اللهم عجل

آقا نگاهت جای آهوهاست می دانم
دستان پاكت مثل من تنهاست می دانم
آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد
جای دل تو وسعت دریاست می دانم
برگشتنت در قلبهای مرده ی مردم
همرنگ طوفانی ترین دریاست می دانم
آقا اگر تو بر نمی گردی دلیل آن
در چشمهای پرگناه ماست می دانم
جای سرانگشتان پر نورت در این ظلمت
مانند رد باد بر شنهاست می دانم
در باور كوتاه این مردم نمی گنجی
وقتی بیایی اول دعواست می دانم
ای كاش برگردی كه بعد از این همه دوری
یكباره حس بودنت زیباست می دانم
كی باز می گردی ؟ برایم بودن با تو
زیباترین آرامش دنیاست می دانم
تو باز می گردی اگر امروز نه! فردا
از آتشی كه در دلم بر پاست می دانم

رموز موفقیت

 پنج قاعده کلیدی موفقیت تضمینی در تمام صحنه‌های زندگی وجود دارد. قاعده‌هایی که اگر به درستی درک شوند و با همت، پشتکار و سماجت درونی اشخاص پیگیری و اجرا شوند می‌توانند موفقیت تضمینی آن اشخاص را در حوزه‌ای از زندگی باعث شوند:
قاعده اول
اگر به این نتیجه رسیده‌ایم که کاری باید انجام شود‌، پس بدون هیچ بهانه‌جویی و معطلی و با جدیت کمر همت ببندیم که آن کار انجام شود.
قاعده دوم
کاری که باید انجام شود را همین الان انجام بدهیم.
قاعده سوم
مهم نیست که از کاری که باید انجام شود خوشمان بیاید یا خوشمان نیاید چون باید انجام شود پس در هر حالت و روحیه‌ای که باشیم با جدیت، سرسختی و یکدندگی تمام آن کار را انجام می‌دهیم.
قاعده چهارم
وقتی کار انجام شد آرام نمی‌گیریم و به این می‌اندیشیم که کار بعدی که باید حتما انجام شود کدام است.
قاعده پنجم
سراغ قاعده اول می‌رویم.

کلیدهای طلایی موفقیت

 خوشرو، شاداب و باطراوت باشید.
 در سلام کردن به افراد اگر از شما جوان‌تر هستند و یا در رده اجتماعی یا کاری پایین‌تری قرار دارند پیش‌دستی کنید.
 خوش قول باشید.
 متعهد و مسئول باشید و به آنچه که می‌گویید هر چند انجام آن برایتان بسیار سخت و گران تمام می‌شود عمل کنید.
 همیشه آراسته باشید حتی اگر بی‌حوصله هستید.
 اگر در مورد موضوع مورد بحث اطلاع دقیق و مستندی ندارید بهتر است اظهارنظر نکنید هرگز برای حرفی که نزده‌اید شما را محکوم نخواهند کرد ولی اگر کلام اشتباهی بگویید تاوان آن را باید پرداخت کنید.
 انعطاف‌پذیر باشید و در مقابل موانع همچون آب روان باشید که پس از برخورد با صخره از پای نمی‌نشیند بلکه صخره را دور می‌زند تا به هدف برسد.
 رفتاری یکنواخت داشته باشید تا قابل اعتماد به شمار بیایید، متزلزل و ملون نباشید.
 به حقوق دیگران احترام بگذارید، هر جا که به نفعتان بود چشم‌ها را به روی حقوق دیگران نبندید.
 لجباز نباشید، قاطع باشید.
 صداقت داشته باشید، دروغ نگویید، ریا نکنید، بالاخره روزی واقعیت فاش شده و شما برای همیشه اعتمادتان را  نزد دیگران از دست خواهید داد.
 کینه و بخل نداشته باشید. بهترین راه بخشیدن است.
 منصف باشید.
 عیب‌جو نباشید، قرار نیست همه آدم‌های روی زمین کاملا بی‌عیب باشند.
 هم ،خوب صحبت کنید. هم، سخن خوب بگویید، فقط شعار ندهید وارد میدان عمل شوید.
 به دیگران بدون چشم داشت مهر بورزید و مدد برسانید. محبت واقعی بدون چشمداشت داشته باشید پاداش کار خوب شما آرامش خاطری است که به دست می‌آورید. منتظر جواب نباشید.
 کم‌توقع و قدردان باشید.
 هر جا که متوجه اشتباه خود شدید پوزش بخواهید این کار عین بزرگی و شعور شماست از ارزش‌های شما چیزی کم نخواهد شد ولی اگر برای یک موضوع غلط هزار دلیل بیاورید می‌شود هزارو یک غلط.
 پرخاشگر نباشید، زود از کوره در نروید. هرگاه احساس می‌کنید که به زودی عصبی خواهید شد ابتدا نفسی عمیق بکشید و از ده تا یک بر عکس بشمارید و بعد هیچ‌چیز نگویید. پاسخ یا تصمیم را به زمان دیگری موکول کنید.
 مهربان باشید، با دیگران با ملاطفت و مدارا عمل کنید. در بانک دل‌های دیگران حساب جاری مادام‌العمر باز کرده و بعد چک بکشید.
 امانتدار باشید.
 همنشین خوب را از میان خوبان انتخاب کنید تا به عقل و دین شما بیفزاید.

