همه جوره!

هيچ کس نمي تواند ما را بهتر از خودمان فريب دهد .
آینده ها به نظر بزرگ جلوه میدهند اما وقتی که گذشتند می فهمیم که چقدر ناچیز بوده اند.
 جهان را  در مشتی شن  ، و سپهر را در گلی خودرو ، بی نهایت در کف دستهایت و جاودانگی را در ساعتی به دست آر.

هیچ رخدادی از اندیشه ما پاک نخواهد شد چه زشت و چه زیبا . تنها گذر زمان است که آنها را کم رنگ می کند .

هرکسي که بداند که نداند از همه داناتر است يک چيز را خوب مي دانم و آن اين است که هيچ نمي دانم هر که بداند درست چيست، دست به نادرست نمي زند .

هر کار ی که انجام دهیم چه مثبت چه منفی نتیجه آن را خواهیم دید .

داناي فرزانه بي‌آنكه گام سپارد، مي‌داند بي‌آنكه بنگرد، مي‌بيند بي‌عمل، سامان مي‌دهد .
آنکه کارهايم به دست اوست، يار وفادار من است، از هر تعلق و دلبستگي بري است و به هر موجودي مهر مي ورزد. او به سويم مي آيد .

زاد روز ما با تاری نادیدنی به هزاران زاد روز دیگر گره خورده است ، مرگ هم زاد روزیست همانند زاده شدن  که بدرودی است به جهانی دیگر .

عشق

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده،همه احساس ها در کنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي کردند.   خوشبختي،ثروتمندي،عشق،دانايي،صبر،غم،ترس و... هرکدام به روش خود مي زيستند.تا اينکه يک روز دانايي به همه گفت: "هرچه زودتر اين جزيره را ترک کنيد،زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد." تمام احساس ها با دستپاچگي قايق هاي خود را از انبار خانه هايشان بيرون آوردند و تعميرش کردند و پس از عايق کاري و اصلاح پاروها،آن ها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند. روز حادثه که رسيد همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد که همه با سرعت سوار قايق ها شدند و پارو زنان جزيره را ترک کردند.در اين ميان "عشق" هم سوار بر قايقش بود،اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد که همگي به کنار ساحل آمده بودند و "وحشت" را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند که او سوار قايقش شود."عشق" سريعاً برگشت و قايقش را به همه حيوانات  و "وحشت" زنداني شده توسط آن ها سپرد.آن ها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي "عشق" نماند.قايق رفت و "عشق" تنها در جزيره ماند. جزيره لحظه به لحظه بيشتر به زير آب مي رفت و "عشق" تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد،زيرا "ترس" جزيره را ترک کرده بود،اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و از همه احساس ها کمک خواست.اول کسي جوابش را نداد.در همان نزديکي ها قايق "ثروتمندي" را ديد و گفت:"ثروتمندي عزيز! به من کمک کن.""ثروتمندي" گفت:"متاسفم!قايق من پر از پول و شمش طلاست و جاي خالي ندارد." "عشق" رو به سوي قايق " غرور" کرد و گفت:"من را نجات مي دهي؟""غرور" پاسخ داد:"هرگز!تو خيسي و مرا خيس مي کني." "عشق" رو به سوي "غم" کرد و گفت:" اي غم عزيز! مرا نجات بده."اما "غم" گفت:" متاسفم عشق عزيز! من آنقدر غمگينم که يکي بايد بيايد و خودم را نجات دهد." در اين بين "خوشگذراني" و "بيکاري" از کنار "عشق" گذشتند،ولي "عشق" هرگز از آن ها کمک نخواست. از دور "شهوت" را ديد و به او گفت:"شهوت عزيز من را نجات مي دهي؟""شهوت" پاسخ داد:"هرگز...برو به درک...سال ها منتظر اين لحظه بودم که بميري.حالا بيايم و نجاتت دهم!؟" "عشق" که نمي توانست "نا اميد" باشد رو به سوي خدا کرد و و گفت:"خدايا!من را نجات بده."ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد که فرياد مي زد:" نگران نباش!من دارم به کمکت مي آيم." "عشق" آنقدر آب خورده بود که ديگر نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قايق "دانايي" يافت.آفتاب در حال طلوع بود و دريا آرام تر از هميشه.جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد،زيرا امتحان نيت قلبي احساس ها ديگر به پايان رسيده بود. عشق برخاست و به "دانايي" سلام کرد و از او تشکر نمود."دانايي" پاسخ سلامش را داد و گفت:"من "شجاعت" نداشتم که به سمت تو بيايم،"شجاعت" هم که قايقش دور از من بود نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا کند.پس مي بيني که هيچکدام از ما تو را نجات نداديم!يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم.تو حکم فرمانده بقيه احساس ها را داري.""عشق" با تعجب گفت:"پس آن صداي که بود که به من گفت براي نجات من مي آيد؟""دانايي" گفت:"آن زمان بود.""عشق" با تعجب گفت:"زمان؟""دانايي" لبخندي زد و پاسخ داد:"بله،"زمان"...چون اين فقط "زمان" است که لياقتش را دارد تا بفهمد

