا بار خود را در فراز و نشیب زندگی بر دوش کشند.
و هر روز نیایش کنم:
در آفتاب و باران بادا که خواست «تو» تحقق پذیرد.

عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید

در گوش من صحیفه تبریک عید گفت ..........

.سالی دگر زعمر تو ای بی خبر گذشت..........

نشگفته غنچه های بهار و امید و عشق..........

دیدی که عمر همچو نسیم سحر گذشت ؟.........

روح کهن نه تازه شود با حلول عید!..........

راح کهن بیار که آبم ز سر گذشت........

تبریک نیست , تسلیت است اینکه دوست را .........

گویی: خوشا ز عمر تو سالی دگر گذشت

عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید

زندگی

از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير، با اعتماد زمان حال را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگربداني که چطور زندگي کنی

یک با یک

معلم پای تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسيها
لواشک بين خود تقسيم می کردند

وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد

برای اينکه بيخود های‌و هوی می کرد و با آن شور بی‌پايان

تساويهای جبری را نشان می‌داد
با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای که از ظلمتی تاريک
غمگين بود

تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است

از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست

هميشه

يک نفر بايد بپاخيزد.....

به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است


نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند


و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود

وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوی زير و رو می شد

حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟

يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟

يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با يک برابر بود

پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟


معلم ناله‌آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:

یک با یک برابر نیست...

نجوا

خدایا!مهربانا!این گردش دوروزه ام را در فضای هستی به هوای عشق او و به گرد محور ولایت او قرار ده که بی ولایت او نه نماز نیمه شبم چاره درد است و نه ذکر همیشه جاری بر زبانم مانع قهر.
لطیفا!به جرعه ای از ان جویبار رحمت سیرابم کن .به زلالی اش کدورتهای دنیای غم زده مان را پاک کن و به خوبی هایش باران خوبی بر ما ببارو به رحمتت پرده از رخسار ان خورشید عصمت برکش.
آمین با رب العالمین

تاخیر

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌ و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.
در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارم که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کردم.

عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید

بــاز مـــی آیــــد بــــهـــار دلـنشین / بــاز بــلـبــل مــی شــود با گل قرین
بــاز صـــحــرا پـر شقایق می شود / بــاز روشــن قــلب عـاشق می شود
فــصــل ســـرد از هــیــبت باد بـهار / مــی کــنـــد از پــیـش روی او فـرار
ســفــره هــا بــا هـفت سین آراسته / بــا گـــل مـــهـــر و صــفـــا پیراسته
بــر ســر سفره جـوان و خُرد و پیر / ســبزه و آئــیــنـه و مــاهـی و سـیر
سـیـب و سـنـبـل در کـنـار یــاسـمـن / عطربــیــد مـِشک چــون مُشک خُتَن
سرکه و سنجد، سماق و شمع و گل / عـــیـــد آمــد بـــا دف و ســاز و دُهُل
ســال نــوتـحـویل و سال کهنه رفـت / هــم دل مــا تـازه شد هم شال و رخت
یــا مــُقــلّب،قــلب مـــارا شـــاد کــن / یـــا مـــُدبّـــر خـــانــــه را آبـــاد کـــن
یـــا مـــُحـــول ،اَحســــنُ الــّحالم نما / از بـــدیـــهــــا فـــارغُ الـــبـــالــم نـما
ایـــن دل «جـــاویــد» را پـاک از ریـا / کُــن خــــدا ،ای قـــادر بـــی مــنـتــها

همه جوره!

