پرونده رو باز کردم و نگاهی به مرد جوان انداختم. میخواستم بخونم که شروع کرد

- دکتر من کشتمشون

پرونده رو بستم

- کشتی؟

خانوم صدری از ته اتاق به من نگاه کرد و بعد با تعجب به مرد جوان

- مادرم رو

- مادرت رو کشتی؟کی؟

لم داد روی صندلی و سرش رو پائین انداخت. برام جالب بود. یعنی داشت اعتراف میکرد؟ بعد یکماه هنوز دستگیر نشده بود؟

- یه روز اومدم خونه  و دیدم مادرم خوابیده. ازش متنفر بودم. تو بچگی منو میزد. وقتی دعوام میشد میگفت تو  بچه سر راهی بودی. دو سه بار با قاشق داغ روی پام زده بود. ایناها جاش

اومد شلوارش رو در بیاره که گفتم

- نمیخواد نشون بدی . من حرفت رو باور میکنم

نشست

- یه روز اومدم دیدم خوابه. چاغور و برداشتم و کردم تو دلش و بیست بار دیگه هم زدم. با تمام قوام میزدم. مرد و منم بردم چالش کردم تو باغچه

ترسیده بودم. چی میگفت؟یعنی این قاتله؟خواستم پرونده رو باز کنم و شرح بیماریشو بخونم و بفهمم چرا اینجاست که دوباره شروع کرد

- بابام رو آتیش زدم با نفت. اول دست و پاش رو بستم بعد نفت رو روی سرش خالی کردم و کبریت رو کشیدم و آبجیمو ....

دیگه گوش نمیدادم پرونده رو باز کردم و چشمم به سرعت روی نوشته ها حرکت میکرد

همچنان حرف میزد

پرونده رو بستم نگاهش کردم

از اینکه تمام خانواده اش رو تو خیالش کشته بود نفس راحتی کشیدم.