برو بابا

وقتی می خواستم از عشق بگویم گفتند گناه است. 

وقتی میخواستم صادقانه سخن بگویم گفتند دروغ است.

وقتی می خواستم به شانس رو بیاورم گفتند خرافات است.

وقتی گریه کردم و اه کشیدم گفتند بچه است.

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است.

و حالا که حرفی بر زبان نمیاورم میگویند عاشق است!!!  

پاسخ برخی دانش آموزان به سوالات امتحانی

1 - تعادل گرمایی را تعریف کنید؟

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره 1:

تعادل گرمایی یعنی اینکه در مواقعی که به جسمی گرما دهیم ،تا مقداری که آن جسم خراب یا زوب نشود میتوان گفت تعادل گرمایی دارد.

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره 2:

تعادل گرمایی به اجسامی گفته میشود که در آن گرما به سرما و برعکس سرما به گرما تبدیل شود.

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره 3:

تعادل گرمایی بین زمین و خورشید را تعادل گرمایی می گویند.

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره 4:

گرما نه خود بخود بوجود می آید و نه خود بخود از بین میرود که به این عمل تعادل گرمایی می گویند.

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره 5:

تعادل گرمایی وقتی صورت می گیرد که یک پدیده را گرمایی کرده باشد . و تعادل ایجاد شود و باع گرمایی یک محیط میشود و به خاطر هما هست که به

آن میگویند تعادل گرمایی.

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره 6:

انرزی که باعث صرف شدن گرما می شود.

قضاوت با شما

پروردگارا

پروردگارا! ببخش مرا كه نمازم، وقت یافتن گمشده‏هاى من است.

پروردگارا! ببخش مرا كه بارها و بارها به دنبال جنازه این و آن رفتم و فقط با یك «اِ اِ» گفتن، از كنارش گذشتم و هنوز باورم نیست كه من هم رفتنى هستم.

پروردگارا! ببخش مرا كه اگر 1000 تومانم گم شد، غصه‏دار شدم؛ ولى نمازم قضا شد و، آن قدر غصه نخوردم.

پروردگارا! ببخش مرا كه آن قدر كه حسرت نداشته‏هایم را خوردم، شاكر داشته‏هایم نبودم.

خدایا منو ببخش اگه یه وقتایی فکر میکنم وظیفه ات هست که همه چیز رو بهم بدی و یه جورایی همیشه ازت طلبکارم...

خدایا منو ببخش اگه بابت اون چیزهایی که بهم ندادی اون جور که باید شکرت رو به جا نمی آرم...

خدایا منو ببخش که همیشه تو ناخوشی ها یادم می افته که یه خدایی هم دارم...

خدایا منو ببخش که همیشه تو نمازم همه جا هستم الا در نماز...

خدایا منو ببخش یه وقتایی به خاطر نماز هیچ و پوچ و بی روحی که می خونم فکر میکنم لایق بهترین ها هستم.

خدایا منو ببخش که همیشه برای همه چیز و همه کس به اندازه ی کافی وقت دارم؛ جز برای نماز خوندن و با تو بودن...

خدایا منو ببخش که ساعتهای متوالی رو با دیگران می گذرونم ولی موقع نماز خوندن از همه ی مستحبات فاکتور می گیرم...

خدایا منو ببخش که بهت اعترض میکنم وقتایی که دستم رو با مهربانی می گیری و از پرتگاه نجاتم میدی...

