فراسوی کوه
عارفی در معبدی در میان کوهستان زندگی می کرد٬ روزی راهبی که راه را گم کرده بود٬ عارف را دید و از او پرسید: استاد راه کدام است؟ عارف گفت:« چه کوه زیبایی!» راهب با حیرت گفت: من پرسیدم راه کجاست؟ عارف با لبخندی نگاهی به کوه کرد و گفت:« چه کوه زیبایی!» راهب با تعجب و دلخوری گفت: من راجع به کوه از شما نپرسیدم بلکه از راه پرسیدم!! عارف با نرم لبخندی روی به راهب کرد و گفت:« پسرم تا زمانی که نتوانی به فراسوی کوه بروی راه را نخواهی یافت!!!»
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 19:48 توسط محمد عطاری
|