غروب جمعه

کوله بارت بربند شاید این چند سحر فرصت آخر باشد تا به مقصد برسیم
بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم .
می شود آسان رفت
می شود کاری کرد که رضا باشد او
پس سبکبال در این راه شگرف
در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت
هرگز از یاد مبر .........

به بهانه امتحان

پس از طی بی خوابی شبانه نمیدا نم با چه سرعتی وچگونه خود را به فضای آشنای حیاط مدرسه رساندم .سروصدا و قیل وقال همکلاسی ها یم فضای پر از اضطراب و نگرانی را حاکم ساخته ومن درگوشه حیاط جزوه های درسی وکتا بم را محکم در دست گرفته و با شتاب ورق می زنم .کلمات مانند برق وباد از مقابل دیدگانم عبور می کنند.واین آخرین لحظات آنچنان برایم تعیین کننده و سر نو شت ساز گردیده که حاضر به از دست دادن لحظه ای ار آن نمی باشم.مرور تند وسریع مطالب , سروصدای همکلاسیهایم و صدای تکراری بلند گو به یکباره التهابی در درونم ایجاد می کند .و در یک لحظه احساس خلا ءدر وجودم می نمایم و درونم یکباره خالی می شود .احساس می کنم دستهایم بشدت سرد و مرطوب گردیده و قدمهایم سنگین می شود به سختی خودرا به جلسه امتحان می رسانم ودر صندلی خود نشسته .وبه جمع بندی افکارم می پردازم .اوراق امتحانی به سرعت توزیع می گردد و وقتی برگه سوال را در دستم می گیرم با نگاه به سوالات طپش و ضربان قلبم دو چندان می شود گویی قفسه سینه ام گنجایش تحمل آنرا ندارد .قلم را به شدت در دستم می فشارم وبا نفسی عمیق بر خود نهیب زده ودقیقتر به سوالات خیره می شوم .کلمات به سرعت از مقابل چشمانم رژه می روند . سوال یک .دو …….آخرین سوال برای یک لحظه احساس می کنم این کلمات رابرای اولین بار مشاهده می کنم ,
اضطراب و دلشوره درونیم بیشتر می شود ..عاقبت بر خود مسلط شده وبا مکثی کوتاه شروع به پاسخ دادن به سوالات می کنم سوال اول …..سوال دوم …..……..
عاقبت با صدای مسئول حوزه که اعلام می دارد وقت تمام است به خود می آیم و دیگر مجالی برای نوشتن ندارم .امتحان به پایان می رسد با تمام دغدغه و دلهره و اضطرابهایش …اما امتحانات زندگیم همچنان باقی است . راستی برای این امتحان سخت چقدر خود را آماده ومهیا ساخته ام…….

گل نرگس

سلام بر تو ای ستاره ی تابانِ شب های هجران من ,امشب زبانه ی شمع و جودم خاموش گشته ,امشب من زندانی دستار مهتابم , امشب غم دوری تو شادی ام را به یغما برده ,ای مادر غریب پهلو شکسته اکنون عشق تو در جام وجود من سر کرده , ای بانوی بهشتی آرزویم این است که پر پروازم را از این دنیا باز کنم
تا اگر لایق باشم به یدار تو آیم , فاطمه جان امشب صدف چشمانم مروارید هایش را سر نگون کرده امشب مروارید های چشمانم بند نمی آید امشب جگرم خون است در اردیبهشت ماه زندگیم به خاطر غم تو جهنمی برایم بر پا شده , ای مادر مهربان در یابم, دریابم که خیلی تنهام مرا دریاب تا بتوانم به ریسمان الهی چنگ بزنم تا بتوانم حکمت و رحمت را به جا به کار برم مادر جان ای مادر گل نرگس , نرگس پژمرده ی و جودمان را به دیدگان مبارک نرگس واقعی گره زن
پیرو راه تو غنچه ی ساق شکسته .

نیامدی

باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی
باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی
ادامه نوشته

گروه رایانه

به نام خدا

همکاران محترم نظرات و پیشنهادات خود را در مورد چگونگی ادامه روند جلسات هم اندیشی گروه رایانه منطقه  در قالب نظر اعلام فرمایید

با تشکر

فاطمه

یا علی رفتم بقیع اما چه سود

هرچه گشتم فاطمه(س) آنجا نبود

یا علی قبر پرستویت کجاست؟

آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟

هرچه باشد من نمک پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

حج من بی فاطمه (س) بی حاصل است

فاطمه (س) حلال صدها مشکل است

دروغه

هر کی میگه عاشق و بیقرارتم ، دروغه

هر لحظه با گریه در انتظارتم ، دروغه

ادامه نوشته

این دیوانگست ...

