نامت وزيد و پنجره قدري نفس كشيد

در جان من دوباره خطي از هوس كشيد

شال و كلاه كرد زمستان براي كوچ

پا از حريم سبز حضور تو پس كشيد

آمد بهار و تازه شد از او تن درخت

گل شعله‌ها به جان و تن خار و خس كشيد

عشق آمد و ميان دلم طرحي از اميد

جاري‌تر از طراوت رود ارس كشيد

هرچند فصل سرد، دلش را مچاله كرد

اما پرنده هرچه كشيد از قفس كشيد

مثل اتاق، حال دل من گرفته بود

نامت وزيد و پنجره قدري نفس كشيد