خدایا منو ببخش  اگر همیشه به فکر رضای همه ی هیچ ها هستم؛ ولی به فکر رضای تو که همه هستی نیستم...

خدایا منو ببخش که فکر کردن به هیچ ها ، غبار بر دلم نشانده تا نتوانم  تو را بشناسم...

خدایا منو ببخش اگر یه وقتایی تورو دشمن خودم میدونم و همه ی هیچ ها رو دوست خودم...

خدایا منو ببخش اگر یه وقتایی یادم میره که تو خدایی و من بنده ات...

 پروردگارا!!! می‎بخشی مرا ؟؟؟؟

او خواهد آمد

از ناکجای وجود بی مقدارم، تا آستان بی کران کوی تو، در میان سیلاب اشک

پلی از نیاز می زدم. پلی از انتظار، از غیبت تا ظهور

 بی تو این جا همه در حبس ابد تبعیدند

سال ها  هجری و شمسی همه بی خورشیدند

 سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

 تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها

از همین روز همین لحظه همین دم عیدند

بساط شیطان

ديروز شيطان را ديدم.در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي فروخت.
مردم دورش جمع شده بودند؛هياهو مي كردند و هول مي زدند و بيشتر مي خواستند. توي بساطش همه چيز بود:غرور،حرص،خيانت،جاه طلبي و قدرت.هركس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد.بعضي ها تكه اي از قلبشان را مي دادند و بعضي پاره از روحشان را.بعضي ها ايمانشان را مي دادند و بعضي آزادگي شان را. شيطان مي خنديد و دهنش بوي گند جهنم مي داد. حالم را بهم مي زد. دلم مي خواست همه ي نفرتم را توي صورتش بياندازم. انگار ذهنم را خواند؛موذيانه خنديد و گفت:من كاري با كسي ندارم فقط گوشه اي بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا مي كنم؛ نه قيل و قال مي كنم و نه كسي را مجبور مي كنم چيزي از من بخرد،مي بيني آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.

جوابش را ندادم؛ آن وقت سرش را نزديك تر آورد و گفت:البته تو با اينها فرق مي كني.تو زيركي و مومن. زيركي ايمان آدم را نجات مي دهد، اينها ساده اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي خورند. از شيطان بدم آمد؛ حرف هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند. و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت ها كنار بساطش نشستم. تا اينكه چشمم به جعبه ي عبادت افتاد كه لابلاي چيزها ی ديگر بود.دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.با خودم گفتم:بگذار يك بار هم كه شده كسي چيزي از شيطان بدزدد؛ بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در جعبه ي كوچك عبادت را باز كردم توي آن اما چيزي جز غرور نبود. جعبه ي عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.فريب خورده بودم؛دستم را روي قلبم گذاشتم؛ نبود. فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته ام. تمام راه را دويدم؛ تمام راه را لعنتش كردم؛ تمام راه خدا خدا كردم مي خواستم يقه ي نامردش را بگيرم؛عبادت دروغي اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم. شيطان اما نبود.آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم؛ از ته دل.اشك هايم كه تمام شد؛بلند شدم تا بي دلي ام را باخود ببرم؛ كه صدايي شنيدم...صداي قلبم را. پس همانجا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم.

به شكرانه ي قلبي كه پيدا شده بود.

 

گاه یك سنجاقك 
به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچك نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند 
یا كه از قطره آب كف دستت بخورد

گاه یك سنجاقك همه معنی یك زندگی است

عجب!

