این شـــــــــــــــــــــــــب ها
سخـــــــــــــــــــــت مـــی گذرد لحظه هایم..در غربـــــــــــــت غریبانه ی لحظه های بــــــــــــــی تو
این شب ها بغضم دگر توان شکستن ندارد ........بغضم این روز ها هوای مردن دارد و اگر بغض بمیرد .. اشک هایم مرده اند .و ...... اشک هایت بمیرند .....ای وای بر شب هایی که دلی تنها داری و اشکی برای باریدن نداری .این شب ها به این امید که نبودنت مرا خواهد کــــشت ...در انتظار مردنــــــــــــی باشکـــــــــوه هستم......این شّّّّّّّّّّّّّّّّــــــــــــــــــــــــــب ها قلبی با زخم های بــــــــزرگ و طپش ها یی ضعیف هر لحظه می خواهد بمیرد ..ولی خاطره تو در یادم ... امیـــــــــــــــــــــــدی می دهد..
این شب ها درد ی را شنیـــــــــــــــــــــــــــــــــده ا م.....تمام امیدم با این درد نابود گردیـــــــد.تمام هــــــــــــــــــــــــــــــــستی ام ..تمام نفس هایم ..امیدی به بازگشت سفر کرده ات نداشتـــــــــه باش..انکه رفته دگر بر نمی گردد......................چه غمی بزرگ در این درد بر دلی تنها می شیند........ این جمله را هنگامی شنیدم..که امید داشتم به اینده....ولی این درد تمام امیدم را کشت...
می دانم...می دانم.......همه چیز را میدانم...می دانم این شب ها باید همه چیز را ثابت کنم به هر کسی که احساسم را نادیده می گیرد.این شب ها عادتی غریب دارم...حسی غریب ..که امیدم می دهد..خودمونی بگم....
این شــــــــــــبا احساــــــــــــسی بهم میگه واقعا میخوام ب م ی رم