که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم
که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.
که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.
که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.
که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.
که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ...
که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم ..
به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچاراین دیوانگی ها نشویم...

فاصله خروانسان

روزی در مجلسی بهلول وارد شد و یکراست بطرف مرد ثروتمند که لباس های فاخر پوشیده بود رفت ونزد ان نشست.مردک وقتی لباسها وسرو وضع بهلول رادید که بسیار ژنده وچروک است،ناراحت شده وباصدای بلند به بهلول گفت:

ای مردک احمق!اگر گفتی فاصله ی تو با خر چقدر است؟

بهلول بلافاصله گفت:خیلی کم،به اندازه یک وجب - و او را نشان داد.   

 

اللهم عجل

یک عمر به انتظار ماندیم همه / غمدیده و بیقرار ماندیم همه

شیطان

شیطان اندازه یک حبّه قند است

 گاهی می­افتد توی فنجان دل ما

حل می­شود آرام آرام

 بی آنکه اصلاً بفهمیم

   و روحمان سر می­کشد آنرا

    آن چای شیرین را

 شیطان زهرآگین دیرین را

                                                                                                                                                                                        آنوقت او خون می­شود در خانه تن

می­چرخد ومی­گردد و می­ماند آنجا

                                  می­شود من .

الهی

الهی٬ به حرمت آن نام که تو خوانی وبه حرمت آن صفت که تو چنانی٬ دریاب که می توانی

الهی٬ عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم، گفتی و فرمان نکردم٬ درماندم و درمان نکردم

الهی٬ عاجز وسرگردانم٬ نه آن چه دارم دانم و نه آن چه دانم دارم

الهی٬ اگر تو مرا خواستی٬ من آن خواستم که تو خواستی

الهی٬ به بهشت و حور چه نازم٬ مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم

الهی٬ در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشت های ما جز باران رحمت خود مبار

به لطف٬ ما را دست گیر و به کرم٬ پای دار٬ الهی حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار

کاش

 کاش وقتي زندگي فرصت دهد    گاهي از پروانه ها يادي کنيم

کاش بخشي از زمان خويش را    وقف قسمت کردن شادي کنيم

کاش گاهي در مسير زندگي      باري از دوش نگاهي کم کنيم

فاصله هاي ميان خويش را     با خطوط دوستي مبهم کنيم

کاش وقتي آرزويي ميکنيم     از دل شفاف مان هم رد شود

مرغ آمين هم از آنجا بگذرد   حرف هاي قلبمان را بشنود

الهم عجل

عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت : بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیداست ؟
چرا آب به گلدان نرسید است ؟
وهنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسید است ؟
بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسید است ؟
وچرا کلبه احزان به گلستان نرسید است؟
عصر این جمعه دلگیر دل هر بیدل آشفته شود حس تو کجایی گل نرگس؟؟؟؟؟

آزمون دبیران

به نام خدا
  دوره ضمن خدمت دبیران
ضمن عرض و سلام و خسته نباشید خدمت شما همکاران گرامی لطفا پاسخ سوالات که در ادامه مطلب می باشد را به ایمیل class.molasadra@gmail.com تا ساعت ۲۱ روز  جمعه ۲۴/۲/۸۹ارسال نمایید.

ادامه نوشته

موفقیت

موفقیت در زندگی لازمه داشتن دانش بالا، ثروت زیاد، قدرت و مقام اجتماعی نیست، بلکه موفقیت یعنی خود باشیم، نه دیگری. موفقیت یعنی شناخت ارجحیت‌های زندگی و عملکرد براساس آن. موفقیت یعنی ساختن امروز برای فردایی بهتر. موفقیت، تجهیز امروز خود برای فردای پربار است. موفقیت در زندگی به عوامل مختلفی بستگی دارد.

ادامه نوشته

عسل

پرده نمی دانست تا وقتی پنجره باز است فرصت رقصیدن دارد

هرازگاهی توقف در ایستگاه بین راه فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به

 راهی که پیش روست...گاهی برای رسیدن باید نرفت ....!!!!

 قدری صبور باش که این نیز بگذرد / این روزهای زرد و غم انگیز بگذرد

   آری بهار پشت زمین لانه کرده است / چیزی نمانده که پاییز بگذرد

   گفتم کنار مردم نامرد زندگی ؟؟ / گفتی صبور باش که این نیز بگذرد

یادمان باشد زمانی می توانیم به کسی کمک کنیم که به اندازه کافی او را بشناسیم!