تو ده همه به کربلایی عبدا.... علاقه داشتند واحترام میگذاشتن ، کربلایی تاحدودی ازسوادهم بهره مند بود وریش سفید ده محسوب میشد بیشتر شبها خانواده اش از پسر ودختر گرفته تانوه هاش وحتی بعضی از اهالی ده پیشش جمع بودن واز صحبتهاش وتجربیاتش استفاده میکردن ،دریکی ازشبها که همه دورهم جمع بودن وکربلایی عبدا...گرم صحبت، ناگهان درسمت چپ قفسه سینه اش احساس سوزش کرد اول بروی خودش نیاورد ولی کم کم که درد سنگین تر شد دیگه نتونسته کتمان کنه اطرافیانش فورا اورا رساندن به اورژانس شهر که چندان هم فاصله ای با روستا نداشت اما دیگه کار از کار گذشته بود ودکتر با اولین معاینه متوجه ایست قلبی کربلایی عبد ا...میشه،  مینویسه که جسد را تحویل سردخانه بدن .اون شب تا صبح با اه وناله فرزندانش واهالی ده گذشت ،فردا صبح همینکه جسد را تحویل گرفتن همه اهالی ده از خرد وکلان واز زن ومرد درگورستان ده که درحاشیه جنگل ودربالای تپه قرار داشت حاضر شدن ، تابوت را پس از انجام مراسم اولیه معمول تدفین  برسم همیشگی چند متر مانده به قبر که توسط گورکن درحال آماده شدن بود پایین گذاشتن تا درسه نوبت وهر بار باخواندن دعا وصلوات به قبر نزدیک کنند ، بار سوم که تابوت را کنار قبر زمین گذاشتند ناگهان کربلایی عبد ا... که دوباره قلبش بکارافتاده بود ازداخل تابوت کفن پیچ سر بلند میکنه و ازتابوت میاد بیرون اطرافیان از ترس هریک بسمتی گریختند دور و برش کاملا خلوت شد وفقط قبرکن که هنوز داخل قبر بوده بیرون میاد وچون همه فراری شده و او خودرا با کربلایی سفید پوش تنها می بینه ازترس باتمام قدرت بیل خودرا بسر کربلائی بیچاره میکوبد طوری که دردم جان به جان آفرین تسلیم میکند ،وقتی میبیند که کربلایی تکان نمیخوره رو به جمعیت درحال فرار کرده میگوید نترسید ، فرار نکنید من کلکش را کندم، برگردید ، کار راتمام کردم دیگه زنده نمیشه.

تعجب نکنید!!

داشت میرفت هوابخوره ،زمین خورد سیر شد

وقتی خواست خرس را خر کنه دُمش را کند

تمام دارائی من نداشته هائیست که هیچ دغدغه ای برایشان ندارم

آنقدر خجالتش دادند که آب شد رفت زیر زمین مجبـور شـدند چـاه بکنن بیـارنـش بیرون

حال را به روال مگذران

مـدُتـیه خنـده هـام سـر بـه هـوا شده، ناگهان میره و چند وقتی پیداش نمیشه

گلوله را فقط داغ داغ میشه خورد

ساعتم چون تند کار میکرد  ازمن اضافه کار میخواست

آنقدر به زندگی علاقه داشت که وقتی زندگی را از وی گرفتند ،مُرد

مورچه بادیدن خط ژاپونی گفت،ببین چطورآدما مورچه ها را بجان هم انداختند وعکس گرفتند

بس که شوته دوست داره دایم بره تو دروازه

لباس عروس کفن تجٌرُدی اوست

پروانه هوس باز هردم به گلی بوسه میزد

هنگام گـرفتن گلاب اشک گلهارو در آوردن

وقتی بـرای رفـتن به بهـشت از همـسرش خدا حافظی کرد همسرش طبق عادت گفت برو به جهنم .

ماهی دریا به ماهی رود خانه پُـز میداد کـه مـن بـانمـکـم .

میگه اتو مبیلش درراههای پربرف چنان دیوانه  میشه که فقط بازنجیر میشه مهارش کرد

بـرای اینـکه بتـونه دار فانی رو وداع کـنه کمکـش کـردند بـردنـد بـالای دار

ایکاش خنده مثل موبایل بود،وقتی گم میشد  میتونستی زنگ بزنی ،خودش بگه کجاست

بعضـی درختـان در پائیـز ازخجـالت لخت نمـیشونـد

وقتی گـوش خـرگـوش رو بریـدنـد شـروع کـرد به عـر عـر کـردن

ازوقتی که روزگارش سیاه شد از آن  بعنوان تخته سیاه استفاده میکند

داستان کوتاه

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد . خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود .
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال پیش ، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود ! ! !
چه اتفاقی افتاده؟
در یک قسمت تاریک ،  بدون حرکت ، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده ! ! !
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد ! ! !
مرد شدیدا منقلب شد .
ده سال مراقبت. چه عشقی ! ! ! چه عشق قشنگی ! ! !

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم، البته اگر سعی کنیم .

خطر بائوباب

شازده كوچولو مي گفت:

 درخت بائوباب ريشه ي كوچكي دارد شبيه بوته ي گل سرخ

 كه اگر از آن غفلت كني همه ي سياره را خواهد گرفت.

