قوانین

برای این که مرد موفقی در زمینه ازدواج و انتخاب همسر باشید، بايد ۵ قانون طلایی زیر را به خاطر داشته باشید…

 قانون اول:

باید زنی داشته باشید که در کارهای خانه مثل آشپزی، تمیزکاری، گردگیری و … خوب باشد ‎.

قانون دوم:

باید زنی داشته باشید که موجبات سرگرمی و خنده و شادی شما را فراهم كند ‎.

قانون سوم:

باید زنی داشته باشید مورد اعتماد و اطمینان و راستگو‎ .

قانون چهارم:

باید زنی داشته باشید که از بودن با او لذت ببرید و باعث آرامش خاطر شما باشد‎ .

قانون پنجم:

خیلی خیلی اهمیت دارد که این چهار زن از وجود یکدیگر بی خبر باشند ‎!!!

مردن

مردن چیست؟ جز برهنه در باد ایستادن و در آفتاب ذوب شدن ؛
و قطع نفس چیست ؟ جز آزاد کردن نفس از این جزر و مد بی قرار تا اوج گیرد و گسترده شود بی هیچ بند و زنجیر جویای خداوند گردد.
***************************
بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد ؛
اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است بگذار در مد آب نیز آن را تجربه کند.
***************************
گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند

92

من چون دیدم که از هر چیز بهترینش را تدارم، تصميم گرفتم از هر چه دارم به بهترين شيوه استفاده كنم.

من در گیتی سه چیز را غیر قابل اتکا دیدم: غرور را ، دروغ را و عشق را ؛ زيرا انسان با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي گدازد. (دکتر شریعتی)

من عظیم ترین بنیان های سنت را در کنار بزرگ ترین پایگاه های صنعت دیدم.من مردم ژاپن را شگفت آورترین مردم گیتی دیدم که با تلفیق این دو بینش ، تمدني نو را با بينشي نو بنيان نهاده اند.

من بزرگ ترین انسان را کسی دیدم که کودکانه ترین قلب در سینه اش می تپید.

من هر گاه خود را در اوج قدرت می دیدم، به حباب مي انديشيدم و از مرداب مي ترسيدم.

93

من هر چه قفس را تنگ تر ديدم ، آزادي را شيرين تر و قشنگ تر يافتم.

من دروغ را چونان گلوله برفي ديدم كه هر چه دردامنه هاي كوه جامعه مي غلتد، بزرگ تر مي شود و در نهايت چون بهمني سترگ هستی جامعه را نابود مي كند.

من بيشترين دانش را از مخالفانم آموختم؛ موافقان جز تاييد گفتارها و نوشتارها حتي گامي مرا به پيش نراندند.  موافقان عیوبم را ندیدند، ولي مخالفان آن ها را كاويدند؛ بنابراين آنان فريبم دادند و اينان تهذيبم كردند.

من خطا كردن را كاري انساني ، ولي تكرار آن عملي حيواني ديدم.

من سقف آرزوهايم را تا بدان جا بالا بردم كه بتوانم بر آن چراغي بياويزم.

تحول

زاهدی را گفتند چه چیز ترا متحول ساخت؟

: در پاسخ گفت  چهار کس مرا  ساختند .

 اول: مرد فاسدی از کنار من گذشت و من

گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.

او گفت: ای شیخ ! خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم: مستی را دیدم که افتان و خیزان راه می رفت.

به او گفتم : قدم ثابت بردار ، تا نیفتی.

گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم: کودکی را دیدم که چراغی در دست داشت.

گفتم : این روشنایی را از کجا آورده ای؟

کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت

و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم: زنی بسیار زیبا که درحال خشم

از شوهرش شکایت می کرد. گفتم:

اول رویت را بپوشان ، بعد با من حرف بزن.

گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم،

چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست؛

تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

بچه ها سلام

دلم برای همه شما تنگ شده ، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم ، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم ، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم ، با شما میخندم و با شما میخوابم . گاهی « چیزی شبیه دلتنگی » همه وجودم را میگیرد . کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم ، و خسته از همه هیاهوها ، گرد و غبار خستگیهایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم ، کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب » و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی میکند ، پی سه ممیز چهارده باشید با صد ممیز چهارده ، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میمانیدم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند ، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد .کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم .کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید ، اما افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد ، کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم ، همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی مینویسید کاش دختر به دنیا نمیامدید.میدانم بزرگ شده اید ، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز « جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود ،راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید ، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمیکردید و یا اگر در این گوشه از « خاک فراموش شده خدا » به دنیا نمی آمدید ، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت « زیر تور سفید زن شدن » برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و « قصه تلخ جنس دوم بودن » را با تمام وجود تجربه کنید . دختران سرزمین اهورا ، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتماً از تمام پاکی ها و شادی های دوران کودکیتان یاد کنید .پسران طبیعت آفتاب میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید ، بخوانید و بخندید چون بعد از « مصیبت مرد شدن » تازه « غم نان » گریبان شما را گرفته ، اما یادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به لیلاهایتان ، به رویاهایتان پشت نکنید ، به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس « شعر و باران » باشند به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید .

رفیق ، همبازی و معلم دوران کودکیتان

مادر

آسمان را گفتم/می توانی آيا/بهر يک لحظه خيلی کوتاه روح مادر گردی/صاحب رفعت ديگر گردی/گفت هرگز/من برای اين کار/کهکشان کم دارم/نوريان کم دارم/مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم خاک را پرسيدم/می توانی آيا/دل مادر گردی/آسمانی شوی وخرمن اخترگردی/گفت هرگز!!!/من برای اين کار/بوستان کم دارم/در دلم گنج نهان کم دارم/اين جهان را گفتم/هستی کون ومکان را گفتم/می توانی آيا/لفظ مادر گردی/همه رفعت را/همه عزت را/همه شوکت را/بهر يک ثانيه بستر گردی/گفت هرگز!!!/من برای اين کار/آسمان کم دارم/اختران کم دارم/رفعت وشوکت وشان کم دارم/عزت ونام ونشان کم دارم/آن جهان راگفتم/می توانی آيا/لحظه يی دامن مادر باشی/مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی/گفت هرگز!!!/من برای اين کار/باغ رنگين جنان کم دارم/آنچه در سينه مـــادر بود آن کم دارم/روی کردم با بحر/گفتم اورا آيا/می شود اينکه به يک لحظه خيلی کوتاه/پای تا سر همه مادر گردی/عشق را موج شوی/مهر را مهر درخشان شده دراوج شوی/گفت هرگز!!!/من برای اين کار/ بيکران کم دارم/ناقص ومحدودم/بهر اين کار بزرگ/قطره يی بيش نيم/طاقت وتاب وتوان کم دارم.صبحدم را گفتم/می توانی آيا/لب مادر گردی/عسل وقند بريزد از تو/لحظه حرف زدن/جان شوی؛ عشق شوی؛ مهر شوی؛ زرگردی/گفت هرگز!!!!/گل لبخند که رويد زلبان مادر/به بهار دگری نتوان يافت/دربهشت دگری نتوان جست/من ازآن آب حيات/من ازآن لذت جان/که بود خنده اوچشمه آن/من ازآن محرومم/خنده من خاليست/زآن سپيده که دمد ازافق خنده او/خندهء او روح است/خنده او جان است/جان روزم من,لذت جان کم دارم/روح نورم من, روح و روان کم دارم/کردم از علم سوال/می توانی آيا/معنی مادر را/بهر من شرح دهی/گفت هرگز!!!/من برای اين کار/منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم/قدرت شرح وبيان کم دارم/درپی عشق شدم/تا درآئينه اوچهره مادر بينم/ديدم اومادربود/ديدم اودردل عطر/ديدم اودرتن گل/ديدم اودردم جان پرورمشکين نسيم/ديدم او درپرش نبض سحر/ديدم او درتپش قلب چمن/ديدم او لحظه روئيدن باغ/از دل سبزترين فصل بهار/لحظه پرزدن پروانه در چمنزار دل انگيزترين زيبايی/بلکه او درهمه زيبايی/بلکه او درهمه عالم خوبی, همه رعنايی/همه جا پيـــــدا بود/همه جا پــــيدا بود

91

 من راز و رمز پيروزي را در دانش و كمال ديدم نه در بخت و اقبال.  