يقين، انتخاب و ترديد

روزي بودا در جمع مريدان خود نشسته بود كه مردي به حلقه آنان نزديك شد و از او پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا پاسخ داد: "آري، خداوند وجود دارد."
ظهر هنگام و پس از خوردن غذا، مردي ديگر بر جمع آنان گذشت و پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا گفت: "نه، خداوند وجود ندارد."
اواخر روز، سومين مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. اين بار بودا چنين پاسخ داد: "تصميم با خود توست."
در اين هنگام يكي از مريدان، شگفتزده عرضه داشت: "استاد، امري بسيار عجيب واقع شده است. چگونه شما براي سه پرسش يكسان، پاسخ هاي متفاوت مي دهيد؟"
مرد آگاه گفت: "چونكه اين سه، افرادي متفاوت بودند كه هر يك با روش خود به طلب خدا آمده بود: يكي با يقين، ديگري با انكار و سومي هم با ترديد!"

عسل

سلام نمی دونم چرا همه از شیرینی عسل حرف میزنن

 اما

واقعا عسل چیست و کجاست؟

افسوس

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می بایست نیکی را به شکل عیسا، و بدی را به شکل یهودا – یکی از یاران عیسا که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند- تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.روزی، در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره ی یک از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود؛ اما مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت.گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خود پرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.وقتی کارش تمام شد، گدا – که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود – چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلا دیده ام!داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟- سه سال قبل، پیش از آن که همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر از رویایی داشتم، و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی عیسا بشوم. »

به نظر شما این موارد خصوصیات چه افرادیه؟!

فرصت هايي را مي بينند و پيدا مي کنند که ديگران آنها را نمي بينند.
از مشکلات درس مي گيرند، در حالي که ديگران فقط مشکلات را مي بينند.
روي راه حل ها تمرکز مي کنند.
هوشيارانه و روشمندانه موفقيت شان را مي سازند، در حالیکه که ديگران آرزو مي کنند موفقيت به سراغ شان آيد.
مثل بقيه ترس هايي دارند ولي اجازه نمي دهند ترس آنها را کنترل و محدود کند.
سوالات درستي از خود مي پرسند. سوال هايي که آنها را در مسير مثبت ذهني و روحي قرار مي دهد.
به ندرت از چيزي شکايت مي کنند و انرژي شان را به خاطر آن از دست نمي دهند. همه چيزي که شکايت کردن باعث آن است فقط قرار دادن فرد در مسير منفي بافي و بي ثمر بودن است.
سرزنش نمي کنند (واقعا فايده اش چيست؟) آنها مسووليت کارهايشان و نتايج کارهايشان را تماما به عهده مي گيرند.
وقتي ناچارند از ظرفيتي بيش از حد ظرفيت شان استفاده کنند هميشه راهي را براي بالا بردن ظرفيت شان پيدا مي کنند و بيشتر از ظرفيت شان از خود توقع دارند. آنها از آنچه دارند به نحو کارآمدتري استفاده مي کنند.
 هميشه مشغول، فعال و سازنده هستند. هنگامي که اغلب افراد در حال استراحت هستند آنها برنامه ريزي مي کنند و فکر مي کنند تا وقتي که کارشان را انجام مي دهند استرس کمتري داشته باشند.

خدایا

خدایا،وقتی جهان هستی با ان عظمتش و ستاره ها با میلیاردها عبادتشان در محضر تو سر افکنده اند
من چگونه تو را بسرایم؟خدایا ،خسته ام درمانده در گذره عمر!راه گریزی برایم نمانده است جز چنگ زدن به رشته پر محبت تو رهایم مکن می دانم از کثرت گناهان عرق شرم از پیشانیم جاری می شوداما به من گفته اند تو خیلی مهربانی خدایا،در این تنهایی و در اوج نیاز بگذار برای تو بمانم و نیازم را برای تو بخوانم جز راهی که تو نشانم دادی صراط مستقیمی نمی یابم من غریبه نیستم و ناله هایم با تو از سر حسرت و گناه است شعرهایت را گم کرده ام و دستانی را که سایبانم بو د ، نمی بینم تنها پناهم در این وادی وحشت تویی به اسمانت سوگند می میرم اگر به فریادم نرسی در این ظلمت، پروانه ی وجودم را به باغ یادت پر می دهم مرا سیراب کن از مهر بی پایانت

 آنگاه که غرور کسی را له میکنی  آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی

 آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی  آنگاه که بنده ای را بیهوده می انگاری ،

 میخواهم بدانم دستانت را به سمت کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟ به سوی کدام قبله نماز گزارده ای که دیگران نگزارده اند ؟

 

آزمون دبیران

به نام خدا
  دوره ضمن خدمت دبیران
ضمن عرض و سلام و خسته نباشید خدمت شما همکاران گرامی لطفا پاسخ سوالات که در ادامه مطلب می باشد را به ایمیل class.molasadra@gmail.com تا ساعت ۸ صبح  روز  دوشنبه ۲۰/۲/۸۹ارسال نمایید.

