غم
غم را دیدم که پیاله ای از غصه سر می کشید٬ صدایش کردم و گفتم:«شیرین است٬ این طور نیست؟» با ترشرویی پاسخ داد:« تو با این دخالت٬ کسب و کارم را از رونق انداختی؛ چگونه می توانم از این پس اندوه را به تو بفروشم٬ در حالی که می دانی غم موهبت است و نه مصیبت.»
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 19:22 توسط محمد عطاری
|