من نشانه بارز تمدن و فرهنگ را در تحمل انتقاد ديدم. کسی انتقاد را نمی پذیرد كه به خود اعتماد ندارد.  

من هر پگاه پس از بیدارشدن، خود را در برابر یک انتخاب می بینم: به رختخواب برگردم و رویاپردازی کنم ، يا اين كه برخيزم و روياهايم را عملي سازم. 

من برخي از انسان ها را ديدم كه هرچه پير مي شوند، زيبايي شان را از دست نمي دهند؛ اينان كساني اند كه زيبايي را از صورت به قلب هايشان منتقل مي كنند. 

من آن گاه احساس هوشمندي مي كنم كه انسان ها را از پشت نقاب هايشان مي شناسم؛ نقاب هايي كه هر لحظه و در هر موقعيتي عوض مي شوند

حالا

 دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود...مردم زیادی که از اونجا رد می شدن، به هر دو نگاه می کردن؛ ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود، پول می انداختن.یه کشیش که از اونجا رد می شد، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیب نشسته، پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمی ده.رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه اینجا مرکز مذهب کاتولیک هم هست.پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش.در واقع از روی لجبازی هم که باشه ،مردم به اون یکی پول میدن ،نه به تو.گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرف های کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت:   هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟!

90

من نبردی بی امان و پیکاری آژمان دیدم بین انسان های سخت با روزهای سخت؛ اما هماره و هميشه آن كه مي ماند، مردان سخت بودند ،نه روزهاي سخت.   

من انسان هايي را ديدم كه دوران كودكي خود در آرزوي بزرگ تر شدن و دوران بزرگسالي را در حسرت از دست رفتن ايام كودكي مي گذرانيدند. 

من آدم هايي را ديم كه سلامتي خود را فداي ثروت اندوزي، و سپس همه دارايي و ثروت خود را صرف بازيافتن سلامتي خود مي كردند.   

من كساني را ديدم كه به قدري نگران آينده بودند كه حال را فراموش و در نتيجه نه حال را درك مي كردند و نه آينده را

 من انسان هايي را ديدم كه چنان مي زيستند كه انگار هميشه زنده اند و سپس پس از مرگ چنان نام و ياد و گورهايشان  را غبار فراموشي مي گرفت كه انگار هيچ گاه زنده نبوده اند. 

88

من دل هايي را ديدم كه در لحظاتي كوتاه و اندك مي شكست؛ در حالي كه با گذشت سال ها التيام آن ها امكان پذير نبود.  

من كسي را توانگر نديدم كه مال بيشتر دارد، بل كه توانگرترين انسان ها را كساني يافتم كه كمترين درخواست را دارند. 

من افراد بسياري را ديدم كه همه گفتارها و رفتارهاي مرا فراموش كردند؛ اما هرگز احساس مرا نسبت به خود از ياد نبردند.

من ملتی را دیدم که بیشتر كساني که کشور را اداره می کردند ،مديران درسايه بودند و افراد كم مايه؛ چهره واقعي شان ناشناخته ، ولي شمشيرهاي قدرتشان آخته ؛

من در طول تاریخ و عرض جغرافیا چه بسیار پایان های تلخ را برای حاکمان خودکامه دیدم. پایان تلخ برای همه ناخوشایند است؛ اما پايان هاي تلخ براي خودكامگان در كام ملت ها بسي شيرين تر از تلخي هاي بي پايان خودكامگي هاست. 

