کاش می شد که کسی میآمد این دل خسته ما را می برد
چشم ما را می شست راز لبخند به ما می آموخت
کاش می شد که غم و دلتنگی راه این خانه ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی است رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوایی ما می بخشید
کاش می شد دشنام ، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم بذر امید به دشت دل هم
کاش می شد مزه خوبی را می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم بردن غم از دل هم دلی کردن را
کاش می شد که کسی می آ مد باور تیره مارا می شست
و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست بهترین واژه همان لبخند است
که زلبهای همه دور شده است
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
کاش می شد که شعار جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آیینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
و کسی می آ مد و به ما می فهماند
از خدا دور شده ایم
" کاشکی" واژه درد آور این دوران است
 کاشکی" جامه مندرس امیدی است که تن حسرت خود پوشانیم
کاش می شد که کمی ، لااقل قدر وزن پر یک شاپرک
ما مسلمان بودیم