 بعضي وقتها بدنيست آدم كارش را عقب بيندازد

  ولي اگر پاي بائوباب در كار   نباشد چون در آن صورت اين ديرجنبيدن

 مصيبت به بار مي آورد.

 من شازده كوچولو را بارها خوانده ام اما هرگز به اين وضوح معناي

 خطر بائوباب را نفهميده بودم.

 هواي نفس به نظر كوچكتر از آن مي آيد كه همه ي قلبم را تسخير

  كند اما به راستي گاهي چه زيبا در نظرم جلوه مي كند

  مثل بوته ي گل سرخ.

 اي كاش روزي نرسد كه بگويم گاهي چه زود دير مي شود.

مسلمانی ز سر گیرید

از اسلام  آن چيزي را مي پذيريم كه به نفع ماست

 و آن بخشي كه راحتي و شادي ما را به هم مي زند مربوط به 1500سال قبل است و بايد فراموش شود.

 اسلام يك دين هميشه زنده است و ما به اصطلاح مسلمانها انگار نمي توانيم مرد اين ميدان باشيم

 و با اراده  تمام آنچه در دين ماست بپذيريم .

 و به قول شهيد مطهري به احياي يك تفكر ديني نياز داريم.

كاش اينقدر ساده به خوشي هاي كوچك دنيا دل نمي باختيم!

خداوند فقط ماه رمضان خصوصا شبهاي قدر عبادت  مي شود.

 توسل و عشق به ائمه نيز تنها ماه محرم نمايان است

 آنهم البته به چه شكلهايي!

 انگار خداوند فقط يك تصور است خصوصا وقتي مجلس عروسي

 برپاست.

 صداي موسيقي و رقصهاي مختلط ،‌آنچنان جادو مي كند

 كه خدا فراموش و البته انكار مي شود.

 تا زمان بروز يك بيماري يا گرفتاري بزرگ كه خدا دوباره

 بزرگ مي شود و نماز شب واجب.

  انگار يك ياعلي مردانه  مي خواهد تا مسلماني ز سر گيريم.

خدایا

خدایا

 گاهی امتحانمان می کنی با خوشی

 گاهی می آزمایی با رنجها .

 ما بندگان ناتوانت را یاری کن

 تا در امتحان تو صبور باشیم

و همواره توکلمان به تو باشد.

خدایا به این بنده ی حقیرت

بیاموز که از تو فقط خودت را بخواهد.

زندگانی یا زنده مانی؟

اين روزها كسي زندگي نمي كند. انگار همه زنده ماني مي كنند.

 زندگي را و حتي همديگر را تحمل مي كنند.

 ظاهرا اين روزها فقط دو راه داريم براي زندگي

 يا پوچ گرا شويم و نهايتا به آنجا برسيم كه پوچ گرايان رسيدند

 يا غرق در خوشي ها و لذتهاي دنيا شويم كه معمولا مساويست

 با عدم اعتقاد به معاد

 و بي شك نهايت هر دو راه باز هم زنده مانيست نه زندگاني.

 آنانكه خدا  را توهمي ساخته ي ذهن بشر ميدانند و آنانكه

 وجود خدا را پذيرفته اند اما باورش نكرده اند در كوچه هاي دنيا

  حيران و سرگردانند.

 اما آنانكه روي ماه خدا را مي بوسند

 طعم خوش زندگي را خواهند چشيد.

دریغ

زمستان را وقتی دیدم که گرمایی نبود

دریا را وقتی دیدم که آبی نبود

پاییز را وقتی دیدم که برگی نبود

آسمان را وقتی دیدم که ستاره ای نبود

دنیا را وقتی دیدم که کسی نبود

گل را وقتی دیدم که باز نبود

درخت را وقتی دیدم که سبز نبود

بلبل را وقتی دیدم که صدایی نبود

خورشید را وقتی دیدم که گرم نبود

باران را وقتی دیدم که خیس نبود

امید را وقتی دیدم که امیدی نبود

بهار را وقتی دیدم که گلی نبود

کوه را وقتی دیدم که سفید نبود

روز را وقتی دیدم که نوری نبود

نفس را وقتی دیدم که هوایی نبود

عقل را وقتی دیدم که فکری نبود

قلب را وقتی دیدم که نبضی نبود

یار را وقتی دیدم که یارم نبود

من را وقتی دیدم که منی نبود

عشق را وقتی دیدم که یاری نبود

زندگی را وقتی دیدم که مرده بودم...

