عجب!
تو ده همه به کربلایی عبدا.... علاقه داشتند واحترام میگذاشتن ، کربلایی تاحدودی ازسوادهم بهره مند بود وریش سفید ده محسوب میشد بیشتر شبها خانواده اش از پسر ودختر گرفته تانوه هاش وحتی بعضی از اهالی ده پیشش جمع بودن واز صحبتهاش وتجربیاتش استفاده میکردن ،دریکی ازشبها که همه دورهم جمع بودن وکربلایی عبدا...گرم صحبت، ناگهان درسمت چپ قفسه سینه اش احساس سوزش کرد اول بروی خودش نیاورد ولی کم کم که درد سنگین تر شد دیگه نتونسته کتمان کنه اطرافیانش فورا اورا رساندن به اورژانس شهر که چندان هم فاصله ای با روستا نداشت اما دیگه کار از کار گذشته بود ودکتر با اولین معاینه متوجه ایست قلبی کربلایی عبد ا...میشه، مینویسه که جسد را تحویل سردخانه بدن .اون شب تا صبح با اه وناله فرزندانش واهالی ده گذشت ،فردا صبح همینکه جسد را تحویل گرفتن همه اهالی ده از خرد وکلان واز زن ومرد درگورستان ده که درحاشیه جنگل ودربالای تپه قرار داشت حاضر شدن ، تابوت را پس از انجام مراسم اولیه معمول تدفین برسم همیشگی چند متر مانده به قبر که توسط گورکن درحال آماده شدن بود پایین گذاشتن تا درسه نوبت وهر بار باخواندن دعا وصلوات به قبر نزدیک کنند ، بار سوم که تابوت را کنار قبر زمین گذاشتند ناگهان کربلایی عبد ا... که دوباره قلبش بکارافتاده بود ازداخل تابوت کفن پیچ سر بلند میکنه و ازتابوت میاد بیرون اطرافیان از ترس هریک بسمتی گریختند دور و برش کاملا خلوت شد وفقط قبرکن که هنوز داخل قبر بوده بیرون میاد وچون همه فراری شده و او خودرا با کربلایی سفید پوش تنها می بینه ازترس باتمام قدرت بیل خودرا بسر کربلائی بیچاره میکوبد طوری که دردم جان به جان آفرین تسلیم میکند ،وقتی میبیند که کربلایی تکان نمیخوره رو به جمعیت درحال فرار کرده میگوید نترسید ، فرار نکنید من کلکش را کندم، برگردید ، کار راتمام کردم دیگه زنده نمیشه.