 کسی که رنج آموختن را تحمل نکند عاقبت بر رنج جهالت خواهد نشست

ادامه نوشته

دیروز

دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟

در این زمانه هیچ‌کس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست
همین دمی که رفت و بازدم شد
نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست
همین هوا که عین عشق پاک است
گره که خود با هوس خودش نیست
خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بی‌خداست، پس خودش نیست
دلی که گرد خویش می‌تند تار،
اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست
مگس، به هرکجا، به‌جز مگس نیست
ولی عقاب در قفس، خودش نیست
تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم
اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست
تو دست‌کم کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچ‌کس خودش نیست
تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست
تمام شد، همین و بس: خودش نیست

اللَّهُ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ

اللَّهُ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَابًا فَيَبْسُطُهُ فِي السَّمَاء كَيْفَ يَشَاءُ وَيَجْعَلُهُ كِسَفًا فَتَرَى الْوَدْقَ
يَخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ فَإِذَا أَصَابَ بِهِ مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ

این خدا کیست ؟
که گرمای لطف و مهربانیش را با عبور خون از رگ گردنم احساس می کنم
کاش می توانستم
به آسمان چنگ بزنم و ستاره ای را در مشتم بگیرم
کاش می توانستم …
این خدا کیست؟
که همه زیباییها در وجودش خلاصه شده است
این خدا کیست؟
که همه مهربانیها در وجودش جمع شده است
این خدا کیست؟
که همه امور در دست قدرت واراده او قرار گرفته است
خدایا
ای خالق هفت آسمان و زمین
ای پدید آورنده تاریکیها و روشناییها
که هستی که در وصف نمی گنجد ؟

از کوزه همان.......

روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا می زد او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت اورا نیش می زد مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب بار دیگر او را نیش زد رهگذری او را دید و پرسید :برای چه عقربی را که نیش می زند نجات میدهی ؟ مرد پاسخ داد:این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که محبت کنم چرا باید مانع محبت کردن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند . برگ و میوه ی درخت نوع درخت را نشان می دهد مثل حرف ها و کارهای آدم ها که فکر و درون آن ها را نشان می دهد فرقش این است که نمی توان با تغییر میوه نوع درخت را عوض کرد اما تغییر کارها وحرف ها آرام آرام درون آدم را تغییر می دهد

الهم عجل

این همه دردمند و این همه دستهای پر از نیاز,این همه انتظار ,برای ظهور توست,ای ناجی جهان.
در انتظار آمدنت ای بهار جاودان چشم به راه نشسته ایم و هر جمعه دلتنگ ظهورت هستیم,تا بیایی یوسف زهرا((س)) و جهان را پر از مهربانی و عدالت کنی.
چرا نیاید ,چرا دروغ است .بیاید تا هرکس نتواند هر جور که دوست دارد با دیگران رفتار کند .بیاید تا هر کسی دیگران را ناراحت می کند لااقل یه معذرت خواهی ازش بکند .بیاید تا به همه بفهماند که هر کس داره باهاش شوخی می کند بهش تهمت نمیزنه داره باهاش شوخی می کنه.بیاید تا لااقل جنبه ها بالا بره.

مردن چیست؟جز برهنه در باد ایستادنو در آفتاب ذوب شدن
وقطع نفس چیست ؟جز آزاد کردن نفس از این جزر ومد بی قرار تا اوج گیرد و گسترده شود و بی هیچ بند و زنجیر جویای خداوند گردد.

 

وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى

خدایا
از فاصله ای دور،از این سرانجام ناگستننی و از ژرفای باورهای سبز
آسما ن نیز همانند من دلش گرفته است
قطرات اشک آسمان ،بر روی گونه های خیسم می لغزند
و آمیخته باقطرات اشکم بر روی زمین تلنگر می زنند
دلم گرفته است ،همانند غروب
درونم همانند دریایی خروشان
و خسته ام ،همانند ستاره ای دور افتاده و تنها
خدای من می دانم
دل مرا نگه داشته ای
تا هیچگاه همانند ستاره ی رهاشده در تاریکیها فرو نریزم

وقتي صداي خردشدنت زير پاي عابران زيبا ترين صداي پاييزا ست
ديگر چه فرقي ميكند برگ سبز كدامين درخت باشي
اگر روزي دشمن پيدا كردي بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي
اگر روزي تهديدت كردند بدان در برابرت ناتوانند
اگر روزي خيانت ديدي بدان قيمتت بالاست اگر روزي تركت كردن بدان با تو بودن لياقت ميخواهد