کی میایی؟

بود آيا كه خرامان ز درم بازآيي؟

گره از كار فروبستهء ما بگشايي؟

نظري كن، كه به جان آمدم از دلتنگي

گذري كن كه خيالي شدم از تنهايي

گفته بودي كه بيايم، چو به جان آيي تو

من به جان آمدم، اينك تو چرا مي‌نايي؟

بس كه سوداي سر زلف تو پختم به خيال

عاقبت چون سر زلف تو شدم سودايي

همه عالم به تو مي‌بينم و اين نيست عجب

به كه بينم؟ كه تويي چشم مرا بينايي

پيش ازين گر دگري در دل من مي‌گنجيد

جز تو را نيست كنون در دل من گنجايي

جز تو اندر نظرم هيچ كسي مي‌نايد

وين عجب تر كه تو خود روي به كس ننمايي

گفتي از لب بدهم كام  عراقي روزي

وقت آن است كه آن وعده وفا فرمايي

بیا که بی تو بجان آمدم ز تنهایی

نماند صبر و مرا بیش از این شکیبایی

بیا که جان مرا بی تو نیست برگ حیات

بیا که چشم مرا بی تو نیست بینایی

ز بس که بر سر کوی تو ناله ها کردم

بسوخت بر من مسکین دل تماشایی

داستان کوتاه

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند...

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

 اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

 پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود... :-؟؟

او خواهد آمد

ازدواج براي آقايون خوبه يا بد؟!!

قبل از ازدواج: خوابيدن تا لنگ ظهر

بعد از ازدواج: بيدار شدن زودتر ازخورشيد

نتيجه گيري اخلاقي: سحر خيز شدن

قبل از ازدواج: رفتن به سفر بي اجازه

بعد از ازدواج: رفتن به حياط با اجازه

نتيجه گيري اخلاقي: معتبر شدن

قبل از ازدواج: خوردن بهترين غذاها بي منت

بعد از ازدواج: خوردن غذا هاي سوخته با منت

نتيجه گيري اخلاقي: تقويت معده

قبل از ازدواج: استراحت مطلق بي جر و بحث

بعد از ازدواج: كار كردن در شرايط سخت

نتيجه گيري اخلاقي: ورزيده شدن

قبل از ازدواج: ديد و بازديد از اماكن تفريحي

بعد از ازدواج: سر زدن به فاميل خانوم

نتيجه گيري اخلاقي: صله رحم

قبل از ازدواج: آموزش گيتار و سنتورو ...

بعد از ازدواج: آموزش بچه داري و شستن ظرف

نتيجه گيري اخلاقي: همدردي با مردها

قبل از ازدواج: گرفتن پول تو جيبي ازپاپا

بعد از ازدواج: دادن كل حقوق به خانوم

نتيجه گيري اخلاقي: مستقل شدن

کاش می شد

کاش می شد که کسی میآمد این دل خسته ما را می برد
چشم ما را می شست راز لبخند به ما می آموخت
کاش می شد که غم و دلتنگی راه این خانه ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی است رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوایی ما می بخشید
کاش می شد دشنام ، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم بذر امید به دشت دل هم
کاش می شد مزه خوبی را می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم بردن غم از دل هم دلی کردن را
کاش می شد که کسی می آ مد باور تیره مارا می شست
و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست بهترین واژه همان لبخند است
که زلبهای همه دور شده است
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
کاش می شد که شعار جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آیینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
و کسی می آ مد و به ما می فهماند
از خدا دور شده ایم
" کاشکی" واژه درد آور این دوران است
 کاشکی" جامه مندرس امیدی است که تن حسرت خود پوشانیم
کاش می شد که کمی ، لااقل قدر وزن پر یک شاپرک
ما مسلمان بودیم

ماه من

ماه من !
دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند

ماه من!
غم و اندوه اکر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ایت از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست

با نگاهی به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود:
که خدا هست.... 
 خدا هست....

و خدایی که همین نزدیکی است...