برای يك بار پريدن ، هزار هزار بار فرو افتادم

هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني
چطور انتظار داري کسي ديگه‌اي برات راز نگهداره

هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست دارند به " بهشت " بروند...
اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد

عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید

بازکن پنجره را
و ببین پر زدن بلبل باغ
که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار
وبکش با نفسی تند و عمیق
بوی عطر گل یاس
وببین مرغک آزرده عشق
که حزین بود و نزار
با شکوفایی گلهای بهار
شده سرمست غرور
دیگر آن سوزش سرمای زمستان
نخورد بر بدن سبز درخت
یا که شلّاق خزان
نکند غنچه گل را پرپر
بازکن پنجره را
پرکن از رایحه و عطر بهار
ریه خسته ز سوز و سرما
و ببین در همه جا
فرشی از سبزه وگل پهن شده ست
تک درختی که زسرما بدنش می لرزید
جامه سبز به تن کرده
تنش گرم شده ست
پولکی را که سپید است و قشنگ
یا که زرد است و بنفش
دست خیّاط زمان
روی این جامه سبز
دانه دانه زده با زیبایی
گوییا فصل بهار
کرده بر پیکر این تازه عروس
تورخوش رنگ و سپید
از لطافت چو حریر

این بهار هم گذرا است
سال دیگر شاید
نتواند بگشاید« جاوید »
باز این پنجره را

بیا

طلوع مي کند از آن آفتاب پنهاني
ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني

دوباره پلک دلم مي پرد,نشانه ي چيست؟
شنيده ام که کسي ميرسد  به مهماني

کسي که نقطه ي آغاز هر چه پرواز است
تويي که در سفر عشق خط پاياني

تويي بهانه ي آن ابر ها که مي گريند
بيا که صاف شود اين هواي باراني

تو از حوالي اقليم هر کجا آباد
بيا که مي رود اين شهر رو به ويراني

کنار نام تو لنگر گرفت کشتي عشق
بيا که نام تو آرامشي است طوفاني

نقطه ضعف

کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…
پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.
استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.
استاد گفت: “دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی! کودک به فکر فرو رفت.....

فکر می کنید کدام یک از برداشت های کودک درست تر است :
1- پدرم می خواست نقطه ضعف مرا به رخ بکشد !
2- چون من یک دست داشتم استاد به من اهمیتی نمی داد تا تمام فنون را به من بیاموزد و من شانسی برنده شدم .
3- استاد به من یاد داد که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنم .

الهم عجل

جهان به انتظار نگار زیبا سوخت

درخت صبر ز عشقش کنار دریا سوخت

خدا کند دل ما به آرزو برسد

ز طعنه های رقیبان بنای دلها سوخت..

با آرزوی ظهور قائم آل محمد، آغاز امامت نائب برحق بر منتظرانش مبارک..

خودمان باشيم !خود خودمان .

خودمان باشيم !خود خودمان .

به نداي درونمان گوش فرا دهيم و هماني را انجام دهيم كه خود واقعي مان مي خواهد .شرطي شدن هاي اين همه سال را به كناري بيفكنيم و خويشتن خويش را فرا خوانيم ، اينگونه مي توان رشد كرد ، پيشرفت كرد و بهتر و بهتر شد ؛ و روز به روز و لحظه به لحظه به خود آرماني نزديكتر شد .

براي موفق شدن بايد اول باور كنيم كه مي توانيم .

لحظات را دريابيم . لحظه اي كه در آن قرار داريم مهم ترين زماني است كه بايد دريابيم .با زندگي در زمان حال و لذت بردن از لحظاتي كه در حال گذر هستند مي توانيم جنبش پايداري را در وجودمان احساس كنيم .در چنين لحظاتي از زير بار گذشته و اضطراب آينده رها مي شويم .مراقب زمان حال باشيم تا اساس يك آينده مطمئن را بسازيم .

همه جوره!

بزرگي در اين نيست كه كجا ايستاده باشيم . به اين است كه به كدام جهت در حركت باشيم .

فقط آنها كه جرات شكست خوردن دارند ، موفق مي شوند .

خشنود ساختن همگان محال است .

اشتباه نكردن ستودني نيست ، در اشتباه نماندن ستودني است .

داستان مداد

پسرك پدر بزرگش را تماشا ميكرد كه نامه اي مي نوشت .