خدایا…

ترا بخاطر همه خوبی ها و محبت هایی که در حقم داشته ای شکر می کنم.و از تو می خواهم کمکم کنی تا بنده شایسته ای برایت باشم…
خدای مهربان چند وقتی است که می خواهم راجع به “دنیا”با تو صحبت کنم.همین دنیایی که با همه نعمتهایش برایمان ارزانی داشته ای..!!
راستش این دنیای قشنگ و زیبا که هر گوشه اش پراز دیدنی و لذت های فراوانه.تا جایی که آدمها برای بهره بردن از آن از هیچ کاری دریغ نمی کنند.مدت هاست که برای من شبیه قفس تنگی است که مانع پرواز و حرکت شده.همه چیزهایی که در اون وجود داره فقط می تونه منو سرگرم کنه نه دلگرم!!دلگرمی و امید من به روزی است که درب قفس باز بشه و من سبکبال و آزاد بتونم در آسمان عشق تو پرواز کنم.
خدایا من نمی خوام لحظه های زیبای با تو و در کنار تو بودن رو با دنیا و با نا رحمی هایش سپری کنم..لذا کمکم کن تا زودتر پرواز کنم،پروازی عاشقانه دور از دنیا و جدا از تن پوش جسم.
به پرواز فکر کن….

اَللّهُمَ عَجّل

روزها و عصرها وشبها را شاید به نظاره بنشینم و از لحظه ها سخن بگویم
ولی افسوس که در این راه چشمهایم بهانه های بی قراری می گیرند
اشکها جام های شیشه ای را طلب دارندتا برای زمانی که تو را دل هوای شوق باشد
حال روزگاری ایست سخت به بهانه یک نوشتن شاید که یه لحظه رمیدن دل
درپشت قابهایی از بغض خسته ،چشم دوخته ام ..
بهانه یی برای سلام
چقدر سخت از گذر زمان لیل و نهار ...
گرفتگی دلها ...
شاید کلامم ،بغضم، نشانه از خداحافظی دور باشد...
و لی شاید تن خسته و زخمی ؛ به دعا و صبر زمان ترمیم شود...
در وجودم چراغها سو سو می زنند که باز؛ برگرد ...
این وادی و سرزمین اهل سختی و فتنه ،زخم ، ناله ها و غم هاست این دل تو است که باید صبور باشد
بازهم روضه صبر بر دل جاری ، شوق و ذوق انتظار تیک تیک ثانیه ها را شمارش میکنند...

از خویشتن پند گرفتم

او به من آموخت که زمان را با گفتن "دیروز سپری شد و فردا نیز خواهد گذشت "سپری نکنم و پیش از آنکه به من پند دهد می پنداشتم که گذشته دیگر باز نمیگردد و به آینده هرگز نخواهم رسید اما اکنون دانستم که "حال" در بر گیرنده همه ی زمان هاست زمانی که آرزویش میکنیم تا تحقق یابد

از خویشتن پند گرفتم
او به من آموخت که مکان را با واژه های "اینجا" و"آنجا" محدود نکنم و پیش از آنکه خویشتن به من پند دهد در هر جایی از زمین می بودم خود را از جا های دیگر آن بسیار دور می یافتم اما اکنون دانستم که بدن در مکان یعنی بودن در همه ی مکان هاست.

به روی ما نگاه خدا می خندد هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش پنهان ز دیدگان خدا می نخور ده ایم

معلم

معلم

این ضرب المثل ژاپنی را هیچ وقت فراموش نکنیم و به آن عمل کنیم.
اگر برای شام  آنقدر ناداری که تنها یک لیوان برنج و یک قرص نان داری ،با همان نان شب را سر کن و لیوان برنجت را برای پیشرفت کشورت به خزانه آموزش و پرورش بریز.

ادامه نوشته

حالا

درمجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
ادامه نوشته

کمی تامل

هفت بار خویشتن را با اندوه ملامت کردم:
نخستین بار هنگامی که تلاش کردم از راه نشیب به فراز برسم
دومین بار هنگامی که در برابر لنگ .لنگان راه میرفتم
سومین بار هنگامی که در میان سخت وآسان یکی را برگزیدم و آسان را انتخاب کردم
چهارمین بار هنگامی که به اشتباه افتادم اما اشتباه خود را به اشتباهی دیگر افکندم
پنجمین بار هنگامی که ناتوان شدم اما خود را توان مند پنداشتم
ششمین بار هنگامی که جامه خود را جمع کردم تا با گل زندگی آلوده نشود
و هفتمین بار هنگامی که در برابر خدا ایستادم تا ستایش کنم و پنداشتم ستایش در من یک فضیلت است

معلم

معلم عزیز ، استاد بزرگوار، تو را به چه مانند کنم . دل دریاییت لبریز از آرامش است همچون

کوه استوار از حوادث روزگار ایستاده ای و همچون ابر، باران پر شکوه معرفت بر چمن های