نابینا

پيرمرد از دختر پرسيد:
- غمگيني؟
- نه.
- مطمئني؟
- نه.
- چرا گريه مي کني؟

- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نيستم
- قبلا اينو به تو گفتن؟
- نه.
- ولي تو قشنگ ترين دختري هستي که من تا حالا ديدم.
- راست مي گي؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پيرمرد رو بوسيد و به طرف دوستاش دويد، شاد شاد.
چند دقيقه بعد پيرمرد اشک هاشو پاک کرد، کيفش رو باز کرد، عصاي سفيدش رو بيرون آورد و رفت...

باارزش

روزي فرشته اي از فرمان خدا سرپيچي کرد وبراي پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضاي بخشش کرد. خداوند با مهرباني نگاهي به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبيه نميکنم، ولي تو بايد کفاره گناهت را بپردازي. کاري را به تو محول ميکنم،به زمين برو وبا ارزشترين چيز دنيا را براي من بياور.
فرشته خوشحال از اينکه فرصتي براي بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمين رفت.سالها روي زمين به دنبال با ارزشترين چيز دنيا گشت.روزي به يک ميدان جنگ رسيد، سرباز جواني رايافت که به سختي زخمي شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگيده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرين قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
خداوند فرمود:به راستي چيزي که تو آوردي باارزش است. سربازي که زندگيش را براي کشورش ميدهد، براي من خيلي عزيز است، ولي برگرد وبيشتر بگرد.
فرشته به زمين بازگشت وبه جستجوي خود ادامه داد. ساليان دراز در شهرها ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزي در بيمارستان بزرگ پرستاري ديد که بر اثر يک بيماري در حال مرگ بود.
پرستار از افرادي مراقبت کرده بود که اين بيماري را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پريده در تختخواب سفري خود خوابيده بود ونفس نفس ميزد.
در حالي که پرستار نفسهاي آخرش را ميکشيد، فرشته آخرين نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.
وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرين نفس اين پرستار فداکار با ارزشترين چيزدر دنياست. خداوند پاسخ داد: اين نفس چيز با ارزشي است. کسي که زندگيش را براي ديگران ميدهد، يقينا از نظر من با ارزش است.ولي برگرد ودوباره بگرد. فرشته براي جستجو ي دوباره به زمين بازگشت وساليان زيادي گردش کرد.
شبي مرد شروري را که براسبي سوار بود درجنگل يافت. مرد به شمشير ونيزه مجهز بود.او ميخواست از نگهبان جنگل انتقام بگيرد.
مرد به کلبه کوچکي که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگي ميکردند، رسيد.نور از پنجره بيرون ميزد.مرد شرور از اسب پايين آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را ديدکه پسرش را ميخواباند و صداي اورا که به فرزندش دعاي شب را ياد ميداد،شنيد.چيزي درون قلب سخت مرد ،ذوب شد. آيا دوران کودکي خودش را بياد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونيت زشتش پشيمان شد وتوبه کرد.
فرشته قطره اي اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود:
اين قطره اشک با ارزشترين چيزدردنياست، براي اينکه اين اشک آدمي است که توبه کرده وتوبه درهاي بهشت را باز ميکند

دوستش دارم!

خدا را دوست دارم چون با هر username که باشم منو connect میکنه

خدا را دوست ذارم چون تا خودم نخواهم مرا disconnect نمیکنه

خدا را دوست دارم چون با یه delete هر چه را بخواهم پاک میکنه

خدا را دوست دارم برای این همه friend که برام add میکنه

خدا را دوست دارم برای اینهمه wallpaper که update میکنه

خدا را دوست دارم چون با اینکه خیلی بدم منو log off نمیکنه

خدا را دوست دارم چون همه چیز منو میدونه ولی send to all نمیکنه

رئیس!!!

يه روز مسوول فروش، منشي دفتر، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند... يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم... منشي مي پره جلو و ميگه: ?اول من، اول من!... من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم?...بعد رو میکنه به مدیرش و یک متر زبونشو در میاره و سپس پوووف! منشي ناپديد ميشه.. بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: ?حالا من، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي پول داشته باشم و تمام عمرم حال کنم?... بعدش هم ابرو هاشو برای مدیر بدبخت بالا و پایین میکنه و پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه و میره دنبال حال و حولش.بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: ?من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهارتوي شرکت باشن?!

نتيجه اخلاقي: اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!