بالاخره پرسيد:

"ماجراي كارهاي خودمان را مي نويسيد؟ درباره ي من مينويسيد؟"

پدر بزرگ از نوشتن دست كشيد ، لبخند زد و به نوه اش گفت:

" درست است ، درباره ي تو مي نويسم . اما مهم تر از نوشته هايم مدادي است كه با آن مي نويسم . مي خواهم وقتي بزرگ شدي مثل مداد بشوي."

پسرك با تعجب به مداد نگاه كرد و چيز خاصّي در آن نديد:

"اما اين هم مثل بقيهْ مدادهايي است كه ديده ام."

"بستگي دارد چطور به آن نگاه كني. در اين مداد پنج خاصيّت است كه اگر به دستشان بياوري ، تمام عمرت در دنيا به آرامش مي رسي.

" خاصيّت اول: مي تواني كارهاي بزرگ كني، اما نبايد هرگز فراموش كني كه دستي وجود دارد كه هر حركت تو را هدايت ميكند . اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير ارادهاش حركت دهد.

"صفت دوم: گاهي بايد از آنچه مي نويس دست بكشي و از مداد تراش استفاده كني . اين باعث مي شود مداد كمي رنج بكشد ، اما آخر كار نوكش تيز تر ميشود . پس بدان كه بايد رنج هايي را تحمل كني ، چرا كه اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

"صفت سوم: مداد هميشه اجازه ميدهد براي پاك كردن يك اشتباه، از پاك كن استفاده كنيم. پس بدان كه تصحيح يك كار خطا ، كار بدي نيست، در واقع براي اينكه خودت را در مسير درست نگه داري  مهم است.

"صفت چهارم:چوب يا شكل خارجي مداد مهم نيست ، ذغالي اهميّت دارد كه داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

"و سر انجام ، پنجمين خاصيّت : از خود اثري به جا مي گذارد. بدان هر كار در زندگي ات ميكني ، ردي به جا مي گذارد و سعي كن نسبت به هر كاري كه ميكني ، هشيار باشي و بداني چه مي كني."

کاش

کاش وقتی زندگی فرصت دهد،گاهی از پروانه ها یادی کنیم


کاش بخشی از زمان  خویش را،وقف قسمت کردن شادی کنیم


کاش وقتی آسمان بارانی ست،از زلال چشمهایش تَر شویم


وقت پاییزازهجوم دست باد،کاش مثل پونه ها پرپر شویم


کاش وقتی چشمهایی ابریند،به خود آییم و سپس کاری کنیم


از نگاه زرد گلدان هایمان،کاش با رغبت پرستاری کنیم


کاش دلتنگِ شقایق ها شویم ،به نگاه سرخشان عادت کنیم


کاش شب وقتی که تنها میشویم،با خدای یاس ها خلوت کنیم


کاش با حرفی که چندان سبز نیست قلب های نقره ای را نشکنیم


کاش هر شب با 2 جرعه نور ماه،چشم های خفته را رنگی زنیم


کاش بین ساکنان شهر عشق،رد پای خویش را پیدا کنیم


کاش رسم دوستی را ساده تر، مهربانتر آسمانی تر کنیم


کاش وقتی آرزویی می کنیم از دل شفافمان هم رد شود.


مرغ آمین هم از آنجا بگذرد.حرف های قلب مان را بشنود

دوست داشتن

دوست داشتن را  باید از دختر بچه ها یاد گرفت...آنهادر مقابل محبتی که به عروسک خود می کنند از او انتظار محبت ندارند..آنها بدون هیچ توقعی عروسکشان را دوست دارند و دوست داشتن واقعی یعنی همین

بخشیدن مال

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد،کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند.سنگی زیبایی درون چشمه دید.آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود.کنار او نشست واز داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد.مرد گرسنه هنگام خوردن نان،چشمش به یه سنگ گرانبهای درون خورجین افتاد.نگاهی به زاهد کرد و گفت:آیا آن سنگ را به من می دهی؟زاهد بی درنگ سنگ را در آورد و به او داد.مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.او می دانست که آن سنگ آنقدر قیمتی است که می تواند با فروش آن تا آخر عمر در رفاه زندگی کند،بنابراین سنگ را برداشت و سریع به طرف شهر حرکت کرد.چند روز بعد،همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت: من خیلی فکر کردم،تو با اینکه می دانستی این سنگ چقدر ارزش دارد،خیلی راحت آن را به من هدیه کردی! بعد دستش را در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت: من این سنگ را به تو بر میگردانم ولی در عوض چیز گرانبهاتری از تو میخواهم.به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم؟

بعضی افراد هستند که بخشیدن از مال دنیا خیلی براشون سخته خودمون رو امتحان کنیم شاید ما هم پا بسته دنیا شدیم!