دشت دانش آموختگی فرو می ریزی . خورشید نگاهت گرمابخش وجود ما وحرارت کلبه ی

سرد یأس و ناامیدی و ارمغان شور و شعف است . غنچه ی تبسمی که از گلستان لبهای

تو می روید، طراوت لحظه های ابهام و زیبا یی بخش خانه ی وجود ماست . کلام روح بخش

و دلنشین تو موسیقی دلنوازی است که بر گوش جان می نشیند و اهنگ زندگی را به

شور در می آورد. روانی به لطافت گلبرگهای ارغوان داری که از احساس و شور و شعف لبریز

است . دستهای روشنت سپیدی خود را از گل بوسه های گچ گرفته و شمع وجودت از

نیروی ایمان و انسانیت شعله ور است . سرخی شفق ، تابش آفتاب ، نغمه ی بلبلان ،

صفای بستان ، آبی دریاها ، همه و همه را می توان در تو خلاصه نمود . معنای کلام امید

بخش تو همچون نسیم صبحگاهان نشاط بخش روح خسته ماست . علم آموزی و صبر

ایمان را از پیامبران به ارث برده ای و به حقیقت وارث زیبایی ها بر گستره ی گیتی

هستی . قدوم سبز تو سبزینه ی کوچه باغ های زندگی و صفا بخش خاطر پر دغدغه ی

ماست . طپش قلب تو آهنگ خوش هستی و جوشش نشاط در غزل شیوای زندگی

است . تو روشنایی بخش تاریکی جان هستی و ظلمت اندیشه را نور می بخشی . ‹‹ و ما

یستوی الاعمی والبصیر . و لا الظلمات ولا النور ›› وهرگز کافر تاریک جان کور اندیش با مومن

اندیشمند خوش بینش یکسان نیست وهیچ ظلمت با نور یکسان نخواهد بود . چگونه

سپاس گویم مهربانی ولطف تو را که سرشار از عشق ویقین است . چگونه سپاس گویم

تأثیر علم آموزی تو را که چراغ روشن هدایت را بر کلبه ی محقر وجودم فروزان ساخته

است . آری در مقابل این همه عظمت و شکوه تو مرا نه توان سپاس است ونه کلام وصف .

تنها پروانه ی جانم بر گرد شمع وجودت ، عاشقانه چنین می سراید : معلم کیمیای جسم

و جان است … مــعلم رهنمای گمرهان است…. شـده حک بر فراز قله ی عشق …. معلم

وارث پیغــــمبران است

معلم

اما بعضی انسانها مانند معلم من هستند :
معلم من
با احساساتی لطیف و کلامی زیبا هر آنچه در نهاد وجودش پرورش داده است خالصانه وبی ریا بر وجود شاگردا نش می افشاند
معلم من
همواره می بخشد , روشنایی و نور می آفریند و تفکرو اندیشه ها را می سازد
معلم من
از غم وغصه های درونش می گذرد ودر غم وغصه های شاگردانش آنچنان هضم می شود تا بتواند غم وغصه های آنها را کاملا پاک کند 
معلم من
اگر شب با هزاران غم واندوه سر بر بالین نهد صبح در فضای روشن ونورانی کلاسش با لبخند شادی بذر دوستی ومهر می کارد
معلم من
همواره نگران از دست دادن زمان برای بیان تمامی دانسته هایش است .لذا هرگز در کارش کم نمی گذارد .
معلم من
دوست دارد همیشه بگوید , بنویسد , یاد دهد و الهام بخشد و مسائل بغرنج شاگردانش را با کوتاهترین راه حل ها و ساده ترین روشها حل کند .
معلم من
همواره با وضو و ذکر خدا در کلاسش حضور می یابد و یاد خداوند را اقامه می دارد و عطر زندگی و امید واری را به شاگردانش می بخشد .
معلم من
اتاق کارش با کلام خدا الهام می گیرد , نورانی گشته و گشوده می گردد او درس دادنش را عبادت می داند وبه شاگردانش درس بخشندگی , مهربانی , دوستی , آگاهی و بیداری می آموزد
معلم من
درسهایش تسبیح , کلامش ذکر, رفتارش الگو و رسالتش ساختن انسانهاست
آری معلم من همواره در یاد وخاطراتم جاودانه می ماند .