غم و شادی

 شادی های شما همان غم های شماست که نقابش را برداشته است و چاهی که خنده هایتان از آن می جوشد، همان است که از اشک هایتان پر شده است. و چگونه جز این تواند بود ؟هرچه قدر غم ژرف تر وجود شما را می کاود ،گنجایشی فراخ تر برای شادی خواهید داشت .آیا سبوی شرابتان همان سوخته جانی نیست که از کوزه ی کوزه گران بیرون آمده است؟وآیا آن عود که آهنگش جان را می نوازد، همان چوبی نیست که دلش را با تیغ تیز تهی کرده اند؟وقتی شاد و خرم هستی به ژرفای قلبت نظر کن تا ببینی که این  قلب همان است که تو را غمگین کرده بود وهنگامی که غم بر تو چیره شده است، باز در قلب خود نگاه کن تا ببینی که براستی در فراق آنچه قلبت را از شادی پر کرده بود، گریه می کنی .بعضی می گویند شادی از غم عظیم تر است ، بعضی می گویند چنین نیست ؛بلکه غم بر شادی چیرگی دارد اما من باتو می گویم  غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند آن ها با هم نزد تو می آیند و هنگامی که یکی از آن ها در کنارت نشسته است،به یاد آر که که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است.و همانا که تو چون دو کفه ترازو میان شادی و غم آویخته ای .و تنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود .واما وقتی خزانه دار هستی تو را برمی دارد تا زر و نقره خویش را بسنجد ، در آن هنگام به ناچار دو کفه غم و شادی تو بالا و پایین می رود.

89

من موفقیت را راهی بی پایان و پگاهی آژمان دیدم. در این مسیر، اصل فقط رفتن است، نه رسيدن. 

من مرگ را در سیمای کسانی دیدم که می پنداشتند دیگر کاری از ایشان ساخته نیست.....و زلال جوشان زندگی را در نام جاودانه رادمردانی دیدم که در حیات کوتاهشان کوشیدند به نفع بشریت گامی بردارند. 

 من ارزش عمیق و قیمت دقیق انسان های بزرگ را در حجم حرف هایی دیدم که برای نگفتن دارند. (با الهام از سخن دكتر شريعتي)

 من سلیمان فکوری را دیدم که دیوان روزگار ،نگین نگارینه و خاتم خسروانه را از او ربوده و آینه ارزش ها را آلوده بودند؛ معناي واژه ها را وارونه و مفهوم هنجارها را واژگونه كرده بودند.

من هر مدیری را دیدم که توان آفریدن مشکلی را داشت، همو توان ارائه راه حل را هم داشت

تشکر

بی محبت مادر یک قنات بی آبیم

مثل راه بی مقصد مثل عکس بی قابیم

بی محبت مادر از شکوفه ها دوریم

یک کبوتر بی بال یک چراغ بی نوریم

بی محبت مادر چون لبان بی لبخند

ساکتیم و غمگینیم مثل بلبلی در بند

غم از دست دادن مادر صبری به وسعت قلب مادر می طلبد و حضور و پیام تسلیت شما بزرگواران  نوری بود که توان بردباریمان داد تا درخت وجودمان در اوج مصیبت ، طوفان غم را تاب بیاورد.آشفتگی و رنج درون بیش از آن بود که بتوانیم آنگونه که باید قدردان همدردیتان باشیم بدینوسیله همراهی و همدردی شما را با همه وجود سپاس می گوییم

از صمیم قلب متشکرم(عطاری)

مادر

همه می شناسیمش؛ همو که با شکوه مهرش عشق را معنایی دیگر می بخشد و قلبش وسعت بی انتهای صبر و مهربانی است و شانه های پرصلابتش مأمن مهر و صفا، و چشم های پرفروغش سرچشمه احساس و گذشت است. مادر، مهر کیشی است که با شمع وجودش به محفلمان روشنی می بخشد و با گلخند محبت اش رنگ غم را از چهره مان می زداید و تبسمی از شادمانی بر دل هایمان می نشاند و با دستان پر سخاوتش، چتری سایه گستر ساخته است تا هیچ سختی را حس نکنیم. او به را ستی تندیس همه خوبی هاست