غم

غم را دیدم که پیاله ای از غصه سر می کشید٬ صدایش کردم و گفتم:«شیرین است٬ این طور نیست؟» با ترشرویی پاسخ داد:« تو با این دخالت٬ کسب و کارم را از رونق انداختی؛ چگونه می توانم از این پس اندوه را به تو بفروشم٬ در حالی که می دانی غم موهبت است و نه مصیبت.»

پروردگارا

پروردگارا٬ تو در توده ای از شن به همان اندازه حضور داری
که در وزش باد٬
و من در مقابل تو سر تعظیم فرود می آورم.
تو در سنگ ریزه های کوچک به همان اندازه حضور داری
که در آرامش دریای بیکران٬
و من در مقابل تو سر تعظیم فرود می آورم.
اوه پروردگار بزرگ
تو در زمینی بایر به همان اندازه حضور داری
که در مکان های شلوغ٬
و من در مقابل تو سر تعظیم فرود می آورم.

آسمان

أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي الْأَرْضِ وَالْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَيُمْسِكُ السَّمَاء أَن تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَّحِيمٌ

اینکه آسمان برزمین سقوط نکند
اینکه آسمان با ستونهای نامرئی بناشده است
آسمان جیست؟
جولانگاه اندیشه های من، از دیر باز تا کنون
آسمان چیست، مسیر نگاه منتظر من ،از دیر باز تا کنون
خدایا، بسیار به آسمانت نگریسته ام ،از این دورها
و فقط توانسته ام تا محدوده دیدگانم ،آسمان زیبایت را نظاره کنم
خدایا چه بسیار قطرات رحمتت را، ازآسمان بر سرمان باریده ای
آری آسمان عرصه ی قدرت توست ،عرصه نگاه مهربانت بر ما زمینیان
و دریا،محدوده اندیشه های من
اینکه گاه خشمگین است و گاه مهربان
و ساحل همیشه ،آخرین مرز موجهایش
واینکه کشتیها به فرمان و اراده تو بر دریا به حرکت ادامه می دهند
اینکه گاه طوفان خشمت ،دلها را در هم می شکند تا تو را به یاد آوردند

خدا

و کسی میگوید سر خود بالا کن به بلندا بنگر به بلندای عظیم به افق های پر از نو رو امید
و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست؟
خانه ی دوست در آن عرش پر از نور خداست خانه دوست در ان قلب پر از نور خداست
و فقط دوست خداست

حالا

منتظر باش اما متوقف نباش
تامل کن اما ماتل نکن
سرسخت باش اما لجباز نباش
سریع باش اما گستاخ نباش
بگو آره نگو حتما
بگو نه نگو هرگز
صبور باش اما بی خیال نباش
شتاب کن اما شتاب زده عمل نکن

زندگی

Live in such away that those
Who know you but don’t know cod
Will come to know cod because they know you
چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند به واسطه ی تو با خدا آشنا شوند

