چندیست زمان من بر وفق مراد نیست.توهم نمک بپاش بر زخمهای من.بپاش...
چرا می اندیشی که من همیشه جا زده ام؟من همیشه پشت خالی کرده ام؟چرا یک بار نخواستی از پنجره ی چشم های من بنگری به این سمند افسار گسیخته ی لحظه هایم.شمارش تپش های بی وقفه اما بی هدف...بشمار...خون من پر از عشق بود زمانی که صداقت بود اما اکنون سم خاطرات جز تنفر در خون من چیزی تراوش نمی کند...
پس آرزو های من چه می شود؟منی که از دار دنیا خودم بودم و خودم در این بیابان پر خار و خسی که هر لحظه جراحتم را آرزو می کند؟من به دنبال صداقتم و منی که ساده دل میبازم اگر شکست بخورم قلبم پاره پاره خواهد شد..من همینم که هستم.نه چیزی دارم که بیشتر بگویم نه بی زبانم که کمتر.من اندیشه های ناب دارم من همیشه همراه میخواهم نه رفیقی که تنها مرا برای گریز ار ترس تنهای بخواهد.اگر این چنین است من خویش تنهای تنهای تنهای عالمم.تو بیا و همه ی مرا فراموش کن.من هم رهگذر تو میشوم در باد.من رهگذری میخواهم که التیام زخمهایم باشد.تو هجوم آورده ای با حرفهایت به سبزه زار دلم و داس به دست درو میکنی هرچه از نو میکارم و میروی...به خیالت که غرور همیشه ی مرا می شکنی و سر خوشی
اما غافل از اینکه در پس این غرور سرسخت..زنی نشسته است زانو در بغل گرفته
و یک قلب...یک قلب بی حفاظ با یک عمر ترکهای بی التیام...نمک بپاش رهگذر.من زخمهای خوبی برای حرفهایت دارم...

... تیرگی ها را به دنبال چه می کاوم
پس چرا باز در انتظارش بیدارم
در دل مردان کدامین مهر جاوید است
نه... دگر هرگز نم آید به دیدارم
پیکری گم می شود در ظلمت دهلیز
باد در را با صدایی خشک می بندد
مرده ای گویی درون حفره گوری
بر امیدی سست و بی بنیاد می خندد