من زاده شدم به عشق مادر
پرورده شدم به عشق مادر
در دامن او شدم چنین نور
پیوسته شدم به عشق مادر
بوی تن او بهار هر فصل
بشکفته شدم به عشق مادر
تعلیم نمودیم بیاموز
وارسته شدم به عشق مادر
از رنج زمان عبور دادی
نی خسته شدم به عشق مادر
آموخت مرا صبور باشم
دل بسته شدم به عشق مادر
هر ملک به زیر پای مادر
گل دسته شدم به عشق مادر
چون داد مرا ز شیره جان
لب بسته شدم به عشق مادر
در ساحل قلب بی کرانش
وابسته شدم به عشق مادر
او رفت و سکوت من فرو ریخت
نورسته شدم به عشق مادر

نمرات مبانی رایانه کلاس سوم 302

نمرات مبانی رایانه کلاس سوم 302
ادامه نوشته

نمرات مبانی رایانه کلاس سوم 301

نمرات مبانی رایانه کلاس سوم 301
ادامه نوشته

نمک هم!

چندیست زمان من بر وفق مراد نیست.توهم نمک بپاش بر زخمهای من.بپاش...
چرا می اندیشی که من همیشه جا زده ام؟من همیشه پشت خالی کرده ام؟چرا یک بار نخواستی از پنجره ی چشم های من بنگری به این سمند افسار گسیخته ی لحظه هایم.شمارش تپش های بی وقفه اما بی هدف...بشمار...خون من پر از عشق بود زمانی که صداقت بود اما اکنون سم خاطرات جز تنفر در خون من چیزی تراوش نمی کند...
پس آرزو های من چه می شود؟منی که از دار دنیا خودم بودم و خودم در این بیابان پر خار و خسی که هر لحظه جراحتم را آرزو می کند؟من به دنبال صداقتم و منی که ساده دل میبازم اگر شکست بخورم قلبم پاره پاره خواهد شد..من همینم که هستم.نه چیزی دارم که بیشتر بگویم نه بی زبانم که کمتر.من اندیشه های ناب دارم من همیشه همراه میخواهم نه رفیقی که تنها مرا برای گریز ار ترس تنهای بخواهد.اگر این چنین است من خویش تنهای تنهای تنهای عالمم.تو بیا و همه ی مرا فراموش کن.من هم رهگذر تو میشوم در باد.من رهگذری میخواهم که التیام زخمهایم باشد.تو هجوم آورده ای با حرفهایت به سبزه زار دلم و داس به دست درو میکنی هرچه از نو میکارم و میروی...به خیالت که غرور همیشه ی مرا می شکنی و سر خوشی
اما غافل از اینکه در پس این غرور سرسخت..زنی نشسته است زانو در بغل گرفته
و یک قلب...یک قلب بی حفاظ با یک عمر ترکهای بی التیام...نمک بپاش رهگذر.من زخمهای خوبی برای حرفهایت دارم...

... تیرگی ها را به دنبال چه می کاوم
پس چرا باز در انتظارش بیدارم
در دل مردان کدامین مهر جاوید است
نه... دگر هرگز نم آید به دیدارم
پیکری گم می شود در ظلمت دهلیز
باد در را با صدایی خشک می بندد
مرده ای گویی درون حفره گوری
بر امیدی سست و بی بنیاد می خندد

فداکاری

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاده و به کفشهای

قرمز رنگ با حسرت نگاه می کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که

در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد که:

اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخمهایت را بفروشی

اخر ماه کفشهای قرمز رو برایت می خرم.

دخترک به کفشها نگاه کرد و با خود گفت:

یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا و صورت ۱۰۰ نفر

زخم بشه تا...... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت:

نه....خدا نکنه......اصلا کفش نمی خوام

تصویر باریدن باران در یک شهر از داخل هواپیما

بادکنک

اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده.
بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.
بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.
و مهم‌تر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اون قدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده.

حالا

در زبان فارسي در واژ‌ه‌ها عبارتي از يک زبان خارجي قرار دارد و شکل دگرگون شده آن وارد زبان عامه ما شده است به نمونه‌هاي زير توجه کنيد:

زپرتي :
واژة روسي Zeperti به معني زنداني است و استفاده از آن يادگار زمان قزاق‌هاي روسي در ايران است در آن دوران هرگاه سربازي به زندان مي‌افتاد ديگران مي‌گفتند يارو زپرتي شد و اين واژه کم کم اين معني را به خود گرفت که کار و بار کسي خراب شده و اوضاعش ديگر به هم ريخته است.