نظافتچی بیمارستان

چندوقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يك بيمارستان معروف‘ بيماران يك تخت بخصوص در حدود ساعت 11صبح روزهاي يكشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. اين مسله باعث شگفتي پزشكان آن بخش شده بود به طوري كه بعضي آن را با مسايل ماوراي طبيعي وبعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند.
كسي قادر به حل ا ين مسله نبود كه چرا بيمار آن تخت درست درساعت11 صبح روز يكشنبه مي ميرد.
طبق جلسات پزشكان تصميم گرفته شددر اولين يكشنبه ماه چند دقيقه قبل از ساعت 11 در محل مذكور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند. درمحل و ساعت موعود‘بعضي صليب كوچكي در دست گرفته و در حال دعا بودند‘بعضي دوربين فيلمبرداريبا خود آورده و ...
2دقيقه به ساعت 11 مانده بود كه" پوكي جانسون"نظافتچي پاره وقت روزهاي يكشنبه وارد اتاق شد.
دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات را از پريز برق در آورد و دوشاخه جاروبرقي خود را در پريز زد و مشغول كار شد!

بندگی خدا

بندگی برکس مکن گرتکیه گه خواهی خداست

             زندگی لطفی زایزد،گر نکو بینی طلاست 

 مـــرگ را همواره ایـــزد رهنمونی بـــر تو کرد      

             تا ببینی دیگری از خــود بسازی رادمرد

 کـــن سپاس وهم ستایش هم نمـــاز وهم دُعــا   

             بر خداوند نکوئی ها به لیل و هم ضحی

اگر دیدی!

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است.
علت ناراحتی اش را پرسید.پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم.جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت:
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.سقراط پرسید: اگر درراه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچدایا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.سقراط پرسید:به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟مرد جواب داد: احساس دلسوزی  وشفقت تو  سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی آیا انسان تنها جسمش بیمارمی شود؟و آیا کسی که رفتارش نا درست است روانش بیمار نیست؟اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟بیماری فکری و روان نامش غفلت است....
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کردو به او طبیب روح و داروی جان رساند.پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیرو آرامش خود را هرگز از دست مده

خدای من اموختم ......

 
آموخته ام كه...
بهترين كلاس درس دنيا محضر بزرگترهاست
آموخته ام كه...
وقتي عاشق مي شوم ، عشق خودش را نشان مي دهد
آموخته ام كه...
وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني،
تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.
آموخته ام كه...
هيچ كس كامل نيست مگر اينكه در دام عشق او اسير شوي.
آموخته ام كه...
هر چه زمان كمتري داشته باشم ، كارهاي بيشتري انجام مي دهم

خدا

و کسی میگوید سر خود بالا کن به بلندا بنگر به بلندای عظیم به افق های پر از نو رو امید
و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست؟
خانه ی دوست در آن عرش پر از نور خداست خانه دوست در ان قلب پر از نور خداست
و فقط دوست خداست

طنز

 
 
انسان در طول زندگی و اکثر اوقات
 
 
 
هنگامی که حرف حق و کلامی از طرف خدا رو می شنوه
 
 
 
همش در لهو و لعب و بازی به سر می بره
 
 
وقتی که سر از قبر در روز قیامت در میاره و گیج می زنه
 
 
 
وقتی که وارد صحرای محشر شده و باید مواقف قیامت رو طی کنه
 
 
وقتی که پرونده اعمالش رو در وقت میزان می بینه
 
 
 
وقتی بهشتی ها را می بینه که دارن میرن بهشت
 
 
 
اما ناراحته وقتی می بینه باید به جهنم بره
 
 
 
اما وقتی شیعه علی باشه پس از اون سختی ها باران رحمت
شفاعت بر سرت می باره و اون هم  به رحمت خدا میرسه

ای مردم

أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ
اى مردم از پروردگار خود پروا كنيد چرا كه زلزله رستاخيز امرى هولناك است