معلم

آنکه نقاش است و نقشي ساخته
با قلـــــــم طرح نويي انداخته
در مسير واژه هاي دوستــــــــي
سطر سطــري زآشنايي داشته
آنکه چون اسطوره هاي پارســي
عين ولامي را به ميم افراشته
هم رديف انبياء و عارفـــــــــــان
پوششي بر جـــــهل جاهل بافته
آنکه آهنگ و کلامي دل ربــا
از يراي درس خـــــــــود آراسته
چشمه هاي معرفت جوشــــد ز او
دانشي از حد فزون انبـــــــاشته
لحظه هايش پر شده از خـاطرات
خاطراتي که زدل جان باخـــته
هرچه از عطرش ببويم کم بود
او گلستان ها ز گل ها کاشته
آنکه معمار است و الگوي همه
لاله اي بر قلب خود بگذاشته
با سلاح علم در راه مـــــــــــــراد
چون جلوداران به کفران تاخته
آن معلّم آن مرّبي آن که او
از فنونش عالمي پرداختــــــــه
او عزيز است و مقامش پاس دار
چونکه يزدان نام او بنگاشته

حالا

ولمن خاف مقام ربه جنتان
درتاریکیها هم می توان نوشت
گاهی تا بی نهایت های دور می روم
ادامه نوشته

دانه می کارم تا صبوری بیاموزم

دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت ، اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي. اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچي ام، حقيقت شكار من است. او راست مي گفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشم ها مي گريخت.
اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز مي گشت، دست هايش به خون آغشته بود. شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود. خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت، غزالي است كه نفس مي كشد. اين چيزي بود كه او نمي دانست.
ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود.اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت: خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه اي مي كارم تا صبوري را بياموزم و دانه اي كاشت، سال ها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه اي آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايي سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند. بي بند و بي تير و بي كمان.
و آن روز، آن مرد، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دستهاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت.

فاصله

به نام "او" که با همه فاصله ای که با او داریم ، به ما نزدیک است!!!

آقا به خدا ما زشما فاصله داریم

با اصل مرامت به خدا فاصله داریم

با شور تو و کرببلا محفلمان گرم

هم با تو و با کرببلا فاصله داریم

با چشمه  احساس تو ای خون خداوند

با این همه تزویر و ریا ، فاصله داریم

تا کرببلا تا غم تنهائیت آن روز

صد حنجره فریاد صدا فاصله داریم

دیوار و در و دفترمان عکس شهید است

با حرمت خون شهدا فاصله داریم

گر مرجع تقلید شما زینب کبری است

خواهر ز چه رو این همه ما فاصله داریم؟

تصویر تو را آینه فریاد بر آورد

با عصمت حق ، تا به کجا فاصله داریم

ما وارث خون شهدائیم ولی حیف

با شیر زن کرببلا فاصله داریم

عمریست که زندانی اندیشه خویشیم

با ذهن پر از عطر هوا فاصله داریم

دیروز که در سنگرمان ذکر و دعا بود

امروز که از ذکر و دعا فاصله داریم

با عشق و صفا خانه یکی بود دل ما

افسوس که با این همه جا فاصله داریم

آیا شده از خویش بپرسیم که امروز

با عشق سرآغاز چرا فاصله داریم؟

مادر

مادر می رفت تو کوچه ها، یک گل ناز و نازنین

یه دست نامحرم اومد، مادرو انداخت رو زمین

نزول کوثر شده باز، یا زمین! اومد آسمون

غلت میخوره به روی خاک یه بانوی قامت کمون

نمی بینه جایی رو که، دست می کشه دور و برش

یه کودک خسته میشه عصای دست مادرش

با یه دستش راه میبره مادر خوب و خسته رو

با یه دستش پیدا میکرد گوشواره ی شکسته رو

تو گرد و خاک کوچه ها راه خونه گم شده بود

پسر می بُرد مادرشو با تن خاکی و کبود

دوتایی غمگین  اومدن تو خونه ی ماتم زده

چه سخته موندن توی یه آشیونه ی غم زده

تو خونه ای که هر گوشه ش از غریبی داره نشون

یه در نیم سوخته داره، یه دیوار غرق به خون

زمزمه های این خونه گریه و اشکه تا سحر

هی صدای ناله میاد تا قیامت از پشت در

صدای ناله میاد تا قیامت از پشت در

صدای ناله میاد تا قیامت از پشت در

صدای ناله میاد تا قیامت از پشت در 

صدای ناله میاد تا قیامت از پشت در

خدا

پیش از اینها فکر می‌کردم خدا
خانه‌ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه‌ها
ادامه نوشته

بهترین جمله ها

حضرت علی (ع)فرمود:ازهرکتاب اسمانی جمله ای اموختم که مرا بس است.
ازتورات حضرت موسی(ع):هرکه سکوت کرد نجات یافت.
زبورحضرت داوود(ع):هرکه ازشبهات دوری نمودازافات سالم ماند.
انجیل حضرت عیسی (ع):هرکه قناعت ورزید سیرگردید.
قران حضرت محمد(ص):هرکه به خداوندتوکل کردکفایت می کنداورا.

(....12345)

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.
کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود "لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین"
۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید.
با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.
صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید.
اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟
این سگ یه نابغه است.
این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی عاقل اندر صفی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟
این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.