هشلهف :
مردم براي بيان اين نظر که واگفت (تلفظ) برخي از واژه‌ها يا عبارات از يک زبان بيگانه تا چه اندازه مي‌تواند نازيبا و نچسب باشد، جملة انگليسي (I shall have به معني من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگويند ببينيد واگويي اين عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون ديگر اين واژة مسخره آميز را براي هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم ديگر نيز (چه فارسي و چه بيگانه) به کار مي‌برند.

چُسان فسان:
از واژة روسي Cossani Fossani به معني آرايش شده و شيک پوشيده گرفته شده است.

شر و ور:
از واژة فرانسوي Charivari به معني همهمه، هياهو و سرو صدا گرفته شده است.

اسكناس:
از واژة روسي Assignatsia که خود از واژة فرانسوي Assignat به معني برگة داراي ضمانت گرفته شده است.

فکسني:
از واژة روسي Fkussni به معني بامزه گرفته شده است و به کنايه و واژگونه به معني بيخود و مزخرف به کار برده شده است.

نخاله:
يادگار سربازخانه‌هاي قزاق‌هاي روسي در ايران است که به زبان روسي به آدم بي ادب و گستاخ مي‌گفتند Nakhal و مردم از آن براي اشاره به چيز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کرده‌اند

خدایا

خدايا...
کودکان گل فروش را ميبيني؟!
مردان خانه به دوش...
دخترکان تن فروش...
مادران سياه پوش...
واعظان دين فروش...
محرابهاي فرش پوش...
پسران کليه فروش...
زبانهاي عشق فروش...
انسانهاي آدم فروش...
همه را ميبيني؟
ميخواهم يک تکه از آسمان را بخرم, ديگر زمينت بوي زندگي نميدهد...

مسلمان یا مسلمانی

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!

اللهم عجل

بگو بیاید و ببیند شکستن و مردن  تنهایی را.............بگوبیایند تا باهم شمع های عمر سوخته ی ......پسری تنها ... راخاموش کنند....سالی دیگر از عمرش سوخت وندانست که از عمرش کم شده یا به عمرش اضافه.........تمام اشک هایم بهانه دارند...و  بهانه ی توست که اینچنین با غصه می بارند..اشکهایم دگر ازمن گوش نمیگیرند هیچ فرمانی..... تو بیا فرمان ده ...اری بهانه ی تو دارند... غصه ی تو دارند.............. در  غربت  این دیار خسته کش......با نفس هایی بریده ....  با زخم هایی  کهنه .......بهانه ی تو دارم............دیشب  می خواستم شمع های تولدم........را خاموش کنم...ولی نفسی برای خاموش کردن در گلویم نبود........که ناگاه اشک های سردم  از گونه هایم باریدند و شمع ها را خاموش کردند........  وتو نبودی .............ولی به جای تو بودند همه  درد هایم...که از سوی تو تولد م را تبریک گفتند.. اری اشک هایم باریدند  و شمع  ها را خاموش کردند و گفتند تولدت مبارک

این شـــــــــــــــــــــــــب ها

سخـــــــــــــــــــــت مـــی گذرد لحظه هایم..در غربـــــــــــــت غریبانه ی لحظه های بــــــــــــــی تو  این شب ها  بغضم دگر توان شکستن ندارد ........بغضم این روز ها  هوای مردن دارد و اگر بغض بمیرد  ..             اشک هایم مرده اند .و ......   اشک هایت  بمیرند  .....ای وای  بر شب هایی که دلی تنها داری و اشکی برای باریدن نداری .

ادامه نوشته

زمستان

زمستان
زمستان هم آمد...
و ما هنوز در حسرت درست کردن یک آدم برفی
هستیم...!
چقدر همه چیز در روزگارما عوض شده است...!
آدم برفی می سازم
با خیال باریدن برف
شاید زمستان هم
خودی نشان داد...!
برف که نبارید
اگر این سوز و سرما نبود
دیگر زمستان
با تابستان تفاوتی نداشت...!