ثانیه هامی گذرد،با گذشت هر ثانیه به آن حادثه هولناک نزدیکتر می شویم
امشب، نگاهم را به آسمان پر از ستاره دوخته بودم
آسمانی که یک روز، با ابری سپید شکافته می شد
و ستارگانی که فرو می ریختند
و نوری که به تاریکی می گرایید
دورتر از نگاهم ، دریاهایی بود که روزی به جوش می آمد
و زلزله ای هولناک ، که چهره زمین را دگرگون می کرد
و جهنمی که از آتش خشم خدای رحمانم، برافروخته می شد
و بهشتی که به وسعت زمین و آسمانش گسترده
در آن روز چقدر تنهایم
روزی که بر دهانم مهری خاموشی نهاده می شود
و دیدگانم سخن می گویند
و دستها و پاها
چقدر آن روز تنهایم
دیدگانم را از آسمان شب می دزدم
من تنها مانده ام و اعمالم
و نگاهی منتظر
نگاهی منتظر بخشایش و رحمتش
خدایا در این شب تاریک ،فریاد بر می آورم
من از تاریکی غفلت و گمراهی می هراسم
خدایا آن روز که خشمگین تر از تو نیست
جز خودت هیچ یاور و پناهی ندارم
خدایا می دانم هرگاه ستاره ها را رها می کنی
تاریکی آنها را می بلعد
مرا رها مکن
که از تاریکی ها گریزانم

خدای من هرگز نگویمت بیا دست من بگیر عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

حرف مردم

When people talk behind your back, what does it mean
Simple! It means that you are two steps ahead of them
So, keep moving ahead in Life but

وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟
خیلی ساده ! یعنی این که تو دو قدم از اون ها جلوتری
پس، در زندگی راهت رو ادامه بده اما ...

آموختني هاي زندگي

The best cosmetic for lips is truth
زیباترین آرایش برای لبان راستگویی
for voice is prayer
برای صدا دعا به درگاه خداوند
for eyes is pity
برای چشمان رحم و شفقت
for hands is charity
برای دستان بخشش
for heart is love
برای قلب عشق
and for life is friendship
و برای زندگی دوستی هاست

مهمترین عوامل انحطاط و شکست :

١- ثروت بدون کار
٢- لذت بدون وجدان
٣- دانش بدون تعهد
٤- تجارت بدون پاکدامنى
٥- علم بدون انسانيت
٦- عبادت بدون فداکارى
٧- سياست بدون اصول اخلاقى

دروغ می گوییم!

فریب ما مخور آقا دروغ میگوییم
به جان حضرت زهرا دروغ میگوییم
چه ناله ای چه فراقی چه درد هجرانی
نیا نیا گل طاها دروغ میگوییم
تمام چشم براهی و انتظار و فراق
و ندبه های فرج را دروغ میگوییم
دلی كه مامن دنیاست جای مولا نیست
اسیر شهوت دنیا دروغ میگوییم
زبان سخن ز تو گوید ولی برای مقام
به پیش چشم خدا هم دروغ میگوییم
كدام ناله غربت كدام درد فراق
قسم به ام ابیها دروغ میگوییم
خلاصه ای گل نرگس كسی به فكر تو نیست
و ما به وسعت دریا دروغ میگوییم
مرا ببخش عزیزم كه باز میگویم

بهترین هدایا

بهترین هدیه ای که میتوانید ببخشید:
به دشمنتان ٬ عفو و بخشش
به یک رقیب٬ تحمل وبردباری
به یک دوست٬ قلب خود را
به فرزندتان٬ الگویی مناسب
به پدرتان٬ احترام
به مادرتان٬ رفتار وسلوکی که سبب شود او به شما افتخار کند
به خودتان٬ توجه
به همه ی انسان ها٬ عشق و محبت

فراسوی کوه

عارفی در معبدی در میان کوهستان زندگی می کرد٬ روزی راهبی که راه را گم کرده بود٬ عارف را دید و از او پرسید: استاد راه کدام است؟ عارف گفت:« چه کوه زیبایی!» راهب با حیرت گفت: من پرسیدم راه کجاست؟ عارف با لبخندی نگاهی به کوه کرد و گفت:« چه کوه زیبایی!» راهب با تعجب و دلخوری گفت: من راجع به کوه از شما نپرسیدم بلکه از راه پرسیدم!! عارف با نرم لبخندی روی به راهب کرد و گفت:« پسرم تا زمانی که نتوانی به فراسوی کوه بروی راه را نخواهی یافت!!!»

دلیل رد شدن جوجه از جاده

Why did the Chicken Crossed the Road

ادامه نوشته