دریغ
زمستان را وقتی دیدم که گرمایی نبود
دریا را وقتی دیدم که آبی نبود
پاییز را وقتی دیدم که برگی نبود
آسمان را وقتی دیدم که ستاره ای نبود
دنیا را وقتی دیدم که کسی نبود
گل را وقتی دیدم که باز نبود
درخت را وقتی دیدم که سبز نبود
بلبل را وقتی دیدم که صدایی نبود
خورشید را وقتی دیدم که گرم نبود
باران را وقتی دیدم که خیس نبود
امید را وقتی دیدم که امیدی نبود
بهار را وقتی دیدم که گلی نبود
کوه را وقتی دیدم که سفید نبود
روز را وقتی دیدم که نوری نبود
نفس را وقتی دیدم که هوایی نبود
عقل را وقتی دیدم که فکری نبود
قلب را وقتی دیدم که نبضی نبود
یار را وقتی دیدم که یارم نبود
من را وقتی دیدم که منی نبود
عشق را وقتی دیدم که یاری نبود
زندگی را وقتی دیدم که مرده بودم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 15:12 توسط محمد عطاری
|