نمونه سوالات مسابقات آزمایشگاهی

5

6

7

8

9

88

من بزرگ ترین اشتباه انسان را ترس از اشتباه دیدم. کسی که اشتباهی نکرده نه پيشرفتي كرده و نه چیز تازه ای کشف کرده است. 

من تا هنگامی رشد می کردم که نهال وجود خود را سبز می دیدم . آغاز پوسیدگی من وقتی بود که احساس رسیده بودن کردم!! 

من تا هنگامی که کارهای گذشته خود را بزرگ می شمردم،مي فهميدم كار مهمي انجام نداده ام. 

من تا هنگامي كه احساس غرور مي كردم ، نمي توانستم خواستار آموختن باشم. فروتني آغازين گام آموختن است. 

 من بی سوادان هزاره سوم را تنها کسانی ندیدم که خواندن و نوشتن نمی دانند، بل كه آناني را بي سواد يافتم كه نمي توانند بياموزند چگونه آموخته هاي كهنه را دور بريزند و بازآموزي كنند.

87

من انسان را در آستانه هزاره سوم دیدم که  تجسم انتقاد بود و مجسمه فریاد. او  همه قيد و بندها را درهم مي كوبيد و بر هر چه که او را به بند می کشیدند، برمي آشوبيد .زنجيرها را مي گسست و ميله قفس محبس را درهم مي شكست.

 من در شهر سرب و سراب مردمی را دیدم  که راستی را هشته و با قراری نانوشته همه به همدیگر دروغ می گویند و راهی بی فروغ می پویند. بنابراین نه گفتارها رنگ و بویی دارد و نه رفتارها سمت و سویی.

من جعبه ای دیدم جادو با حربه هیاهو که خردها را به چشم می آورد و خردمندان را به خشم. در آن جعبه جادو يا ديگ پر هياهو  هر خوراكي مسموم را با رنگي خوش و طعمي موهوم مي پختند و به خورد احساس هاي سطحي مي دادند. اما سال ها بود كه تراكم فريادها، سوپاپ يادها را مسدود كرده و انفجار هر لحظه آن موعود بود. 

 من بسي ملت هاي به پاخاسته و به يگانگي آراسته را ديدم كه همه مي دانستند «چه چیز را نمی خواهند» ؛ اما پس از پيروزي نهضت چون نمي دانستند« چه چیز را می خواهند» ، هر گروه به سمتي و هر دسته به سويي مي رفتند.

من ملت هايي را ديدم توسعه نديده و چون كودكان نورسيده  كه به جاي پستان شير ، پستانك تحقير مي مكيدند و كوراب كوير را مي كاويدند.

حالا

روزی اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سئوال کرد : 
  آقای نخست وزیر! شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آن سوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را به وجود می آورید ، اما این کار را در بیخ گوش خودتان، یعنی در کشور ایرلند که سال هاست با شما در جنگ وستیز است ،نمی توانید انجام بدهید ؟
چرچیل می گوید: برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم .
روزنامه نگار می پرسد . آن دو ابزار چیست ؟
چرچیل پاسخ می دهد : اکثریت نادان ، و اقلیت خائن!

86

من دنیا را دیدم در حالی که همه پدیده ها و آفریده های آن در حال تغییر بودند. هر آفریده و هر پدیده برای رهایی از کهنگی ناگزیر از تغییر است و در صورت عدم تغییر در زیر چرخ های سرد و سنگین گردونه زمان له می شود. طفره روندگان از تغییر را معمار نابودی خویش دیدم. 

ادامه نوشته

فقط بخوان

به یک‏ جایی اززندگی که رسیدی می فهمی که:

 

اونی که زود می رنجه

زود میره، زود هم برمی گرده.                                   

اما اونی که دیر می رنجه

دیر میره، اما دیگه برنمی گرده.

حسرت

مردی تاجر در حیاط  قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گل ها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگ ترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.

ادامه نوشته