بگو بیاید و ببیند شکستن و مردن  تنهایی را.............بگوبیایند تا باهم شمع های عمر سوخته ی ......پسری تنها ... راخاموش کنند....سالی دیگر از عمرش سوخت وندانست که از عمرش کم شده یا به عمرش اضافه.........تمام اشک هایم بهانه دارند...و  بهانه ی توست که اینچنین با غصه می بارند..اشکهایم دگر ازمن گوش نمیگیرند هیچ فرمانی..... تو بیا فرمان ده ...اری بهانه ی تو دارند... غصه ی تو دارند.............. در  غربت  این دیار خسته کش......با نفس هایی بریده ....  با زخم هایی  کهنه .......بهانه ی تو دارم............دیشب  می خواستم شمع های تولدم........را خاموش کنم...ولی نفسی برای خاموش کردن در گلویم نبود........که ناگاه اشک های سردم  از گونه هایم باریدند و شمع ها را خاموش کردند........  وتو نبودی .............ولی به جای تو بودند همه  درد هایم...که از سوی تو تولد م را تبریک گفتند.. اری اشک هایم باریدند  و شمع  ها را خاموش کردند و گفتند تولدت مبارک