زاهدی را گفتند چه چیز ترا متحول ساخت؟

: در پاسخ گفت  چهار کس مرا  ساختند .

 اول: مرد فاسدی از کنار من گذشت و من

گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.

او گفت: ای شیخ ! خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم: مستی را دیدم که افتان و خیزان راه می رفت.

به او گفتم : قدم ثابت بردار ، تا نیفتی.

گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم: کودکی را دیدم که چراغی در دست داشت.

گفتم : این روشنایی را از کجا آورده ای؟

کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت

و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم: زنی بسیار زیبا که درحال خشم

از شوهرش شکایت می کرد. گفتم:

اول رویت را بپوشان ، بعد با من حرف بزن.

گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم،

چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست؛

تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